تبلیغات
فارقلیط - اولین پرده از آخرین روایت
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : چهارشنبه 23 آذر 1390
نظرات

نمی دانم چه باید بگویم. اصلا چرا باید بگویم؟ شاید خیلی حرف ها برای دیگران شنیدنی نباشد اما این را می دانم كه باید بنویسم چون دلم می خواهد. چون می خواهم سبك تر شوم. چون بار زیادی روی دوشم سنگینی می كند.

دل مشغولی هایم زیاد شده است. باید به هزاران مسئله ی وقت پر كن فكر كنم. باید وقت بگذارم برای صدها كاری كه روی زمین مانده است. باید وقت بگذارم برای دیگران تا باز وقت كم بیاورم برای خودم و تنهایی ام.

دلم می خواهد بزنم به دل دشت و بیابان و چند وقتی فارغ از روزمرگی سرم را بكنم توی لاك خودم و به هیچ چیز كار نداشته باشم و فقط فكر كنم و فكر كنم تا بلكه كمی از بار سنگین روی دوشم سبك تر شود. سفر را همیشه دوست داشته ام چون پرتابم می كرده است به یك دنیای دیگر. دنیایی فارغ از دل مشغولی های شهر. دل مشغولی های یك شهر مرده. شهری كه كسی را كم دارد.

به دلم افتاده بود كه بروم. با اینكه چند ماه پیش آنجا بودم اما این بار فرق می كرد. یعنی احساس می كردم فرق می كند. با هزار ضرب و زور هزینه اش را جور كردم. خرت و پرت هایم را ریختم توی ساك و زدم به جاده. از همان لحظه اول فهمیدم كه باید سفر دیگری را تجربه كنم. سفری سخت. بوی غم می آمد.

از خانه بیرون نمی رفتم. صبح تا شب كز كرده بودم توی خانه. كارم شده بود خواندن كتاب هایی كه دنبالم آورده بودم برای وقت پر كنی. كتاب هایی كه رنگ دل مشغولی هایم را داشت. دل مشغولی هایی كه از یك شهر بار كرده بودم تا در یك شهر دیگر خالی كنم. غافل از اینكه باید باری بر بارهایم اضافه كنم و به نفس نفس بیافتم زیر این بار تا شهر خودم. آن وقت هایی كه كتاب نمی خواندم، می خوابیدم. گاهی هم كه از دستم در می رفت می زدم بیرون اما زود بر می گشتم. خانه نشین شده بودم حسابی.

چند روزی است كه برگشته ام. نمی دانم باید چه كنم با هزاران فكر و خیالی كه دستم را بسته است. دستم به كاری نمی رود. باید منتظر بنشینم. شاید هم باید یك دل سیر بخوابم. باید حسابی فكر كنم حتی آن وقت هایی كه پشت فرمان، توی خیابان دوست داشتنی ام افتادن برگ های زرد و قرمز را تماشا می كنم، بدون توجه به آدم هایی كه هی بوق می زنند تا از من سبقت بگیرند. تا از من دور شوند. تا سر ساعت برسند به دل مشغولی هایشان.

 

گر تیغ بارد در كوی آن ماه

گردن نهادیم الحكم لله...



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
علی سه شنبه 18 بهمن 1390 10:30 ق.ظ
سلام
اگه زندگی انقدر جدی نگیریم هیچ وقت باعث گوشه گیری و افسردگیمان نخواهد شد.
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
یعنی جدی نیست؟
غریبه آشنا دوشنبه 10 بهمن 1390 10:57 ق.ظ
برای سخن گفتن تنها دانستن کافی نیست، توانستن نیز میخواهد. چه بسیارند کسانی که میدانند چه بگویند اما هیچ نگفته اند، از آنکه نمیدانستند که چگونه باید گفت. "دکتر شریعتی"
حله جمعه 7 بهمن 1390 09:23 ق.ظ
سلام
حله بروزه با داستان کوتاه
"بهشت کوچک"
سحر سه شنبه 4 بهمن 1390 12:29 ب.ظ
سلام و رحمت الله
ممنونم از حضور ارزشمندتون
ایام شهادت امام رضا سلام الله علیه رو تسلیت عرض میکنم
التماس دعا
س.ف.ط دوشنبه 3 بهمن 1390 04:22 ب.ظ
اینجا نمخاد تکون بخوره؟
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
انشاءالله با خونه تكونی اینجا رو هم می تكونیم
مسیر عشق چهارشنبه 28 دی 1390 03:36 ب.ظ
سلام
خدا توفیق بدهد كه مسیر مان را درست برویم
احمدیان سه شنبه 27 دی 1390 11:15 ب.ظ
سلام
بروزم با توضیح آرایه های ادبی - قسمت اول
منتظرم
لام.ی سه شنبه 27 دی 1390 06:56 ب.ظ
هر روز
هزاربار
بین خدا و دلم!
س.ف.ط سه شنبه 27 دی 1390 04:21 ب.ظ
همیشه این اظطراب قشنگ بود!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
نمی دونم چی بگم!
کرنای سه شنبه 20 دی 1390 10:01 ق.ظ
سلام
بهروزم با تذکره الاشقیا
هانیه مزاری سه شنبه 20 دی 1390 09:59 ق.ظ
سلام
کم کار شدین!!!
بروزم
ehsan شنبه 17 دی 1390 06:05 ب.ظ
سلام
ننوشتم ... حال خودم تعریفی نداشت
گذر ثانیه ها یادم هست همان روز ها كه سردی هوا هم شعله افكار را خاموش نمی‌كرد..
و چقدر آرام شدم با حرف‌ها.. روزهای آخر.
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
حله چهارشنبه 14 دی 1390 12:54 ب.ظ
سلام .
وبلاگ ادبیات حله به روز است.با داستانی کوتاه.

از شنیدن نظرتان خوشحال می شویم.
هانیه مزاری سه شنبه 13 دی 1390 04:47 ب.ظ
سلام و
بروزم
هاله دوشنبه 12 دی 1390 11:12 ب.ظ
هنوز داری دانلود میشی؟
باشه ، ما منتظر میمونیم..
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
شاید...
س.ف.ط شنبه 10 دی 1390 08:17 ق.ظ
این حالت عرفانی تون تموم نشد؟
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
تموم نمیشه!
کسی که نخواست نامش فاش شود پنجشنبه 8 دی 1390 10:49 ق.ظ
سلام
حیف که بعضیا...ممنوع النظرم کردن وگرنه حرف برا گفتن زیاده....
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
مشتاقیم به شنیدن
س.ف.ط یکشنبه 4 دی 1390 05:44 ب.ظ
چکار؟...نمیدونم ولی فکر کنم یه دوره است بیشتر
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
بیشتر از یه دوره است
آسمان پنجشنبه 1 دی 1390 11:52 ب.ظ
از لا به لای لحظه های تلخ و غمگینم
تو روز روشن این همه تاریکی می بینم

نمی دونم چی بگم اما منم یه جورایی دل مشغولی تو رو دارم،گرچه نمی دونم دقیقا دل مشغولیت چیه،گر چه نمی دونم منظورت از جمله آخر چیه اما .....
از چیزایی که خوندم برداشت کردم تو هم مثل من " تو روز روشن این همه تاریکی می بینی" و کاری از دستت بر نمیاد ، اینکه می خوای کاری بکنی واسه اونا که می خوان ازت سبقت بگیرن ، یا از همدیگه چه فرقی می کنه! این همون دل مشغولی منه، آدمایی که فقط با سرعت می رن ، به سمت دل مشغولی هاشون و البته خود من هم یکی از همین آدم هام ، می خوام کاری بکنم ، برای خودم ، برای آدم های پشت سرم و روبروم، می خوام این همه تاریکی رو از بین ببرم ، دیدن این همه تاریکی آزارم می ده
" کی می رسد باران؟!! "
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون
امیدوارم موفق باشید
ح.س پنجشنبه 1 دی 1390 11:19 ق.ظ
سلام..
آره انگار وصله به انسان این چیزها...هرچند من از دستشون لجم می گیره...چرا نمیشه آدم همیشه بر یک حال باشه...نه اینقدر دم دمی...!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
تا وصال تو سه شنبه 29 آذر 1390 07:24 ق.ظ
هر چه از روشنی و سرخی داریم برداریم کنار هم بنشیینیم
و بگذاریم که دوستی ها سدی باشند در برابر تاریکی ها
یلدایتان رویایی…روزهایتان پر فروغ، شبهایتان ستاره باران . . .


سلام
بروزم،تشریف بیارید
س.ف.ط جمعه 25 آذر 1390 04:48 ب.ظ
عجب حالی!!!
میشه فهمید...فکر کنم همه یه بار تجربش کردن...
اتفاقا امروز بود یا دیشب این غزل حافظ اومد
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
چكار میشه كرد؟
سید مهدی جمعه 25 آذر 1390 03:18 ب.ظ
سلام
نمیدونم چرا انتظار داریم از خودمون فرار کنیم و به خودمون برسیم
چرا الان از دلمشغولی ها خسته میشیم و بعدا بهشون عادت میکنیم
نمیدونم...
این جمله خیلی عجیب و کاربردیه
امام علی:دردت از خودت و دوایت درونت است:دائک منک و دوائک فیک
این خطاب به تک تک تک آدم هاست
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
تا وصال تو جمعه 25 آذر 1390 12:56 ب.ظ
باید عینکم را بشکنم!
فوج فوج آدمک هایی محاصره ام کرده اند که اندازه واقعی شان هنوز به دستم نیامده...!


سلام و خدا قوت
این احساس شما رو خیلی ها دارن،ما در دنیایی زندگی می کنیم که مردمش همچنان که تو را می بوسند،طناب دار تو را می بافند،مردمی که صادقانه دروغ می گویند.
راه حلی به ذهنم نمیرسه،اگر بود خیلی وقت پیش ها منم دیگه نباید به این مرحله می رسیدم!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
هاله جمعه 25 آذر 1390 11:13 ق.ظ
یه دل سیر بخواب ...
بنویس...
فقط برای خودت وقت بذار..
قول میدم بهتر شی..
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
هیچ لذتی برتر از خواب نیست!
یگانه جمعه 25 آذر 1390 10:43 ق.ظ
... دل من هم عجیب از این سفرها و رهایی از همه دل مشغولی ها می خواد !

روی دوشم سنگینی می کند خیلی چیزها...

چه بگویم ؟ ؟ ؟
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
چی میشه گفت؟
انجم شعاع پنجشنبه 24 آذر 1390 08:13 ب.ظ
احسنتم یه قلمکم ودل تنگکم
فی امان الله
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون
طیبه پنجشنبه 24 آذر 1390 03:28 ب.ظ
کفن برف کجا ؟ پیرهن برگ کجا؟
خسته ام مثل درختی که از آذر ماهش !

باز برگرد به دلتنگی قبل از باران
سوره ی توبه رسیدست به بسم الله اش
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
زیبا بود.
ممنون
محسن پنجشنبه 24 آذر 1390 03:26 ب.ظ

قشنگ
با تمام وجود میگم
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون
هانیه مزاری پنجشنبه 24 آذر 1390 10:34 ق.ظ
سلام
خوندم دل مشغولی تون رو!
آدم همیشه داره از این دغدغه ها ...
ناگزیر آدمی هستند انگار...
هرکس جوری کنار میاد باهاشون...
نوشتن و خوندن التیامی ارزشمندی هستند
سپاس
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی