تبلیغات
فارقلیط - داستان كوتاه(9)
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : شنبه 19 شهریور 1390
نظرات

حدس می زد آن طرف در، توی حیاط چه خبر است. حتما یك عالم برگ خشك ریخته بود كف حیاط. كلید را انداخت توی در. هر كاری كرد باز نشد. قفل، زنگ زده بود. چندباری در را تكان داد و كلید را چرخاند تا بالاخره باز شد. حدسش درست بود. پشت در را یك كوه برگ گرفته بود. نگاه انداخت از دم در تا توی ایوان. خاك و تار عنكبوت، خانه را برداشته بود. آرام راه افتاد سمت سرسرا. خش خش برگ های خشك زیر پایش او را برد به خاطرات قشنگ جوانی اش. اما نه، انگار این برگ ها برگ های آن سال ها نبود. غم داشت. خیلی غم داشت.

جوان تر كه بود عصرهای پاییز از دانشگاه، به هر بهانه ای راهش را كج می كرد این طرف. اوایل فقط خودش می دانست برای چه هر روز آنجاست اما كم كم چند تایی دیگر هم بو بردند. مادرش برای آنكه مطمئن شود، چندباری خواسته بود با ترفندی از زیر زبانش حرف بكشد. لو نداده بود اما وقتی اسم بهزاد می آمد رنگ به رنگ می شد.

بهزاد روی خوش نشان نمی داد. چند باری كه خواسته بود سر حرف را باز كند سرش را كرده بود توی كتاب. انگار نه انگار. شاید مردانگی اش بود كه نمی گذاشت دنبال این كارها برود. شاید هم خوش نداشت توی محله اسمش سر زبان ها بیافتد. چند بار كه حواسش نبود لای كتابهایش را باز كرده بود. كل كتاب را حاشیه نوشته بود مخصوصا كتاب اشارات و دیوان سعدی اش را. چندباری دیده بود طول اتاق را می رود و می آید. مادرش می گفت بعضی وقت ها كه توی حال خودش است، شعر می گوید. اما هیچ كس شعرهایش را ندیده بود. دوست نداشت كسی توی اتاقش پا بگذارد. وقتی می رفت بیرون درش را قفل می كرد. خیلی توی خودش بود.

ده سالی می شد كه ازش خبر نداشت. می گفتند گم و گور شده. هر چی دنبالش گشتند پیدایش نكردند. مادرش همه جا سپرده بود اگر ردی ازش پیدا كردند خبر بدهند. دو سه سال بعد معلوم شد كه مفقود الاثر شده. مادرش بی تابی می كرد. نمی دانست مفقود الاثر یعنی چی. بهش گفته بودند گم شده است. برای همین هم تا این اواخر چشم به راه بود. پیرزن دوام نیاورد. چند سال بعد مرد. چشم به راه بود هنوز.

چند روز پیش وقتی شنید اسرا را آزاد كرده اند رفت پیش برادرش بهروز. گفته بود معلوم نیست بین آن ها باشد. گفته بود تازه حالا هم بیاید چه فایده؟ یك مشت پوست و استخوان است. به كاری نمی آید. بی تاب بود. یك جا آرام نمی گرفت. هر روز می رفت تا دم خانه شان. همان خانه قدیمی كه حالا كلیدش را سپرده بودند دستش كه اگر یك روز بهزاد برگشت در را برایش باز كند.

در سرسرا را باز كرد. صدای خس خس می آمد از توی اتاق. چادرش را  انداخت روی مبل. هرچه نزدیك تر می شد به اتاقش بی تاب تر می شد. لای در باز بود. آرام در را باز كرد. اتاق را دود گرفته بود. تا نزدیك سقف را كارتن چیده بودند. كف اتاق پر بود از تكه های روزنامه. پتوی كهنه نازكی پهن بود. نگاهش را بالاتر برد. دراز كشیده بود كف اتاق. با بی حالی پتو را كشید روی صورتش. نمی شناختش انگار. شاید هم خوش نداشت كسی، آن هم او با این حال ببیندش. خیلی لاغر شده بود. موی سرش ریخته بود. چند جایی از ریشش هم همین طور.

نتوانست جلوی اشكش را بگیرد. آمد از اتاق بیرون. نشست لبه ایوان. برگ های زرد درخت حیاط آرام می افتادند روی زمین.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
وحید یکشنبه 10 مهر 1390 11:07 ق.ظ
سلام احمد رضا جان
من به شما قول داده بودم برای خواندن داستانت اما فراموش کرده بودم ...
حال داستانت را خواندم اما آخرش را درست متوجه نشدم...
با تبادل لینک هم موافقم
من شما را لینک کردم

پاینده باشید
سحر یکشنبه 10 مهر 1390 06:29 ق.ظ
الف نون شنبه 9 مهر 1390 01:09 ب.ظ
سلام برادر جان سلام ...
چرا اینجا را اینقدر "راکد" نگاه داشته ای ... بنویس ... جاری شو ... دستمان بگیر .. با خود ببرمان ! یا الله !
سادات جمعه 8 مهر 1390 08:22 ب.ظ
سلام
ما بعد از مدت ها دوباره سر زدیم.زیبا بود مثل همیشه اما بعضی جاها یكم نمیخوند مثل كوه برگ پشت در.
اما در كل حس و حال قشنگی داشت غربت اسرا را خوب توصیف میكرد
موفق باشید
یا علی
تا وصال تو یکشنبه 3 مهر 1390 12:21 ب.ظ
پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند
اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند...
(شهید آوینی)

سلام
بروزم
تشریف بیارید
تا وصال تو جمعه 1 مهر 1390 09:33 ق.ظ
در اضطراب چه شبها که صبح شان گم شد

چه روزها که گرفتار روز هفتم شد

چه قدر هفته پر از شنبه شد، به جمعه رسید

و جمعه روز تفرّج برای مردم شد !
ح.س پنجشنبه 31 شهریور 1390 04:17 ب.ظ
به روزیم
...
یگانه چهارشنبه 30 شهریور 1390 11:27 ب.ظ
گفتیم : چه شد یاد شهیدان ؟؟ گفتند :

یک کوچه به نامشان نکردیم مگر ؟؟؟؟؟؟
ح.س چهارشنبه 30 شهریور 1390 08:03 ق.ظ
سلام
میبخشید دیر شد.
خوندم.
اما راستش خیلی به دلم ننشست.
پاراگراف چهارم جمله بندیهای خوبی نداشت.
امیدوارم روز به روز موفقتر باشید.
نو ادیبان سه شنبه 29 شهریور 1390 11:42 ق.ظ
بروز با زاد روز فریدون مشیری با احترام دعوت شدید
وحید سه شنبه 29 شهریور 1390 11:31 ق.ظ
سلام
در وقت مناسب دیگر میخوانم
البته خیلی شرمندم
وود دوشنبه 28 شهریور 1390 07:51 ب.ظ
وبلاگت جالبه به نظر من اگه این موسیقی و از رو وبلاگت برداری خیلی بهتره !! چون تو تو وبلاگت داستان کوتاه میذاری و مخاطب می آد که با تمرکز اونو بخونه نه یه سری اتفاقات روزمره که به دقت کمتری احتیاج داره! یه پیشنهاد بود که خواستم بهت بکنم !موفق باشی رفیق
وود دوشنبه 28 شهریور 1390 07:48 ب.ظ
اییییم نمی دونم چرا اما فضاش منو یاد کارای فلسفی مهرجویی انداخت شاید فضایی که از خونه تصویر کردی ذهن منو اونوری برده!!! می دونی به نظر من این یه بخش از وسط یه داستان می تونه باشه ! چون شخصیت پردازی ها خیلی کامل نیست! اما خوب توصیف شده بود! به هرحال مرسی.
سیده اولاد پیغمبر دوشنبه 28 شهریور 1390 08:29 ق.ظ
كدام آیات بشارت برپایی حكومت الهی جهانی را می دهد ؟
سلام
غریبه آشنا یکشنبه 27 شهریور 1390 06:08 ب.ظ
چقدر ظالمی خالق قصه... انتظار...10سال...اصلا بهش فکر کردی... آدم ها توی دنیای واقعی فراتر از تحملشون درد دارن.به شخصیت هات ظلم نکن.اونا بچه های تو هستن.
تا وصال تو یکشنبه 27 شهریور 1390 09:06 ق.ظ
سلام
من هر وقت بروز میشم حتما خبرتون میکنم
با افتخار لینک شدید
تا وصال تو یکشنبه 27 شهریور 1390 09:05 ق.ظ
شهدا را به "باد" ندهیم،به "یاد" بدهیم.

سلام
بروزم
تشریف بیارید
هانیه مزاری چهارشنبه 23 شهریور 1390 10:21 ق.ظ
دو بار خوندم تا فهمیدم
یخرده جمله ها در مورد زمانها و آدمهای مختلف با هم قاطی شده اند ...
یه ایراد ملا نقطه ای وار! :
اگر رفته بوده تو خونه توی اتاقش پس در رو باز کرده بوده دیگه!‌ از دیوار که نرفته ! پس یک کوه برگ پشت در چکار میکرده !!!!
در کل داستان خوبی بود
ممنون
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
یه بار دیگه با دقت بخونین
هانیه مزاری چهارشنبه 23 شهریور 1390 09:38 ق.ظ
سلام

حُله - دانشجویان ادبیات - بروز است با

"حکم آخر"
حول ادبیات در سینما
هاله سه شنبه 22 شهریور 1390 09:21 ب.ظ
علی سه شنبه 22 شهریور 1390 09:04 ب.ظ
سلام
خیلی جالب ولی کلیشه ای بود. راستی چرا همه ی داستان هایت بوی غم می دهد؟
یگانه سه شنبه 22 شهریور 1390 09:00 ب.ظ
سلام

چرا انقدر غمگین و تلخ ؟؟؟

ولی لحن نوشته هاتون جالبه ، دلنشینه ...

موفق باشید
سید مهدی سه شنبه 22 شهریور 1390 05:35 ب.ظ
سلام
توصیفات داستان مثل همیشه قشنگ و جذابن ولی سوژه ها کاملا تکرارین
amirsina سه شنبه 22 شهریور 1390 12:52 ق.ظ
خیلی خوب بود که همه ی دقت خواننده رو برای فهمیدنش درگیر میکنه
امیرعلی دوشنبه 21 شهریور 1390 10:13 ب.ظ
ایده ی بسیار خوبی هست ولی به نظرم بعضی جا ها نیاز یه به توصیف بیشتر داره، و کاشکی که روی شخصیت دختره بیشتر می کار می کردی
موفق باشی (باز هم معذرت می خوام )
مسعود دوشنبه 21 شهریور 1390 08:32 ب.ظ
قشنگ بود
اما بر خلاف داستانهای دیگت آخرش قابل هضم و قابل پیش بینی بود.
مقدسین دوشنبه 21 شهریور 1390 06:02 ب.ظ
سلام
این حالت انزجار شما از بعضی چیزها را میشه در داستان هاتون دید
موفق باشید
حله یکشنبه 20 شهریور 1390 08:31 ب.ظ
سلام بزرگوار

وبلاگ دانشجویان ادبیات - حله - بروز است با
داستان کوتاه ( مردان بی ادعا )
منتظر حضورتان هستیم...
ش.ق یکشنبه 20 شهریور 1390 04:36 ب.ظ
سلام
قشنگ بود...
فقط این جمله قشنگ نبود:
یك مشت پوست و استخوان است. به كاری نمی آید.

ظاهر داستانهاتون بهتر شده... محتواشونم یه تکونی بدین بد نیست... می دونین توی همشون یه حالتی از رخوت و افسردگی و حسرت و ... هست.
انجم شعاع شنبه 19 شهریور 1390 08:55 ب.ظ
سلام خوب بود البته اندکی گیج کننده
مخلصیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
نمایش نظرات 1 تا 30
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی