تبلیغات
فارقلیط - وعده ما، بهشت...
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : یکشنبه 20 فروردین 1391
نظرات

                      





1
سال چهل و چهار، از دبیرستان هدف تهران دیپلم گرفتم و وارد دانشكده معماری تهران شدم. دروس معماری اقناعم نمی كرد. مدتی با موسیقی و چند وقتی هم با نقاشی مشغول بودم. حتی برخی از نقاشی های معروف را هم كپی كردم. دنبال چیزی می گشتم اما پیدایش نمی كردم. ادبیات و فلسفه، داستایوفسكی و نیچه. اما هرچه بیشتر می گشتم، كمتر می یافتم.


2
همسایه بودیم. مرتضی ده سال از من بزرگتر بود و این بزرگی نه در سن خلاصه می شد و نه در تحصیلات. مرتضی بهانه من بود و در واقع بهانه آشنایی ما همین راهنمایی بود. كتاب های خوب، سخنرانی ها، كنسرت های موسیقی و خلاصه هر چیز خوبی كه خودش كشف می كرد.


3
انقلاب كه پیروز شد، یك اتفاق بزرگ در زندگی ما افتاد. انگار كه مرتضی به یكباره جواب سؤالاتش را پیدا كرده باشد. برای من كه در این سال ها در كنارش بودم، عجیب نبود كه اگر امام را هم مدتی پس از آشنایی كنار می زد، اما نزد. مرتضی چیزی را كه سال ها به دنبالش بود، در وجود مبارك امام پیدا كرده بود. گویی مرتضی پس از سال ها جستجو به سرچشمه رسیده بود. بعد از انقلاب حتی سیگارش را ترك كرد. خیلی ساده در حال تغییر و تحول بود.


4

همان قدر با روشن فكری و تجدد سر ستیز داشت كه با تحجر مبارزه می كرد و چه بسا از آنجا كه تحجر غالبا در پس ظاهر شریعت پنهان می شود، آن را خطر بزرگتری بر سر راه تحقق آرمان های انقلاب می دانست. در طی یكی دو سال قبل از شهادتش بیشتر آماج حملات متحجران قرار داشت تا روشن فكران؛ كسانی كه او را در تنگنا قرار داده بودند و به محكمه مطبوعات خود كشاندند.


5
اولین بار توی جمكران دیدمش. آن وقت هنوز نمی شناختمش. نشسته بود و با صدایی گرم، دعا می خواند و نرم نرم می گریست. كنارش نشستم و دل به دعایش سپردم. دعا كه تمام شد، سلام و علیكی كردم و التماس دعایی. گفت: محتاج دعاییم و وقتی دیوان حافظ را در دستم دید، ادامه داد: با حافظ همراهید؟ گفتم: دوست دارم، گفت: برایم باز كن. باز كردم، آمد: "خرم آن روز كزین منزل ویران بروم". گریست، من هم گریستم. گفتم: شما؟ گفت: مهره ای گم در صفحه شطرنج الهی.


6
حالا دیگر حدود پانصد متر را درون میدان مین و به سمت قتلگاه فكه طی كرده بودیم. بچه ها می گفتند برگردیم ولی مرتضی برای فیلم برداری از قتلگاه اصرار می كرد. هیچ ردی از معبر نبود. هر كس جا پای نفر جلو می گذاشت. با صدای انفجار، همه زمین خوردیم. مین والمری بود. حدود نیم متر بالا می پرید، بعد منفجر می شد. با حجم تركشی به مراتب بیشتر از مین معمولی. بلافاصله جمع شدیم بالای سر آقا مرتضی و سعید یزدان پرست. پای سید از زیر زانو قطع شده بود. یك برانكارد دستی با اوركت بچه ها درست كردیم. خواستم از صحنه فیلم بگیرم اما دوربین كار نمی كرد. كاش می توانستم از چهره ای كه یك ذره درد تویش دیده نمی شد، فیلم بگیرم.


برگرفته از كتاب "سید مرتضی آوینی" از سری كتب دانشجویی با اندكی تغییر










 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی