تبلیغات
فارقلیط - داستان كوتاه(2)
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : سه شنبه 30 شهریور 1389
نظرات

سایه دراز شده بود كف كوچه. سرش افتاه بود وسط پنجره. تكان می خورد . میرفت جلو و عقب انگار بخواهد از لای درز پنجره خودش را بكشد تو.كار هر شبم شده بود . دم غروب منتظر بنشینم گوشه اتاق تا شب شود و باز سایه بیاید و از پشت پرده كركره دزدكی چشم بیندازد و من پتو را تا خرخره بكشم بالا از ترس.خانه مان دوطبقه بود توی محله پشت آسیاب با كوچه های تنگ و تاریكش. هر وقت از مدرسه می آمدم هر ده قدم برمی گشتم پشتم را می پاییدم كه نكند دستی از دل تاریكی خفت كشم كند.خانه مان دو طبقه بود. سالها بود كسی بالا نمی نشست. پدرم جوانی خواهرم  را بهانه كرده بود برای اجاره ندادن بالاخانه. دلش راضی نمی شد اجنبی بنشاند توی خانه ای كه ناموسش رفت و آمد می كند. سالها بود گرد و خاك شده بود تنها هم نشین بالاخانه.آن قدر كسی را به خود ندیده بود كه شده بود محل امنی برای زاد و ولد گربه های محل.شب ها صدای گرومب گرومبی كه از بالا می آمد نمی گذاشت بخوابم. ترس می رسید تا حلقم. آب دهانم را نمی توانستم به آسانی قورت بدهم. پتو را می كشیدم روی سرم و سرد درد بود كه می زد توی مغزم. شب شده بود. باز سایه افتاده بود كف اتاق. بچه ها می گفتند خانه روبه رویی جن دارد. می گفتند كه خودشان دیده اند كه شب ها درش بی هوا باز و بسته می شود. بهروز می گفت كه خودش با دوتا چشم های خودش دیده كه اردشیر هرشب شال و كلاه می كند می رود توی خانه. اردشیر آدم ترسناكی است. كنج مغازه ذغال فروشی اش می نشیند و با صورت سیاه از صبح تا شب بچه ها را زیر نظر می گیرد. بچه ها می گویند. بچه اش را جن ها برده اند.خودش هم از آن به بعد خل شده .همیشه سیگار گوشه لبش است اما هیچ وقت خاكسترش را نمی تكاند . ماتش می برد یك جا و تمام شلوارش با خاكستر یكی می شود. بچه ها می گفتند شبها كلاه پشمی سیاهش را می كشد سرش فانوس قراضه اش را آتش می كند می رود توی همان خانه. كوچه تاریك تاریك بود. دست و پایم می لرزید. باد می پیچید ته دالان و باز بر می گشت توی كوچه. عجیب زوزه می كشید. در خانه بی هوا باز و بسته می شد. رفتم نزدیك در. آرام بازش كردم .صدای قنجی كرد. معلوم بود كه چند سال است كه روغن نخورده. تاریكی همه جا را گرفته بود.بوی عطر زنانه زد توی دماغم. یك گوشه چند گونی ذغال كپه شده بود روی كله هم.آن طرف تر چند كارتن با شلختگی چیده شده بود روی یك میز كهنه. ترسیده بودم. دستم را بردم نزدیك كارتن. یهو گربه سیاهی پرید توی صورتم . كپ كرده بودم داشتم خفه می شدم. جیغ كشیدم. از زیر پایم پرید توی كوچه.كسی از بالا چراغ را روشن كرد. تا ته كوچه را یك نفس دویدم. تمام كوچه را ترس گرفته بود. داشتم زهره ترك می شدم . باز دویدم تا دم خانه. در را باز كردم رفتم تو و همان طور پتو را كشیدم روی سرم. احساس كردم دستم خیس است. نگاه كردم. خون دلمه شده بود كف دستم. بهروز می گفت گربه ها بچه های جن اند. اگر اذیتشان كنی شب می آیند سراغت. می گفت اردشیر چندتا بچه گربه دارد ته همان انبار ذغال. كم كم داشت شب می شد.رفتم دم خانه بهروز.در خانه چارتاق باز بود . تا پایم را گذاشتم تو چندتا گربه سیاه عین اجل معلق از دیوار پریدند توی كوچه. نگاه كردم روی زمین. تا دم سرسرا چند قطره خون ریخته شده بود. عقب عقب برگشتم. ترس دیوانه ام كرده بود. احساس كردم كسی زل زده است به من. برگشتم. بوی تند عطر زنانه ای خورد توی صورتم...     


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
feet problems شنبه 18 شهریور 1396 06:45 ق.ظ
Keep this going please, great job!
ubiquitouschum73.jimdo.com پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 09:43 ب.ظ
Just wish to say your article is as astonishing. The clarity in your post is just nice and i
could assume you are an expert on this subject.

Fine with your permission let me to grab your RSS feed to keep up
to date with forthcoming post. Thanks a million and please continue the enjoyable work.
BHW سه شنبه 29 فروردین 1396 03:18 ب.ظ
It's going to be ending of mine day, but before finish I am reading this wonderful post to improve my know-how.
مقدسین شنبه 10 مهر 1389 09:16 ب.ظ
سلام ولی اصلا اشاره ای نشده که یک شب تمام شد وشب دیگری آمد به نظر من مخاطب همه ی اینها در چند ساعت رخ داده...!!!!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
تشكر می كنم كه برات مهمه و این قدر كنجكاوانه دنبال میكنی.
از نظر خود من كاملا مفهومه و صلاح نمیدونم كه كاملا تموم جزئیات رو توی داستان بیارم. اگه بخوایم خیلی مته به خشخاش بذاریم باید بگیم كه تلویحا اشاره شده اما در این كه اشاره شده فكر نمیكنم شكی باشه
انشاالله موفق باشی
ش.قیصر جمعه 9 مهر 1389 09:58 ب.ظ
راستی یک حدس دیگه: اون گربه سیاهه ماده جن شیکی نبوده که به خودش عطر میزده؟؟؟
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
چه عرض كنم؟
ش.ق پنجشنبه 8 مهر 1389 04:41 ب.ظ
شما که بلدین...
ممنون
شاگرد قیصر پنجشنبه 8 مهر 1389 12:41 ب.ظ
خوب بخاطر تشکر غرایی که کرده بودین و بخاطر اینکه ملتفت شدم داستان از خودتونه، اومدم و یک بار دیگه داستان رو با دقت خوندم. یکسری اشکالها خواستم بگیرم که دیدم خانم یا آقای مقدسین همونا رو گفتن. البته بجز بحث سایه که اصولا توی شب بخاطر وجود تیر چراغ برق و سایر روشناییهای مصنوعی سایه های زیادی امکان ایجادشون هست...
من اول فکر کردم که اردشیر بیچاره که گمونم زنش مرده و بقیه فکر می کنن بچش هم مرده رفته یه زن دیگه گرفته که بچه رو بزرگ کنه. امادیدم داستان رفت تو ژانر وحشت و گربه سیاه و جن و...من هم از فکر نابخردانه ام پشیمون شدم.
بعد فکر کردم اردشیر از مرگ زن و بچش دیوونه شده و عطر زنونه رو بخاطر همسرش می زنه و از این جور افکار خام که باز درگیر ماجرای خون و اینها شدم و بالاخره هم نفهمیدم که آیا خون مال راویه و حاصل درگیری او با گربه است یا مال گربه که چرا باید مال گربه باشه؟ راوی که باهاش کاری نکرد؟
پس ببین خوب تونستی ابهام ایجاد کنی اما اونجایی که داستان رو تموم کردی جاش نبوده...شما باید کدهای بیشتری برای کشف گره داستان به خواننده میدادی.
بعدش هم شما رو بخدا از شخصیت های محبوب تری تو داستانهات استفاده کن. من زیاد با گربه سیاه و جن و....رابطم خوب نیست...
....
حالا خوب شد؟
مقدسین چهارشنبه 7 مهر 1389 08:49 ب.ظ
سلام ابتدا با عرض معذرت یه چندتا اشکال بگیرم،البته نظر شخصی است:
1)شب سایه نمی آید،فکرکنم منظور شما شبه بوده است.سایه نسبب به داستان شما،آن بار هیجانی وخوف انگیز راندارد.
2)در جمله ی(خانه مان دو طبقه بودتوی محله ی...)آوردن دو طبقه لزومی نداردوحشواست چون در خط بعدی دوباره تکرار کردید.
3)به جای (آب دهانم رانمی توانستم به آسانی قورت بدهم)بهتراست بگویید:(آب دهانم به سختی بایین می رفت)
4)در جمله ی (بازسایه افتاده بود کف اتاق)کلمه ی باز نباید به کاربرده شود،چون قبلا این رخداد صورت نگرفته بود وکلمه ی باز نشانه ی تکرار عمل است.
5)در خط 11 گفته اید که(شب شده بود...)ولی در بایان داستان می گوییدکه (کم کم داشت شب می شد...)!!!؟

داستان ازاین نظر که به نوعی به صورت برش کننده روایت می شود وگاهی در کوچه ،گاهی درخانه ،گاهی بیش اردشیر ویهو دوباره سراغ خودت می آیی یا فضای کوچه یا خانه را ترسیم می کنی به گونه ای که ازاین قسمت به آ« قسمت می برد البته با حفظ انسجام داستان]ازاین نظر خوب است
درمورد عطر زنانه نمی خاهم بگویم که رک وصریح باید مقصودت را بگویی ولی باید به مخاطب به گونه ای که به گونه ای علامت نشان بدهی که در کنار سایر برداشتهایی که ممکن است خودش بکند ،مقصود شما راهم دریابد
چون آنطور که ازنظرات بقیقه ی خوانندگان دریافتم آنها هم گویا در ای سردر گمی مانده اند ؛البته ذهن مخاطب رادرگیر کردن وکنجکاوساختن و معطل کردن ذهن خواننده خوب است اما سردرگمی به نظر من خوب نیست
مثلا اینجور که شما گفتید فکر میکنم می خواهید زن،جن،گربه، شب،وحشت،ترس و... را کنار هم بگذارید فکر نمی کنم قصد تخریب زن را داشته باشید فلذا لازم است داستان راتا حدودی باز کنید.
حالا داستان مال خودتان است؟
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام دوست خوبم خیلی ممنون كه انتقاد كردید همه اش رو نمی تونم جواب بدم انشاءالله تو یه جلسه كاملا برات بازش می كنم.
اما در مورد اشكال 5 باید بگم كه خط یازده یه شب دیگه رو روایت می كنه و خط آخر یه شب دیگه و البته بهت حق میدم چون داستان خیلی درهمه.
امیدوارم موفق باشی.
شاگرد قیصر چهارشنبه 7 مهر 1389 06:41 ب.ظ
سلام مجدد.
خوندم داستانو. بقیه اش کجاست پس؟؟؟
نویسنده کیه؟؟؟

راستی به روزم.
امید مهدی نژاد سه شنبه 6 مهر 1389 02:01 ب.ظ
سلام
در باب سوالی که پرسیدید به نظرم توارد شده است. تا آنجا که به یاد دارم آٔقا این شهر را قبل از قیصر گغته‌اند اما انتشارش مدتی بعد صورت گرفته
ش.قیصر سه شنبه 6 مهر 1389 02:28 ق.ظ
سلام
جدا معذرت می خوام. هم سرم شلوغ بوده و هم کم میومدم نت. البته همیشه یادم بود که باید لینکتون کنم جز امروز....
ممنون که تذکر دادین و ممنون که لطف دارین. لینکتون کردم.
بعد که مطلبتون رو خوندم نظرمیذارم.
زینب سادات شنبه 3 مهر 1389 10:15 ب.ظ
سلام
داستان خوبی بود فقط نفهمیدم چرا عطر زنانه؟!
آخرش ولی خوب بود.از داستان هایی که بشه تو ذهنت ادامه داد خوشم میاد.
موفق باشی
یا علی
امیرعلی جمعه 2 مهر 1389 10:38 ق.ظ
یاد حرف هایی که در مورد روح و اینجور چیز ها تو سرویس می زدی افتادم !
خدایی از دست حرف های تو تا یه مدت شب ها خوابم نمی برد.
ما منتظریم !
مسعود پنجشنبه 1 مهر 1389 11:45 ق.ظ
جالب بود
ولی اگه احسان اونجا بود هیچ گربه ای جرات نمی كرد.....
ایلیا چهارشنبه 31 شهریور 1389 09:15 ب.ظ
داستان خوبی بود.امیدوارم موفق و موید باشی
انجم شعاع چهارشنبه 31 شهریور 1389 08:27 ب.ظ
بابا استاد خیلی مخلصیم
زیبا بود از قبلیت بهتر بود
قرائی چهارشنبه 31 شهریور 1389 10:20 ق.ظ
سلام .راستشو بخوای نفهمیدم اخرش چی شد. البته با توجه به اینکه تو همیشه میخوای تو مغز مخاطبت یه علامت سوال بزاری داستانش بد نبود به هدفت رسیدی.اما من شخصا از این مدل داستانها خوشم نمی یاد!
یگانه سه شنبه 30 شهریور 1389 10:31 ب.ظ
ehsan سه شنبه 30 شهریور 1389 05:48 ب.ظ
khob montazeram badesh....l
bazam fontesh cheshmama koor kard
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی