تبلیغات
فارقلیط - داستان كوتاه(11)
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : چهارشنبه 12 بهمن 1390
نظرات

در اتوبوس جرّ و جرّی كرد و بسته شد. نگاهش افتاد به پیرزنی كه دنبال جایی می گشت برای نشستن. بی تفاوت نگاهش را برگرداند روی شیشه جلو. مردانه، كیپ تا كیپ پر بود. به ایستگاه كه رسید، خواست پیاده شود اما انگار یاد چیزی افتاده باشد، برگشت سر جایش. پسر جوانی كلاه سفیدی را تا پیشانی كشیده بود پایین و هندزفری اش را چپانده بود توی گوشش. سرش را چسبانده بود به شیشه و داشت بیرون را نگاه می كرد. سرش را انداخت پایین. چند لحظه ای زل زد به كیف زهوار در رفته اش كه بین دو تا پا نگهش داشته بود. داد و هوار از ته اتوبوس بلند شد. زنانه، مثل همیشه ریخته بود به هم. حتم داشت كه باز زنی لای در گیر كرده است و یا زن دیگری وسط لاف زدن برای مسافران اتوبوس یادش آمده كه باید پیاده شود. شیشه را بخار گرفته بود. معلوم بود هوای بیرون حسابی سرد است. پسر جوان همان طور كه سرش را به شیشه چسبانده بود، با انگشت خط های درهم و برهمی روی شیشه می كشید. اتوبوس هنوز هم شلوغ بود. مردی با فشار می خواست خودش را لای جمعیت جا كند. با زحمت خودش را رساند آخر مردانه. با نگاهش مرد را دنبال كرد كه شال سیاهی را پیچیده بود دور گردنش و غر غر كنان می خواست برای خودش جا باز كند. نگاه بی جانش را از مرد برداشت و باز زل زد به شیشه روبه رویش. نمی دانست امشب باید چكار كند. دیشب تا رسید به مسافرخانه سعدی، مثل نعش افتاد روی تخت. امشب هم خسته بود. چشمانش خستگی را نشان می داد. آرام زد روی شانه پسر جوان. پسر نفهمید. دوباره زد روی شانه اش. پسر سرش را برگرداند. همین طور كه زل زده بود توی چشمهایش، هندزفری اش را در آورد.

 

-بله؟

-كی می رسیم میدون خراسون؟

-می رسیم ... می رسیم.

 

اتوبوس كم كم داشت خالی می شد. پسر جوان ایستگاه بعدی پیاده شد. با نگاهش پسر را دنبال كرد كه دست هایش را كرده بود توی جیبش و تند تند پیاده رو را خلاف جهت اتوبوس بالا می رفت. نشست جای پسر جوان. سرش را گذاشت روی شیشه. با آستین كتش شیشه بخار گرفته را پاك كرد. یادش نمی آمد كه از كی به این روز افتاده بود. شاید از وقتی كه خبردار شد نرگس مرده است، او هم مرد. چه كسی حرف مردن نرگس را انداخته بود سر زبان ها؟ مگر چند ماه پیش نامه ای با دستخط نرگس به اش نرسیده بود؟ مگر از یوسف حاج جواد نشنیده بود كه نرگس درسش تمام شده؟ خود یوسف كه نم پس نمی داد. با هزار كلك از زیر زبانش كشیده بود كه نرگس دیگر آن آدم سابق نیست. شنیده بود كه می خواهد همان جا ماندگار شود. چند وقت بعدش از عروس بهرام پور شنید كه نرگس مرده. نمی شود كه آدم به این زودی بمیرد، می شود؟ نمی شود كه راست راست راه برود و بعدش بگویند كه یكهو مرده. نه نمی شود. خودش چند وقت پیش نامه اش را خوانده بود. از حالش گفته بود كه خوب است. پس عروس بهرام پور چی می گفت؟ پس آن تكه پارچه سیاه روی در خانه شان چكار می كرد؟

 

-حاجی تا میدون خراسون خیلی مونده؟

- انگار خوابی داداش! خیلی وقته میدون خراسونو رد كردیم. چته؟ اینجاها رو بلد نیستی؟

-.....

-می خوای كمكت كنم؟

-......

-هی داداش حواست كجاس؟ خوابی؟

-......

 

نمی شود آدم به این زودی بمیرد. اصلا نرگس كه مردنی نبود. همین چند وقت است كه برگردد. آن وقت با هم می رویم شاه عبدالعظیم. از سر بازارچه می دویم تا دم مغازه آقا یوسف. آن وقت او مثل همیشه آب هویج و بستنی سفارش می دهد و همین طور كه دارد بستنی ها را با قاشق می خورد، زیرجلكی نگاهم می كند. حتم دارم كه تا حالا فهمیده من از آب هویج و بستنی خوشم نمی آید. آخر، بستنی و آب هویج چه ربطی به هم دارند؟ بعدش هم قاطی شان كنی و آن طور حال به هم زن بشود. ظهر هم برویم كبابی حاجی یدالله. انصافا بهتر از كبابی حاجی یدالله هیچ كجا پیدا نمی شود. بعد مشت مشت ریحان بچپانم توی دهانم و او هی سرخ و سفید شود كه : نمی دونم چطور گیر تو دیوونه افتادم. بعدش با هم بزنیم زیر خنده و همین طور كه مشغولش می كنم به كشكول و تبرزین و شمایل و قاب عكس های رنگ و رو رفته و هزارها چیز دیگری كه به دیوار آویزان شده، یواشكی یك سیخ كبابش را كش بروم و به روی خودم هم نیاورم كه دارد زل زل نگاهم می كند و چقدر دوست دارم خنده ای را كه بعد، خیلی قشنگ می نشیند روی صورتش.

 

به دلم برات شده كه همین روزها می آید. خودش توی نامه نوشته بود. تازه، عكسش را هم برایم فرستاده بود. خودمانیم، این عروس بهرام پور هم خیلی خاله زنك است. حتما این ها را هم كوكب خانم بهش یاد داده كه به من بگوید و گر نه، نرگس كه مردنی نبود.  

 

 

 

 


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
نرگس پنجشنبه 15 تیر 1391 06:27 ب.ظ
گفتم یه نظر تو انذار عموم بدم
انم شعاع پنجشنبه 24 فروردین 1391 06:06 ب.ظ
سلام ببخشید دیر شد
باحال بود ارزش خوندنو داره
هانیه مزاری پنجشنبه 18 اسفند 1390 07:33 ب.ظ
سلام
بروزم
س.ف.ط چهارشنبه 17 اسفند 1390 08:24 ب.ظ
چه شعر خوبی!در واقع چه حس خوبی
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون
احمدیان شنبه 13 اسفند 1390 09:47 ب.ظ
سلام
بروزم با رمانتیسم
منتظرم
هیام چهارشنبه 10 اسفند 1390 05:04 ب.ظ
هیام رو نمی خونید؟
الف نون پنجشنبه 4 اسفند 1390 06:27 ق.ظ
سلام برادر ...
ببخشی اینقدر دیر می آییم خدمتت .
کلاً مرگ! چه مردنی باشد سوژه اش
و چه نباشد! خودش سوژه ی دلچسبی ست!!!
ها چه گفتم! خودم هم تعجب نمودمی!
مرگ و دلچسبی؟!!!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ما هم ایضا
احمدیان پنجشنبه 27 بهمن 1390 04:05 ب.ظ
سلام
خوب بود مخصوصا این که زبان داستانتون دانای کل بود
اما شخصیت داستان ها مشخص نبود یکهو نرگس اومد وسط و حال اون بنده خدا خراب شد و شروع کردیند از نرگس گفتن
تمام این ها باید تو داستان بیان بشود
واقعیت های نرگس و...
نمیشه یکهو از نرگش گفت که مثلا اون ادم خوبی بود و..
باید از نرگس و این کاراش تو داستان ذکر بشود تا خواننده جذب بشه و میان زمین و هوا نماند
اتفاقا داستان هم جذاب میشه و گره افکنی های زیبا و خوبی را میتونید تداعی کنید
من هم بروزم
و منتظرتون
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون از نظرتون
یگانه چهارشنبه 26 بهمن 1390 04:44 ب.ظ
غزل خیلی زیبایی بود !

خیلی زیبا .
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون
مقدسین یکشنبه 23 بهمن 1390 09:07 ب.ظ
سلام غزل را خواندم
بسیار زیبا...
موفق باشید

صفحه ی نظرات خودش باز نمی شد این جا نظر دادم
(انتقالش ! با خودت)
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
مقدسین یکشنبه 23 بهمن 1390 09:01 ب.ظ
سلام
بابت تأخیر عذرمان موجه است
فضاها و احساسات را خوب بیان می کنی
اما خیلی سربسته به اصل ماجرا می پردازی
به گونه ای که بیشتر حجم داستانت را توصیف فضاها، اشغال می کنه و فکر نکنم قصد شما از داستان نویسی چنین چیزی باشد.
زیادی گنگ و سربسته حرف زدن جالب نیست وبرخلاف نظر بعضی از دوستان معتقدم که گره ای در این داستان افکنده نشده بود که حالا ما(مخاطب) بخواهیم آن را بر طرف کنیم یا برای خودمان لااقل حلش کنیم صرفا یک کسی به خود می گفت که نه فلانی نمرده نمرده نمرده...
و فقط پی می بریم که این فرد حال و روز مناسبی ندارد
نمی دانم در داستانهایت چه هدفی را دنبال می کنی آیا می خواهی مشکلی را بگویی وبرطرف کنی نمی دانم
داستان های اولی ات به گونه ای در پایان خود، خواننده را به فکر فرو می برد تا خود ادامه ی داستان را حدس بزند(که البته این مورد «ابهام افکنی و واگذار کردن ادامه ی داستان به خواننده» هم بیشتر جای کار دارد اما در این داستان انگار فقط دنبال گنگ گویی(به تعبیر دوستان) و توصیفات هستی در صورتیکه فکر می کنم در داستان کوتاه این قدر نباید به توصیفات پرداخت مگر اینکه کمکی به اصل مطلب بکند.(البته شما بهتر می دانید شاید من اشتباه می کنم)
موفق باشید.
یاعلی
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
واقعا ممنون از وقت گذاشتنت
احمدیان یکشنبه 23 بهمن 1390 12:10 ق.ظ
سلام
نه بابا چرا دیگه بروز نشم
مگه چهار هفته پیش یادتون نیست که بروز شدنم را اطلاع رسانی کردم تو پست قبلیتون
و این که دیر میام وقت اجازه نمیده
اما مطمئن باشید داستانت را میخونم
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون انشاءالله سر می زنم
حله شنبه 22 بهمن 1390 04:42 ب.ظ
سلام بزرگوار

وبلاگ دانشجویان ادبیات بروز است با

درباره ی اصل تداعی
در حاشیه ی شعر
هانیه مزاری شنبه 22 بهمن 1390 03:15 ب.ظ
سلام
عذرمیخام بابت تاخیر
داستان خوب و البته تلخی بود‌!
یه نکته و اون اینکه تعبیر "مخ زنی" واسه پرحرفی خانمه مناسب نبود! آخه این تعبیر کاربرد دیگه ای داره! مگر اینکه قصدتون بدعت باشه!!! هرجند خیلی هم موضوع بزرگی نیست.
فضای اتوبوس رو خوب شرح دادین. ملموس بود! همه هم که تجربه ش کردن و ...
همراه بودم تمام سیر داستان رو با کلمه ها...
سپاس
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
چی بگم والا؟
احتمالا تغییرش میدم
طیبه جمعه 21 بهمن 1390 05:43 ب.ظ
سلام
خیلی وقته خوندم و با گوشی نظرم گذاشتم اما ارسال نشد!

خوب بود و مثل یشتر وقتا تو مود افسردگی...


...............

من این رویه شما رو زیاد دوست ندارم.

احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
انجم شعاع جمعه 21 بهمن 1390 11:28 ق.ظ
سلام داستان خوبی بود ولی نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم یکم گنگه
چاکریم
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
چه میشه كرد دیگه؟!
آرش جمعه 21 بهمن 1390 01:07 ق.ظ
سلام

خیلی ربط نداره ولی میخوام بگم
امیدوارم همیشه سخن تازه بگی
هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود
وارهد از حد جهان بی‌حد و اندازه شود
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
علی سه شنبه 18 بهمن 1390 10:43 ق.ظ
سلام
داستانت خوب بود ولی یک مشکلی داشت اول داستان یک فضا داشت و بعدش یک فضای دیگر اینکه فکر اول درگیر فضای اول می شه و بعد بخواهد به فضای دوم وارد شود یک مقدار سخت است.
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
مسعود شنبه 15 بهمن 1390 11:34 ب.ظ
با احسان موافقم...
ای بابا
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
همین كه موافقی خوبه!
س.ف.ط جمعه 14 بهمن 1390 12:23 ب.ظ
سلام!چه عجب واقعا! یه تکونی خورد اینجا!

فضای خوبی داشت +گنگی مرد خیلی کمک کرد (آخر کجا پیاده شد بدبخت؟!)+انکار و دلیل تراشی اش برای فکر نکردن به مرگ کسی که دوستش داره بسیار خوب بود و ضربه عاطفی خیلی خوبی به وجود آورده بود +ریتم داستان رو هم من دوست داشتم چون خیلی به گره افکنی و اینها اعتقاد ندارم!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
خیلی ممنون
محسن.ق پنجشنبه 13 بهمن 1390 11:21 ب.ظ
سلام
این دفعه دیگه زود اومدم. نمیدونم ولی کلا فضایی که تو داستانات میسازی خیلی برام آشنا و دوستداشتنیه. بدون تعارف میگم. به خصوص آشنا بودنشو!!!

جالب بود
خسته نباشی.

راسی من هنوز منتظرم اون قضیه رو راه بندازیا
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
سید مهدی پنجشنبه 13 بهمن 1390 11:06 ب.ظ
سلام
اول داستان خوب شروع نمیشه.هم فضا سازیش تکراریه هم بی ربط.اما بند یکی به آخر مونده خیلی خوب نوشته شده
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
هاله پنجشنبه 13 بهمن 1390 09:57 ب.ظ
اون پاراگرافی که داشت حالت بینشون رو توضیح میداد،خیلی دوست داشتم .. عاشق این متنهام که اینطوری توصیف میکنن شیطنتهای ادمارو..
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنونم
ehsan پنجشنبه 13 بهمن 1390 11:55 ق.ظ
ای بابا فضای فکرت عوض شده
عادت همیشگی موقع درد و رنج..
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ای بابا...
یگانه چهارشنبه 12 بهمن 1390 07:41 ب.ظ
سلام علیکم !

زیبا بود داستان جدیدتون .

داشتم فکر می کردم که واقعا چرا ما آدم ها انقدر به بعضی آدم های دیگه دلبسته می شیم که برامون از انسان های عادی متفاوت می شن ، فکر می کنیم نباید بمیرند ، نباید بیمار بشن ، نباید انتخاب کنن ، نباید . . .

« . . . نرگس که مردنی نبود . »
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
البته بعضی اوقات اجتناب ناپذیره
gharaee چهارشنبه 12 بهمن 1390 07:07 ب.ظ
salam.khob bood valy kheyli ghamgin bood.badesham en esmaye ajib o gharib o az koja miyari?ham dastaneto bekhodi sholoogh mikoni ham adamo gig mikoni.dafe akharet bashe ke en esma ro entekhab kardi. ama be tor koli jaleb bood.movafagh bashi
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
خیلی ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی