تبلیغات
فارقلیط - داستان كوتاه(10)
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : سه شنبه 10 آبان 1390
نظرات

-یه كم از این دختر بتول خانم یاد بگیر. چه دختر نجیبیه به خدا. دیروز تو صف نونوایی دیدمش. ماشالا هزار ماشالا. خانمی شده بود واسه خودش. شده بود عین یه تیكه ماه. من كه اول نشناختمش. وقتی فهمید كه دارم زل زل نگاهش می كنم اومد جلو واسه سلام و احوالپرسی. همون موقع هم كه بچه بود و میومد اینجا می دونستم پیشونی داره. آخرش دیدی چی شد؟ از زهرای ممدآقا اینا فهمیدم كه شوهر كرده با یه دكتر. شانسه دیگه. بعضیا یهو خورشید میافته تو دامنشون بعضیا هم خاكستر نشین میشن مث من خاك بر سر!

-اصلا چرا راه دور می ری، همین زهرای مش ممد. میگن داروسازی میخونه. ای خدا! آخه تو چیت از اون كمتره بدبخت؟یه عمر با نداری باباش ساخت. مگه چیكاره بود ممد آقا؟ بیچاره یه پستچی ساده. یه بار صداش در نیومد كه اینا میخوام و اونو میخوام. بعدشم نشست پای درس دانشگاه ملی قبول شد حالا هم مث شاخ شمشاد داره داروسازی میخونه. همسایشون می گفت. همین دختره كه خیلی ریزه میزه ست. همین چیزا می گم دیگه. همین كه كارت پخش كنه. حالا میگن بازاریاب. نمی دونم والا! همین می گفت روزی نیست كه خونشون شلوغ نباشه. می گفت خواستگار قطار شده پشت درشون.

-یعنی دختر آقا مرتضای بهادری راست این مهتاب ننه مرده نیست؟باباش نذاشت درس بخونه. اصلا نه نیاورد. نشست گوشه خونه. خیاطی كه بلد بود. گلدوزی ام یاد گرفت.خودش یاد گرفت. معلم كه ندید. حالا شده خیاط محله. لباس عروس میدوزه بگم عین چی! از همون اولم كار بلد بود. ننه نداشت، خاك تو سرت. مث تو نبود كه ننه اش از بچگی عین پروانه دورش بگرده. ای خدا! این جیگرم آتیش میگیره! چی بگم آخه؟ آخر از دست تو دق می كنم میافتم این گوشه تا ببینم دیگه آروم میشی، حال میای یا نه!

(تلفن زنگ می خورد)

-بله؟..... یعنی چه آقا؟!.... دو روزه مزاحم شدی كه چی؟.... نخیر نداریم.... اینجا رو دادن به ما.... بله..... دو ماه پیش رفتن.....نه خیر باران خانم هم نداریم.... اصلا مگه اینجا مخابراته كه دم به ساعت زنگ میزنی؟

(با عصبانیت گوشی را می گذارد و دوباره با تندی رو می كند به دختر)

-بیا اینم از دست گلی كه به آب دادی. به قرآن اگه مهدی بفهمه، گیستو میچینه میریزه تو چاه. وای اگه مرتضی بو ببره كه نگو! الم شنگه ای به پا می كنه كه بیا و ببین. آخه نونت كم بود آبت كم بود. چه مرگت بود كه اینو انداختی به جونمون؟ گفتی موبایل میخوام. همه موبایل دارن. آخه من نمیدونم تو اون خراب شده مگه درس نمی خونن. چه غلطی می كنن تو اون گورستون؟ فقط عین خاله زنكا میشینن پای یه دختر ساده تا از راه به درش كنن. رفتم با هزار مكافات واست یه موبایل خریدم. اینم آخر و عاقبتش. ( گریه اش می گیرد) اگه مرتضی بفهمه برات موبایل گرفتم سرمو می بره میذاره رو سینه ام.

(تلفن زنگ میخورد)

بله؟... آقا چی میخوای از جون ما؟.... به خدا اصلا به ما نگفتن كجا میرن.... اگه یه بار دیگه مزاحم بشی شمارتو می دم صد و ده.... حالا تو یه بار دیگه زنگ بزن ببین من چیكار می كنم.

-(سرش را می گیرد) حالا خوب شد ازت گرفتمش. و گرنه معلوم نبود كارت به كجاها می كشید. از فردا باید بشینی كنج خونه. باید بشینی كنار خودم اون قالی دوازده متریه رو تموم كنی.


(فكر می كند اما نه به مرتضی، نه به مهدی، فكر می كند به تلفنی كه شاید دوباره زنگ بخورد)

 


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
سادات چهارشنبه 21 دی 1390 11:14 ب.ظ
زیبا و روان مثل همیشه اما من باز هم مثل قبلی ها نفهمیدم چی میخواد بگه!
داستان هاتون گاهی مثل این میمونه ك بخوای دقایقی فكر نكنی فقط بخون و در اون فضا قرار بگیری.
تشكر
قلمتون مثل همیشه روان
ب ما هم سر بزنید
یا علی
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون. البته داستان نبود
هاله سه شنبه 15 آذر 1390 11:51 ب.ظ
یعنی من خیلی این اقای(نزار قبانی ) رو دوست دارماااا.. شعراشم بیشتر ..
محشره
انتخاب کردن از بینشون خیلی سخته!
تا وصال تو یکشنبه 13 آذر 1390 11:34 ق.ظ
حسین (ع) بیشتر از آب تشنه لبیک بود،افسوس که به جای افکارش زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند...

سلام
بروزم،تشریف بیارید
غریبه آشنا پنجشنبه 10 آذر 1390 10:56 ق.ظ
هر که غمت را خرید عشرت عالم فروخت...با خبران غمت بی خبر از عالمند...یا حسین.سید مظلوم کربلا
پاسدارنسل سوم سبزپوش ولایت چهارشنبه 9 آذر 1390 02:28 ب.ظ
سلام
عرض تسلیت.
وقت عالی بخیر...

عـــالم همه محو گل رخسار حســــین است
ذرات جــهان درعجب از کار حســـــــین است
دانی که چرا خانه ی حــق گشته سیه پوش
یعنی که خـــدای تو عزادار حسین است . . .






آپم
منتظر حضور سبزتون
هر موقع یاد مظلومیت امام حسین دلهاتون بهاری شد التماس دعاشدید...
amirsina سه شنبه 8 آذر 1390 12:11 ق.ظ
ahmad reza kheilii khube faghat lahje dariii dada:D
nesbat b ghabliaa kheili ravuno jazabtar shode,mashalaa edame bde ;)
انجم شعاع شنبه 5 آذر 1390 08:30 ب.ظ
سلام اخوی!حالتون خوبه
ماشاا.. داریه داستانهاتون هر روز بهتر از دیروز میشه

Yek Daroosaz یکشنبه 29 آبان 1390 01:57 ب.ظ
salam,khoob bood vali sarotah nadasht,saay konin kami dastanpardazitoono taghviyat konin
لام.ی یکشنبه 29 آبان 1390 09:37 ق.ظ
سلام
خیلی روونتر از قبلی ها بود.
فقط یه نکته بود:
لهجه ی اصفهانی؛ همین چیزا...
و خب گونم اگه سرنخی از ریشه سرکوفت ها می دادید قابل باورتر بود.گرچه خیلی روون و طبیعیه.
طیبه شنبه 28 آبان 1390 04:46 ق.ظ
سلام
درسته . داستان شما یه برش از زندگی واقعیه.
اما هیچ چیزو جلو نمی بره...

جواب سوالمو درباره تلفن ندادین...
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون از پیگیریتون
توی ذهن من این بود كه این دو نفر ارتباط موبایلی داشتن اما به هر طریق اون شخص ثالث شماره تلفن اینا رو هم پیدا كرده
هانیه مزاری پنجشنبه 26 آبان 1390 11:29 ق.ظ
سلام

وبلاگ دانشجویان ادبیات - حله - بروز است با

داستان کوتاه

فاجعه
سحر سه شنبه 24 آبان 1390 07:09 ب.ظ
خیلی قشنگ بود...
سلام
و
عیدتونم مبارک
التماس دعا هم
تا وصال تو سه شنبه 24 آبان 1390 12:46 ق.ظ
سلام و عرض ادب
عیدتون مبارک
همون روز هم داستان رو خوندم ولی فراموش کردم نظرمو بگم!
این قصه خیلی از دختراست،من همنوع خودمو خوب میشناسم،نمیخوام بگم تقصیری نداره ولی برداشت من از این قصه و حکایت هایی مثل این تنهایی و بی همزبونی دختراست!وقتی کسی رو ندارن که حرفشون رو بفهمه و درک کنه ...
حالا حالاها منتظر زنگ تلفنشون هستن!
gharaee یکشنبه 22 آبان 1390 12:15 ب.ظ
salam.kheyle jaleb bood be nazaram pokhte tar az dastanaye ghablet bood faght man ghazeye mozahem telefonero nafahmedam ke marboot be goshi dokhtare bood ya khonashon ?!fekr mekonam en ghesmatesh eshtebah bood.ama aghe bekham kole begham ghashang bood be delam neshast.raste ehsas mekonam akhar dastanato mesle ham tamoom mekone khodet be jomlehaye akhar dastan deghat karde?kam kam dare tekrare meshe!?
تا وصال تو چهارشنبه 18 آبان 1390 02:19 ب.ظ
این روزها كه می گذرد شادم كه می گذرد
شادم كه می گذرد...

سلام
بروزم
تشریف بیارید
احمدیان یکشنبه 15 آبان 1390 02:05 ق.ظ
سلام
زیبا بود
مسعود شنبه 14 آبان 1390 11:46 ق.ظ
قشنگ بود.
یه واقعیت بزرگو گفتی وقتی طرف جنبه نداره نباید واسش چیزی بگیری!
مقدسین جمعه 13 آبان 1390 09:18 ب.ظ
سلام
داستانتان را خواندم زیبا بود
در واقع زیبایی های خودش را داره لذا فکر نکنید که زیبایی ها را نمی بینیم ام باید بگویم اگر سعی کنید همین گونه داستان هارا در مورد خانواده هایی که مثلا از نظر پرستیژ،ثروت، مقام و... مثلا در جایگاه های متمدن تری قرار دارند(البته از نگاه ظاهربینانه وعامیانه) بگویی خوب است.
تا کی ما باید این داستانها را به گونه ای بنویسیم وبخوانیم که فقط به زندگی قشری از جامعه می پردازد که مدام در پی سرکوفت زدن به فرزندشان و مقایسه کردن او با آنها و تعصبات خانوادگی سایر اعضا و به موبایل به عنوان یک بلای ناگهانی نگریستن وسرانجام دارقالی! است؟!
شرایط امروز جامعه را ببینیم امروز دست چه کسی است که موبایل نباشد؟
شاید این قصه بهتر بود که چند سال پیش گقته می شد که شاید امثال شما داستان نویسان چنین کاری را کرده اند
اما آنچه می خواهم بگویم این است که به مشکلات قشر به ظاهر متمدن هم بپردازید . چرا مدام بیاییم وبگوییم که مثلا دختری تحت تاثیر همکلاسی های خودش رفته موبایلی تهیه کرده صرفا به جهت اینکه همه موبایل دارن وسپس مشکلاتی که برای او ایجاد میکند امــــــــــــــــا چرا کسی به این نمی پردازد که آن دختر یا دخترهایی که مثلا در مدرسه یا دانشگاه مدام پز موبایل خود را به سایر همکلاسی های خود می دهند به چه علت او اصلا موبایل تهیه کرده؟ آیا موبایل را وسیله ی متمدن بودن دانسته؟آیا وسیله ی متمایز بودن؟ یا اینکه نه، کمبودی داشته؟و...
می خواهم بگویم به مسایل ومشکلات تمام اقشار بپردازید درسته که زندگی های «بالانشینان» پیچیدگی های خاص خودش را دارد ولی مطمئن باشید که داستانهای خوبی را می توان ازکنار آنها ایجاد کرد وبلکه از دل آنها بیرون کشید نشان بدهید که فقر فرهنگی نه فقط در خانواده هایی که شما در داستانتان بیان کردید بلکه در سایر خانواده ها نیز یافت می شود
غرض اینکه به نظرم به این گونه مسایلی که شما بدان پرداخته اید دیگران نیز بلکه مبسوط تر پرداخته اند. پس بروید سراغ مسایلی که کمتر به آنها پرداخته شده و آنجا نوآوری کنید
جای بحث زیاده مجال نیست
موفق باشید
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون انشاالله راجع بهش فکر میکنم
الف نون جمعه 13 آبان 1390 05:43 ب.ظ
سلام برادر ...
می نویسی برایمان؟!!!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
الف نون جمعه 13 آبان 1390 04:29 ب.ظ
سلام برادر ...
از این یکی خوشم اومد ...
خوب بود ...
لذت بردمی عزیز ...
یگانه جمعه 13 آبان 1390 12:44 ق.ظ
بـــــه نــظــر من :

از همه داستان های قبلی قشنگ تر بود ، هم واقعی تر هم تصویری تر !!

خیلی جالب بود .

قلمتان توانا . . .
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنونم. موفق باشید
ehsan پنجشنبه 12 آبان 1390 10:41 ب.ظ
خیلی خوب بود
فقط نسبت به داستان های قبلی به علامت سوال های بیشتری جواب دادی
مادرش لفظ خراب شده را خیلی خوش جا استفاده كرده
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون
هاله پنجشنبه 12 آبان 1390 09:15 ب.ظ
بله،ممنون...
من که اصولش رو نیمدونستم ..
حالا 2تاشو یاد گرفتم..
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
شكسته نفسی می كنید؟!
نظر من اینه كه اصلا نیاز نبود دختره توصیف بشه و اینكه خواننده خودش بتونه حالات دختر رو مجسم كنه برام مهم بود.
هانیه مزاری پنجشنبه 12 آبان 1390 07:34 ب.ظ
تلخه! خیییلی تلخه !!
خوب نوشتین
خوب پرداختین
ممنون
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون از حضورتون
negar پنجشنبه 12 آبان 1390 06:29 ب.ظ
سلام
داستانتون خوب بود ولی فکر می کنم زیاد موضوع جالبی رو انتخاب نکرده بودین.
احساس می کنم دلتون از یه جایی پره.
حدس می زنم خودتون منتظر تلفن یه نفر هستین . . .
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
همه اینا رو از این داستان فهمیدین؟
علی پنجشنبه 12 آبان 1390 04:40 ب.ظ
داستان خیلی قشنگی بود از میان داستان هایت موضوع این را من بیشتر از همه دوست داشتم الان جامعه ی ما به این داستان ها خیلی نیاز داره، داستان هایی که درباره ی فقر فرهنگی خانواده ها باشد. فقط اگه بتونی تو داستان هایت ریشه و یا راه حل مشکلاتم بگی خیلی بهتر می شه.
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون. فكر نكنم وظیفه داستان گفتن راه حل باشه.
طیبه چهارشنبه 11 آبان 1390 11:19 ب.ظ
سلام
خوندم. روون بود. چند تا اشکال و چند تا سوال هم داشت:
اشکال:
شوهر كرده" با "یه دكتر.
غلطه باید حرف اضافه " به " بیارین.
(سوال: خانم آقای دکتر و صف نونوایی؟!!!!! خیلی از خانمهای عادی هم بخصوص جوون ترها اصلا نونوایی نمی رن چه برسه به قشر بالاتر)
اشکال:
(همین "چیزا" می گم دیگه.)
لهجه اصهانی زدینا! چیزا رو باید بکنبن: چیزو!
اشکال و سوال باهم:
تلفنی که زنگ می خورد موبایل بود یا تلفن خونه؟
اگه تلفن خونه بود که باور پذیریش یکم سخته که دوست اون دختر عین مزاحم تلفنی های عهد دقیانوس هی یه ریز پشت سر هم زنگ بزنه و سوالای چرت و پرت از مادره بپرسه!
اگرم موبایل ضبط شده دختر بود که چرا مادره تو گوشی هی می گفت اونا رفتن و " اینجا" رو حالا دادن به ما؟!
آخر داستان، کسی که فکر می کنه، اگه دختره است، بهتربود به جای "مرتضی" می گفتین "پدرش"... تا بهتر جا بیفته...

پیشنهاد:
1-بهتره برای داستان هاتون اسم هم انتخاب کنین.
2- بهتره محتوای داستان هاتونو بیشتر از این ها هدفمند کنین...

موفق باشین...
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
همیشه عقیده ام این بوده كه داستان باید مخاطب رو به قكر ببره و بقیه اش تو ذهن اون ادامه پیدا كنه.از نظر من این داستان با واقعیت منطبقه.
سید مهدی چهارشنبه 11 آبان 1390 11:10 ق.ظ
سلام
خیلی بهتر و منسجم تر و ته دار تر از قبلیا بود.گربه و تاریکی و بارون و بوی تند عطر نداشت خدارا شکر
داتون شاد!
حسین چهارشنبه 11 آبان 1390 02:58 ق.ظ
اگه رنگ متن رو عوض کنی خیلی خوب میشه
این رنگ، چشم رو خسته می کنه و حوصله رو سر می بره!
ببخشیدا!
موفق باشی
هاله سه شنبه 10 آبان 1390 09:25 ب.ظ
چقدر خوب یه بند دیالوگاشو نوشتی ...
فقط من کلی منتظر یه وصف از دختره بودم .. حالا تو بگو فقط یه نگاه ساده ..
ولی خبری نشد ... جالب تموم شد ...
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
توصیف تمومی جزئیات علاوه بر اینكه توی داستان كوتاه خلاف اصله توی خیلی جاها هم اصلا نیاز نیست
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی