تبلیغات
فارقلیط - داستان كوتاه(8)
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : یکشنبه 23 مرداد 1390
نظرات

واقعا خاك بر سر من احمق كه بلند شوم توی آن له له گرما با كلی زحمت بیایم پارك كه البته هیچ سگی آن موقع آن طرف ها پیدایش نمی شود و دو ساعت  عین مترسك منتظر بمانم تا بالاخره ببینمش كه سلانه سلانه از دم بوفه پارك به سمتم می آید. حالم به هم می خورد از اینكه كسی آن هم اگر.... حالا ولش كن. حالم به هم می خورد از اینكه ببینم كسی بستنی را لیس می زند  و دور دهانش را با خامه و كاكائو یكی كرده باشد و بعد كه با عصبانیت بگویی كه دوباره ریخته است روی لباسش عینهو  خر نیشش را تا بناگوش باز كند و بگوید: ولش كن سخت نگیر. و تازه بعد از خوردن، بستنی له و لورده ای را از پلاستیك در بیاورد و با ناراحتی بگوید: ای وای یادم رفت واسه تو هم خریده بودم. حیف آب شد. و من هی سرخ تر و سرخ تر شوم تا اینكه نزدیك باشد كه بتركم. می گویم كه برای چی میخواسته من را توی این گرما ببیند. خنده ای تحویلم می دهد و می گوید: می خواستم بگم موهاتو كه زدی شكل گوسفندایی شدی كه وقتی پشماشون رو می چینن این طوری میشن. و ادای مفنگی ها را در می آورد. من كه اگر چند دقیقه دیگر بمانم امكانش هست كه كلی لیچار بارش كنم سرم را زیر می اندازم و تند تند راست شكمم را می گیرم و می روم.

راست می گوید اصلا مشكل او نیست. مشكل من در به در است. من بی شعورم كه بعد از  كلی خواهش و التماس ببرمش شب شعر. چه غلطی كردم كه از دهانم در رفت كه چهارشنبه ها شب شعر داریم. پایش را توی یك كفش كرد كه :منم میخوام بیام. میخوام ببینم وقتی شعر میخونی مثل این بچه ژیگولا سرتو تكون می دی؟ تو رو خدا واقعا چشماتو می بندی و ادا و اطوار در میاری؟ من كه اگه اینجوری بخونی از خنده می تركم. می دانستم كه شعورش به شب شعر نمی رسد. باز دلم به رحم آمد و گفتم خدا را چه دیدی شاید اهل شد. نمی دانستم كه می خواهد گند بزند به سر تا پای من. نمی دانستم كه وسط شعر خوانی استاد پقی كند و حالا بخند و كی نخند.

زبانم مو در آورد از بس به اش گفتم كه لباس جلف و جیغ نپوشد. مغز خر خورده بود انگار. خب مردم حق دارند. حرف برایش در می آورند. آدم عاقل یك بار اگر حرف شنید بار دوم تكرار نمی كند. بابا!  نفهم، مگر آدم را چندبار می برند حراست برای دیوانه بازی؟ یك بار، دوبار، ده بار؟ دیگر باید بساطش را همان جا توی حراست پهن كند بس كه خواستندش.

به ام گفته بودند كه دور و برش نچرخم. گفته بودند كه آدمش نیست.خریت كه شاخ و دم ندارد. جلساتم را ول كنم. بپرم توی اتوبوس. خودم را لای جمعیت جا كنم و تا آخر خط خفه شوم از بوی گند عرق. بعد هم كه وارفته به اش برسم غش غش بخندد و بگوید كه: كجا بودی اینقدر عار و ننگ شدی؟ نكنه اشتباهی افتادی تو ماشین لباسشویی؟ لا اقل یه اطو محض رضای خدا به پیرهنت می زدی!  دلم می خواهد داد بزنم. می خواهم آن قدر خودم را بزنم كه از حال بروم اما باز چیزی نمی گویم. تا می آیم چیزی بگویم می گوید: شرمنده سرویسم داره میره. امشب كلی كار دارم. با چنتا بچه ها اسممونو نوشتیم كلاس یوگا. سر راه چند تا عود گرفتم تو خونه روشن كنم. میگن آرامش میاره. راستی تو به سنگ ماه اعتقاد داری؟ باز عین دیوانه ها سرم را زیر می اندازم و تند تند راه می افتم سمت همان اتوبوس لكنته.

***

نگاهم می افتد به قابی كه كج شده است. شاید هم از اول كج زده بودمش. از این خر بازی ها زیاد در می آورم.یك كوه كتاب ریخته ام وسط اتاق. نمی دانم كی جمعشان كنم. اصلا حال جمع كردنشان را ندارم. نه ولش كن. همین طوری خوب است. همین یك جوری نظم است. مگر همه نظم ها یك جور اند؟ از نظر من كه خیلی هم خوب است. از فردا هم كفش كتانی ام را می پوشم با همان شلوار كه دم پاچه هایش ریش ریش شده است با  یكی از همین تی شرت های كیلویی آن هم بنفش جیغش. گور پدر هركسی كه بخواهد چپ چپ نگاه كند. دیگر دلم نمی خواهد موهایم را شانه كنم. اصلا مرده شور نظم و انضباط و این قرتی بازی ها را  ببرد. همین طوری شانسی كتابی را از لای كتاب ها می كشم بیرون.مسخ كافكا.پنج شش سال پیش خریدمش. این هم خری بوده مثل هزارتا نویسنده خل و چل دیگر.

یاد كامران افتادم. بدبخت دیوانه شد. انداختندش گوشه تیمارستان. از بس كه كله اش را كرد توی این مزخرفات. می گفتند هر وقت كلافه می شده تسبیح چوبی گنده اش را بر می داشته و هی می گفته: همه خوبن. فقط من خرم، من خرم، من خرم.....

 


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
باران چهارشنبه 30 شهریور 1390 07:00 ب.ظ
سلام.
ممنون از حضور گرمتون!
شما با اسم وبلاگتون لینک شدید!
ح.س سه شنبه 15 شهریور 1390 07:07 ب.ظ
سلام
اومدم که آدرس وب جدید رو بدم.
ممنون میشم سر بزنید.
حله سه شنبه 15 شهریور 1390 12:39 ب.ظ
سلام
وبلاگ حله به روز است با نگاهی بر زندگی "لئو تولستوی"

از حضورتان خوشحال می شویم.
تا وصال تو دوشنبه 14 شهریور 1390 07:37 ب.ظ
سلام
ممنون که اومدید
یگانه سه شنبه 8 شهریور 1390 09:37 ب.ظ
عیدتون مبارک . . .
حله یکشنبه 6 شهریور 1390 02:06 ب.ظ
سلام بزرگوار
وبلاگ دانشجویان ادبیات بروز است با

"در حاشیه ی شعر"
مخاطب اندیشی
غریبه آشنا پنجشنبه 3 شهریور 1390 12:31 ب.ظ
من منتقد نیستم.نقد هم بلد نیستم. ولی از این یکی خیلی خوشم اومد. یجورایی خیلی واقعی بود.فکرکردم خودتی که گیر یه آدم.....افتادی راستی سفارشی هم مینویسی؟عصبانی نشو شوخی کردم. گفتم شاید بتونی از یه پرواز بنویسی. پرواز یه زمینی مثل یه فرشته....مرگ یه مشت آرزوی خط خطی....به خاطر این دوست............. داستانت قشنگ بود.اینم یه نقد ساده از یه آدم ساده
حله چهارشنبه 2 شهریور 1390 10:09 ق.ظ
سلام

وبلاگ حله - دانشجویان ادبیات - بروز است با

"خطیب و واعظ و مفتی و قاضی .."

در پی سانسور "خسرو و شیرین" و ...
amirsina چهارشنبه 2 شهریور 1390 12:10 ق.ظ
متن روان و دوست داشتنی بود...اون مرحوم کافکا حالا راست میگفت یا دروغ کاری نداریم ولی خدایی اصلا خر نبود!
هانیه مزاری یکشنبه 30 مرداد 1390 08:10 ب.ظ
سلام
به کی!؟!؟!
پیچ پ ن پ کیه !؟!؟!؟!؟!
s.f.t شنبه 29 مرداد 1390 02:22 ب.ظ
salam!
bebakhshid in lap top ma kola varparide o hajme ziadi az etelaatesh mesle zabonesh nist felan bebakhshid in zabonbastaro.
inja ro khondam hamon roz nemidonam chera nazar nazashtam miam dobare
akshaye onja male khodame yek roz darmion taghriban beroze
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون. حتما سر میزنم
ش.ق شنبه 29 مرداد 1390 01:28 ب.ظ
حالا یه نقد معنایی هم بکنم.(اولیش ادبی بود) :
به نظر من خیلی از کسانی که کتابای فلسفی و پوچ گرا می خونن، هیچ چیز به درد بخوری بیشتر از بقیه سرشون نمی شه...
یه دوره خیلی کوتاه تو زندگیم داشتم که مثل این بابا کامرانه فکر می کردم من از همه بهتر و بیشتر می فهمم....
به نظرم اون چند ماه احمق ترین موجود روی زمین بودم!!!!!
.
و یک تجربه شخصی می گه:
خدا میذاره تو کاسه کسی که "منِ" خودش رو خیلی گنده ببینه!
ش.ق شنبه 29 مرداد 1390 01:16 ب.ظ
سلام
خیلی جالب بود. این بار پایان بندیتون برعکس بیشتر وقتا ناجوانمردانه نبود. قشنگ تمومش کرده بودین. داستاناتون روون تر و شفاف تر شده... فقط حس نمی کنین راوی داستانتون یخرده بی ادب شده؟! چقدر فحش داد!!! عصبانیت رو نمی شه یه جور دیگه هم منتقل کرد؟!
در کل بامزه بود....
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون. خیلی هم بی ادبی نبود! باید یه طور حالت پریشانیه راوی رو مشخص می كردم. این روند معموله.
یگانه شنبه 29 مرداد 1390 01:08 ب.ظ
مطلب ها که کوچیک شده ولی همین کوچیک ها هم از خودم نیست ...

وقت نمی کنم راستش روی مطالب کار کنم مثل قبل !!
ممنون از حضورتون
قرائی پنجشنبه 27 مرداد 1390 11:14 ق.ظ
سلام .مشکل از نفهمی ادما نیست ایراد کار اینه که تو نمیتونی متفاوت بودن ادما رو درک کنی هر کی که شب شعر و این چیزا رو حالیش بشه اهل میشه! اصلا همه باید مثل تو باشند که غرتی وسوسول نباشند! میدونم الان میگی منظور من و نفهمیدی! اما واقعیت اینه تو ادمای خارج از دایره خودتو به سختی میتونی قبول کنی ؟! داستانت خوب بود فقط یکم حرفای زشتش زیاد بود. امیدوارم یا تو بهتر بشی یا بقیه ادما به قولی شما اهل بشن!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون. فكر كنم این فقط یه داستان بود نه شرح حال
هانیه مزاری چهارشنبه 26 مرداد 1390 12:26 ب.ظ
کامران نیست !!!!!
پس من خیلی دیر میگیرم
دوباره میخونم سر وقت

بروزم
نیما چهارشنبه 26 مرداد 1390 10:49 ق.ظ
سلام،صحنه هاروكم وصف كرده بودی،یكم بیشترازیه خرده ازالفاظ ركیك استفاده كردی كه این باعث ضعف نوشتت شده،ولی ازحق نگذریم در200سال آینده نویسنده خوبی میشی!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
مهمل گویی نتیجه پریشانیه!
تا دویست سال دیگه كه خوبه. روی پونصد سال حساب كرده بودم.
مقدسین سه شنبه 25 مرداد 1390 06:39 ب.ظ
سلام
خوب می شه احساس تنفر شما را اینجا دید

حالا اون یارو کی هست که اینقدر اعصابت را خورد کرده؟ من می شناسمش؟ یه جورایی فکر می کنم آشناست...
خوب البته همه که مثل ما نمی شند که خیلی مودب منظم با شما بیاند شب وشعر حالا بگو طرف کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
یواشكی باید بهت بگم
مسعود سه شنبه 25 مرداد 1390 03:17 ب.ظ
قشنگ بود ولی داستان های قبلیت بهتر بود.
ehsan سه شنبه 25 مرداد 1390 02:55 ب.ظ
khodetam sabreta ziad koni khube
jazab bood
کرنای سه شنبه 25 مرداد 1390 02:19 ب.ظ
نو ادیبان به روز است با
((غرب زدگی))
یگانه دوشنبه 24 مرداد 1390 11:24 ق.ظ
سلام

جالب بود ...

این سرخ تلخ دوشنبه 24 مرداد 1390 05:08 ق.ظ
سلام بر برادر خودم ...
عرض به خدمت رفیق خودم که خواندیمت ...
خواندیمت و اگر بنا را بر صداقت بگذارم
باید بگویم که با این پستت خیلی همراه نشدم ... جدای از اینکه بخوام چیزی راجع به شروع و فضای داستان و بعد هم خاتمه اش بگویم اصلاً می گویم
انگار خیلی هول هولکی نوشته ای ...
وقت نگذاشته ای برایش ...
تعبیرات و لحن یکدستی ندارد روایتت ...
بعضی جاها می روی که خوب توصیف کنی بعد یکهو گویا دز حوصله ی نوشتنت افتاده باشد پایین صحنه را ول می کنی !
بعضی کلماتت هم انگار که وارداتی باشد! وارداتی از یک سبک دیگر نوشتن !
به فرض نویسنده ای که به اتوبوس صفت "لكنته" می دهد آدم انتظار دارد
صفت هایی که به شخصیت اول داستانش هم می دهد خیلی سطحی نباشند ...
خر ! خل ! احمق ! و اینها صفت های
خیلی دم دستی ای هستند ...
یک بار به کار بردنشان موردی ندارد ...
منتها باید یک عمقی هم داد به این حماقت! به این خریت ! به این خل بودن!
عمقش را نشان نمی دهی شما ...

ببخشید بابت غرغرهای زیاد ...
چه کنیم ... انتظارمون از رفیقمون بالاتر از اینهاست ...
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون از نقد قشنگتون. بیشتر دقت می كنم
انجم شعاع یکشنبه 23 مرداد 1390 10:43 ب.ظ
سلام
دل نویسنده چرا اینقدر پره
مشکلی هست عکس بده جنازه تحویل بگیر
مگه خوشتیپ تر از تو هم هست(ستاد امید دهی)
قشنگ بود
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
بابا دمت گرم!
هاله یکشنبه 23 مرداد 1390 09:01 ب.ظ
خیلی دوست داشتنی بود. چقدر خوب کد می دادی از شخصیتای داستان.
پاراگراف آخرش رو دوست داشتم...

1) به نظرت کافکا و خر و خل و چل ، یه خورده بی انصافی نبود؟
2)یوگا و عود و موسیقی لایت، امتحانشون کردی که بردی زیر سوال و جمع بستی به قرتی بازی؟
امتحان کردم، آرامش میاره. نفی شون رو نفهمیدم!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون. لطف دارین. درباره سوالتون هم باید بگم كه این فقط یه داستانه حتما نباید نظر خودم هم همین باشه.
محسن یکشنبه 23 مرداد 1390 07:50 ب.ظ
قشنگ بود.ولی خدایش این یکیو نفهمیدم آخرش چیشد!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
هیچی.تموم شد
سیدمهدی یکشنبه 23 مرداد 1390 03:48 ب.ظ
سلام
قشنگ بود و هم بهتر
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
هانیه مزاری یکشنبه 23 مرداد 1390 01:24 ب.ظ
سلام
مثل بقیه ی داستانهاتون جذاب بود
متن تند و صریح و رکش آدم رو میکشونه تا آخر
کامران همونی بود که بستنی لیس میزد دیگه ! میدونید! یک چیزی این وسط کمه ! یعنی فقط به خل بازیهای کامران و ساده لوحی ش اشاره شده !‌به نظرم باید اشاره ای به عمق دیوانه بازی هاش میرفت تا قابل قبول بشه رفتنش به تیمارستان یا اون حرکت با تسبییح چوبی... این همه بد و بیراه که بستین به بیچاره یخرده هم از اون رفتاراش میگفتن. میدونید که اینایی که ازش وصف کردین تنها خلقیات یه آدم مزخرفه نه دیوونه ...
همین
ممنون
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام.اگه دقیق تر بخونین متوجه میشین كه شخصیتی كه ازش حرف زده میشه كامران نیست. كامران یكیه تو حال و هوای راوی وقتی زده به سیم بالایی. بخاطر همین داستان به دو قسمت تقسیم شده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی