تبلیغات
فارقلیط - داستان كوتاه(12)
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد 1391
نظرات

مرد از پنجره داشت بیرون را نگاه می كرد و تسبیح فیروزه ای دانه درشتش را آرام توی دست می چرخاند. نزدیك های غروب بود. چند تكه ابر سیاه توی دل آسمان جا خوش كرده بودند. پنجره را باز كرد. بوی باران می آمد ولی اثری از باران نبود. انگار همان دور و برها یك رگه ای زده و تمام شده بود. سرش را به پایین خم كرد. درخت ها كم كم داشتند زرد می شدند ولی هنوز تك و توكی سبز بین شان پیدا می شد. گربه ها طبق معمول كیسه آشغال مانده ای را پاره كرده و پیاده رو را به گند كشیده بودند. دختر و پسر جوانی دست هم را گرفته بودند و از خیابان رد می شدند. پسر، خیال كرده بود كه باران دوباره شروع می شود چون داشت به چترش كه گیر كرده بود ور می رفت. دختر جوان دستش را دور بازوی پسر حلقه كرده بود و با دست دیگرش یقه كت او را صاف می كرد. پیرمردی با یك كیسه پرتقال سلانه سلانه توی پیاده رو راه می رفت. به آشغال ها كه رسید "اه" بلندی گفت، طوری كه صدایش را زن زنبیل به دستی كه توی ایستگاه اتوبوس ایستاده بود هم شنید. دو پسر بچه كه به نظر می آمد بعد از ظهری بوده اند و تازه دارند از مدرسه می آیند، نوشابه هایی كه توی دست داشتند را تكان می دادند و به هم می پاشیدند. صدای قهقهه شان خیابان را برداشته بود. چند دختر جوان دست هم را گرفته بودند و با شیطنت خاصی از خیابان رد می شدند. آن طرف كه رسیدند، پراید مشكی هاچ بكی جلوشان ترمز كرد. معلوم بود كه حالا شیشه را می كشد پایین، بفرمایی می زند، چندتایی از دخترها ریز می خندند و یكی دوتاشان هم فحشی نثارش می كنند.

مرد سرش را بالا آورد. پنجره را بست و تسبیحش را انداخت روی میز. عبای نازكش را انداخت روی دوشش و  آرام از اتاق رفت بیرون. خیلی آرام.

***

آدرسش را بهم داده بودند اما دادن و ندادنشان فرقی نداشت. شاید هم از بس بازار، تو در تو و شلوغ بود نمی توانستم پیدایش كنم. از مردی كه داشت گاری بزرگ فرشی را به زور می كشید آدرس حجره اش را پرسیدم. آخر دست از بین مغازه های رنگارنگ و شلوغ به راهروی باریكی رسیدم كه چندتایی سرش بساطشان را پهن كرده بودند. از یكی شان نشان آقا كریم را پرسیدم. گفت كه ته همان راهرو پارچه فروشی دارد اما معلوم نیست باز باشد.

كركره را تا نصفه كشیده بود پایین. چراغ كم سویی توی حجره روشن بود. چند باری صدایش كردم ولی جواب نداد. می دانستم هست. راهم را گرفتم كه بروم. صدایم كرد. آن هم نه به اسم كه به فامیل. رفتم تو. پشت دخل نشسته بود به كتاب خواندن. ازش نپرسیدم اسم كتابش چیست. گفتم شاید درست نباشد. دوست نداشت كسی ازكارهایش سر در بیاورد. این اواخر هم كه بیشتر توی خودش فرو رفته بود. سكوت بود و سكوت. گاه گاهی سرم را می چرخاندم و پشت سرم را می پاییدم. گوشه حجره لامپ كم نوری روشن بود كه رویش را یك لایه نازك خاك گرفته بود. از سكوت خسته شده بودم. فضا برایم خیلی سنگین بود. چشمم افتاد به تسبیحی كه افتاده بود روی زمین. بر داشتمش و گفتم: چه تسبیح قشنگی! دستش را آورد جلو یعنی كه بهش بدهم. كتابش را بست. از حجره خیلی آرام رفت بیرون.

***  

مرد نشسته بود لبه جدول پیاده رو. گاهی سرش را می آورد بالا و نگاهی به عابرهایی كه بی تفاوت راهشان را گرفته بودند و می رفتند، می انداخت. صدای ترمز ماشینی را از پشت سرش شنید ولی رویش را برنگرداند. مرد میانسالی شیشه ماشین را كشید پایین. آهنگ ملایمی رسید به گوش مرد اما باز نگاهش را از تسبیح فیروزه ای رنگش برنداشت. مرد میانسال انگار داشت آدرس جایی را می پرسید. وقتی كه دید مرد به او توجهی ندارد راهش را گرفت و رفت. مرد، زیر لب چیزی گفت. شاید اسم جایی یا اسم كسی.تسبیح را خیلی با دقت گذاشت روی جدول و خیلی آرام رفت و بین جمعیت گم شد.

***

چند وقتی است ازش خبری ندارم. همسایه هایش هم كه خدا خیرشان بدهد، همان وقت هم كاری به كارش نداشتند چه برسد به حالا. از بساطی ها هم پرسیدم ولی كسی ازش چیزی نمی دانست. انگار یك ماهی می شود كه حجره نیامده. شاید خانه اش را عوض كرده. اما نه، اهل عوض كردن و این چیزها نبود. تا یادم است همان لباس چهارخانه ای كه زن خدا بیامرزش برایش خریده بود، تن می كرد. شاید اصلا رفته باشد سفر. مثلا رفته باشد زیارت. مشهدی... جایی. نمی دانم، هرجایی هست خدا حفظش كند ولی آخر، سر در نیاوردم چرا از اینكه توی حجره به تسبیحش دست زدم ناراحت شد! شاید مال عزیزی بود. شاید هم جزء وسایل شخصی اش بود و مثل خیلی چیزهای شخصی اش دوست نداشت كسی ازش زیاد بداند. اصلا این حرف ها به ما نیامده. ولی آدم خوبی بود. گمنام آمد و گمنام رفت. آرام. خیلی آرام



پ.ن1:داستان نویس نیودم ولی دوست داشتم كه از حالات خاص و انسان های خاصی كه همیشه زندگی شان در هاله ای از ابهام باقی می ماند بنویسم.

پ.ن2:بعضی حالات توی روزمره گی ها و دل مرده گی ها می میرند.

پ.ن3:راز زیباست و غیر قابل وصف. درست مثل چیزی كه لای اسلیمی های یك كاشی است. مثل حس معصومانه ای كه روی روسری یك زن نشسته، روی انگشتانش.مثل نگاه های عمیق یك مرد.

پ.ن4:خدا، بزرگترین راز است كه فقط می توان حس اش كرد.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
feet pain شنبه 18 شهریور 1396 11:27 ق.ظ
Peculiar article, exactly what I wanted to find.
https://emiliayotter.wordpress.com/tag/hammer-toe چهارشنبه 18 مرداد 1396 06:52 ب.ظ
I read this post fully concerning the comparison of most recent and preceding technologies,
it's awesome article.
BHW شنبه 19 فروردین 1396 08:10 ق.ظ
It's a pity you don't have a donate button! I'd without a doubt donate to this fantastic blog!
I guess for now i'll settle for book-marking and adding
your RSS feed to my Google account. I look forward to new updates
and will talk about this website with my Facebook
group. Talk soon!
قرائی شنبه 15 مهر 1391 07:40 ب.ظ
سلام. خیلی قشنگ بود هم شعر هم داستان.فقط تو قسمت اول داستانت جمله های کوتاهش ادم و خسته میکرد به نظر من نیازی نبود در مورد همه ادمای تو خیابون بنویسی! راستی من قضیه داستان اخر و نفهمیدم قضیه چی بود؟! بودی حالا داشتیم به داستانات عادت میکردیم البته داستان که نه مسئله فیثاغورث(نه اینکه ابهاماتش کمه واسه این میگم ) واقعا دیگه نمینویسی یعنی استعدادت ته کشیده .هی گفتم خودت و با من مقایسه نکن اینم نتیجش!؟ واما میرسیم به شعر خیلی خیلی قشنگ بود واقعا خوب بود.امیدوارم موفق باشی*
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنونم
لطف داری
محسن عطایی نژاد(دانیال رفیعی) شنبه 15 مهر 1391 01:54 ب.ظ
با سلام.
((نقد عالی مستدام))بروز شد.
یگانه پنجشنبه 30 شهریور 1391 12:12 ق.ظ
شعر

خیلی عالی . . .

خیلی . . .
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون
انجم شعاع شنبه 11 شهریور 1391 08:43 ب.ظ
سلام احمد جون ببخشید دیرشد شرمنده.نویسنده شدی ها دمت گرم
سحر پنجشنبه 9 شهریور 1391 04:10 ب.ظ
سلام و رحمت الله!
ممنون که سر میزنید!
شعرتون هم بسیار زیبا بود.
طیبه دوشنبه 6 شهریور 1391 07:46 ب.ظ
پس نقل چی می تونه باشه؟؟؟!!!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
؟؟؟!!!
هانیه مزاری دوشنبه 6 شهریور 1391 01:00 ب.ظ
سلام
کار رو خوندم.. خودتون هم بر ایراداتش واقفید قطعا!
توی نثر موفق ترین به نظر من

حله بروز است
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
اگه ایرادشو میگفتین بهتر بود

طیبه جمعه 3 شهریور 1391 11:16 ب.ظ
سلام
همونی که هاله خانم گفتن!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
منم همونی که به ایشون گفتم!
جاده های مشکوک چهارشنبه 1 شهریور 1391 08:41 ب.ظ
می خواستم شبیه پرستو شوم ، نشد

سلام
غزل زیبایی خوندم
ممنونم
سعید ایلخانی زاده چهارشنبه 1 شهریور 1391 03:10 ق.ظ
سلام
جای خوب و زیبا و پر محتوایی دست و پا کردین
بیشتر می خوانمتان
ممنون از دعوت
هاله سه شنبه 31 مرداد 1391 11:43 ب.ظ
خوب وقتی در کامنت رو بستی یعنی نظر نمیخوای دیگه..
فقط مرسی که خبرم کردین.
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
نقل این حرفا نیست.
شما همین جا هم که نظر بذارید خوبه!
محسن.ق سه شنبه 31 مرداد 1391 10:31 ب.ظ
سلام
کامل که نبود ولی روایتش قشنگ بود

شرمنده که این مدت فرصت نشد سر بزنم.درگیر درس و بخش و بیمارستان و کلاس بودم

موفق باشی
جاده های مشکوک سه شنبه 31 مرداد 1391 03:46 ب.ظ
بعضی از آدم ها دردهایی هستند پیچیده در سکوت
لذت بردم از دلنشینی کلماتی که در این روایت نشسته اند...
طیبه سه شنبه 24 مرداد 1391 04:45 ب.ظ
سلام
ببخشیدکه دیر اومدم. نبودم...

پی نوشتون از خود داستان گویا تر و زیباتر بود... به خاطر اون هچ چیزی نمی گم دیگه!

می دونین روون بود. بدون عیب و علت ظاهری بود اما کشش نداشت. نمی دونم شایدم فقط برای من اینطور بود و حوصلمو سر می برد... به شدت ازش حس قدیمی بودن و بی طراوت و تازگی یی کردم...
مثلا قرار بود بخاطر پی نوشتا چیزی نگما...!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
بازم خوبه که رحم کردین!
الف نون سه شنبه 24 مرداد 1391 10:27 ق.ظ
سلام برادر .
عذر بابت این همه تأخیر . جداً عذر .
دوست نداشتم نخوانده چیزی بنویسم
و راستش این روزها چیزی از ده خط بگذرد خواندنش برایم سخت است!
حالا خواندمت . روایت خوبی بود .
ما که خوشمان آمد .
خصوص از این یادداشتی که پای پستت نوشتی :
راز زیباست و غیر قابل وصف. درست مثل چیزی كه لای اسلیمی های یك كاشی است. مثل حس معصومانه ای كه روی روسری یك زن نشسته، روی انگشتانش.مثل نگاه های عمیق یك مرد.


راستی! طاعات قبول .
دعا کن برادر ِ کوچکت را .
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
هانیه مزاری سه شنبه 10 مرداد 1391 11:48 ب.ظ
سلام
همیشه آخرین ها مقدمه ی یه آغاز بهترند...
صراحتا بگم ک نمیتونم این رو یک داستان کامل بدونم. دلیلش هم واضحه!
اما شیوه ی روایت و توصیفها و کلماتش رو دوست داشتم
موفق باشید
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنونم
هاله دوشنبه 9 مرداد 1391 10:02 ب.ظ
واقعا در هاله ای از ابهام بود.
حالا حقش هست من بگم ،خیلی شخصی بود پستت
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
نه بابا انصافا خیلی شخصی نبود ولی مبهم بود حدودا.
مهدی دوشنبه 9 مرداد 1391 07:51 ب.ظ
سلم
یه کم رایانه خراب بود یه کم یادم رفت یه کم کارداشتم ...این شد که دیر شد
خوب بود
سحر شنبه 7 مرداد 1391 06:49 ق.ظ
زیباست!
مسعود جمعه 6 مرداد 1391 03:36 ب.ظ
سلام عزیزم
نبینم آخرین داستانت باشه!
بهتر بود می گفتی آخرین داستان مرحله اول زندگیم چون انشاالله با آغاز مرحله جدید زندگیت دوباره داستان با گونه ای متفاوت خواهی نوشت...
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
از دست تو!
یگانه پنجشنبه 5 مرداد 1391 02:59 ب.ظ
سلام !

داستان کوتاه رازآلود ولی دلنشینی بود . مثل شخصیت داستان روند آرامی داشت .

پ.ن ها خیلی جالب به خصوص 3 !

چرا توی کامنت نوشته بودید : آخرین داستان کوتاه ؟ ؟ ؟ ؟
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنونم
خب آخرین داستانه دیگه
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی