تبلیغات
فارقلیط - میدان آقاجان
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : پنجشنبه 18 مهر 1392
نظرات

هشت‌بهشت را که به آخر می‌رسی، گنبد آبی بزرگی را می‌بینی که هر کاری کند نمی‌تواند خود را پشت خانه‌های کوتاه‌قد قایم کند. هوا آرام آرام رو به سردی می‌رود و تو حالا نزدیک نقش‌جهانی. دست‌هایت را می‌چپانی توی جیبت و راهت را می‌گیری به سمت کوچه پشت‌مطبخ. دکان‌ها داد و قال راه انداخته‌اند. یک گوشه فرش‌فروشی زیبایی است که تو را ناخودآگاه به سمت خودش می‌کشد. نمی‌دانی چه حس و حالی دارد. آدم دلش می‌خواهد یک جوری برود توی نقش و نگارها. برای من که پیش آمده. هر وقت می‌روم میدان، آخر پشت‌مطبخ می‌ایستم جلوی مغازه و دل می‌دهم به شیطنت‌های نقش‌هایی که هی توی دل هم پیچ و تاب می‌خورند. حالا نروی همه جا پر کنی که فلانی زده‌است به سرش. محض اطلاع گفتم. جلوتر که می‌روی بازار برایت راه باز می‌کند. یک طرفت دکان عطاری‌ای ساکت و نجیب ایستاده و آن طرف، مغازه چیزهای خرده‌ریزی است که برای سوغات می‌برند. میدان با دل دریایی‌اش تو را به سوی خودش می‌خواند و از هیاهوی بازار می‌رسی به شلوغی میدان. اما نمی‌دانم چطور است که میدان با همه شلوغی‌اش، ملتهب نیست. راحت و آسوده یک گوشه شهر لمیده و انگار همه حرف و حدیث‌ها را می‌تواند توی دلش بریزد و غم‌باد نگیرد. بوی غذا می‌آید. به گمانم حلیم‌بادمجان باشد. دلم یک کوچولو قیلی‌ویلی می‌رود. ده دوازده نفری می‌شوند. شاید هم بیشتر. نشسته‌اند به حرف زدن و بوی شام‌ روی پیک‌نیک‌شان هم تا چند متر آن‌طرف‌تر می‌رود. مردم گُله به گُله نشسته‌اند و هوای اندک سرد پاییز هم از پس بلند کردن‌شان برنمی‌آید. آدم توی میدان دلش نمی‌گیرد. مضطرب نمی‌شود. مثل آن‌ورها نیست. مثل میدان‌هایش نیست. مثل پارک‌هایش نیست که تو را توی تاریکی خودش بکشد، توی التهاب خودش و تو با هیچ ترفندی نتوانی از دست‌اش فرار کنی. میدان مثل آقاجان، دل‌گنده است. مثل آن‌جاها نیست که درد ده نفر را نتواند دوام بیاورد و جار بزند. می‌توانی یک گوشه بنشینی و راحت و آسوده پیپ‌ات را درآوری و  آرام آرام چاق‌اش کنی و بزاری‌اش گوشه لبت و بروی توی نخ مردمی که از سر و کول میدان پیر بالا و پایین می‌روند. مثل آن‌جا نیست که تازه باید یک کپسول اکسیژن ببندی به خودت تا توی بی‌هوایی خیابان‌هایش نمیری. کاری نداریم. القصه، میدان را قدر بدان. هی نگو فلانی نمی‌فهمد. نگو فیلش دوباره یاد هندوستان کرده. خودت که می‌دانی برای من هیچ‌جا میدان نمی‌شود. با هنر مدرن برج‌های سیخونکی کاری ندارم. دلم باهاشان نیست. غریبه‌اند انگار. دلم هوس اصفهان کرده. دلم میدان می‌خواهد شازده. این را بفهم.


پ .ن : هر اصفهان ابرویت نصف جهانم              خرمای خوزستان من خندیدن تو

می توانید دیدگاه خود را بنویسید
یکشنبه 12 آبان 1392 12:44 ب.ظ
سلام.
بروزم...
هانیه مزاری چهارشنبه 8 آبان 1392 10:35 ب.ظ
سلام
یه درد دل بود، واگوی دل!
کسی که اصفهان رو بشناسه بهتر میفهمدش
ممنون
ehsan دوشنبه 6 آبان 1392 07:21 ب.ظ
نه خوشم اومد ... روحم پرید...
یاد گم کردن خودم در نقش و نگارها
عصفور چهارشنبه 24 مهر 1392 01:18 ب.ظ
حس خوبی داشت
صمیمی بود
سلام
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام رفیق
مسعود شنبه 20 مهر 1392 09:02 ب.ظ
گفتنی ها زیاده در متن نمی گنجه ...
بعضی وقتا "..." از یه کتاب بیشتر حرف واسه گفتن داره

یاعلی
مهدی پنجشنبه 18 مهر 1392 10:11 ب.ظ
آقا جان این وسط چ نقشی داش نفهمیدیم؟
مهدی پنجشنبه 18 مهر 1392 09:54 ب.ظ
آقا جان این وسط چ نقشی داش نفهمیدیم؟
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
خب میدون دلش مثل آقاجون بزرگه
جواداقا پنجشنبه 18 مهر 1392 09:22 ب.ظ
سلام
ای بابا! داغ دل ما رو هم تازه کردی! دوست دارم چندروز بیام اصفهان به گردشگری و رفیق گردی
انشاالله به زودی میری
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
انشاالله اصفهان منتطر توئه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی