تبلیغات
فارقلیط - یك بغل هندوانه
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : یکشنبه 26 تیر 1390
نظرات

اندر حكایت تابستان كاری

 

گرمایی ام شدید. به همین دلیل موجه است كه زمستان را دوست دارم و باز بر همین توجیه است كه از تابستان فراری ام. تنها یك چیز من را بندش می كند و آن هم لم دادن زیر كولر و خواندن كتاب های جا مانده از  فصل های قبل و هندوانه لنباندن است. هندوانه و انار را عجیب می خواهم. طوری كه انگار رابطه ای مرموز با آن ها داشته ام. از كجا معلوم، شاید در عالم معنی گل ما را با آب این دو میوه سرشته اند. میوه هایی كه یكی شان بهشتی است و  به نظر می رسد دیگری هم آن دور و برها پیدا شود.

اول تابستان جو گیر شدم. نشستم یك برنامه مطالعاتی بلند بالا برای خودم نوشتم. البته ناگفته نماند كه از این كارها زیاد كرده ام. از اول دبیرستان و درس برنامه ریزی تا حالا یك پرونده برگه های برنامه ریزی دارم. برنامه هایی كه سر جمع دو تا سه روز عملی شده اند. این برنامه اخیر هم انگاری می خواهد به سرنوشت همان ها دچار شود. گفتم یعنی این درس های پاسیده را یك نگاهی بیندازم. درست و حسابی كه دانشگاه نمی روم.  فقط به كلاس ها سر می زنم، آن هم چند تا در میان. برای یكی از درس ها كه در طول ترم تنها یك جلسه به استاد افتخار دادم! درس هایی كه به طور معجزه آسایی فقط پاسانده می شوند. گفتم یك نگاهی بیندازم بلكه كمی شكل و شمایل دانشجوها را پیدا كنم.

صبح ها حدود نه بیدار می شوم البته به مدد صدای تلویزیون كه عمدا بلند می شود و به همت مثال زدنی مادر كه انگار ختم اسم من را برداشته است. شنبه و دوشنبه مخصوص كار است. باید دور شهر بگردم و سرك بكشم به كار دانش آموزان مدرسه قبلی ام. تابستان ها برایشان طرح كارآموزی گذاشته اند. لنگ پول بودم گفتم دست من را هم بند كنند. این جور هم كه بویش می آید انگار چغندرغازی بیشتر دستم را نمی گیرد.

خانه معمولا خیلی شلوغ نیست مگر آنكه ادا و اطوار در آوردن من گل كند و شروع كنم به بازی با برادر كوچكم. توی این فاز كه می روم از برادرم هم كوچك تر می شوم و توی این حال و هوا آن قدر ذوق می كنم كه نگو!

خیلی اهل بیرون رفتن و گشت و گذار نیستم. بیشتر اوقات توی خانه ام. فقط بعضی وقت ها به سرم می زند بروم تك و توك رفیق هایم را ببینم. البته بیشتر به دلم می زند تا سرم. فراغتم را پر می كنم با كتاب و موسیقی و وب گردی هر چند زمان گشتنم معمولا كوتاه است. بیشتر سر می زنم تا اینكه بخواهم بگردم. وقت هایی كه با دوستانم رو در رو می نشینم (شما بخوانید فیس تو فیس) معمولا بحث می كنم و نمی فهمم وقت چطور گذشت. گاهی هم با بر و بچه های اهل هنر می نشینم و از پدر و مادر هنرمندان فرنگ می گیرم تا نوه و نتیجه همین اصحاب فرهنگ هم وطن.

اگر سفر با حالی جور شود رد نمی كنم. همین چند روز  پیش احساس كردم شار‍ژم دارد ته می كشد و به یك حال اساسی احتیاج دارم. این است كه انشاءالله هفته دیگر می خواهم بزنم به كوه و بیابان با چند تا از رفقا. قصد كرده ام چند روز بروم دماوند و یكی دو روز هم اطراف بمانم برای چند تا كار كه خیلی ها خرده كاری اش می خوانند و من اسمش را نوعی شیطنت می گذارم كه هر از گاهی از آدم هایی كه كله شان بوی قرمه سبزی می دهد سر می زند.

حدود پنج ماه پیش با یكی از بچه های با حال از سفر بر می گشتیم. توی ماشین با هم قرار گذاشتیم تا چند وقتی ریش هایمان را كوتاه نكنیم. بنده خدا وسط راه كم آورد. من ماندم و حال و روز نزار ریش و مو. ماندم تا همین چند روز پیش. شده بودم عین جنگلی ها و به قول بیشتر بر و بچه ها شده بودم شبیه طالبانی ها. البته لطف داشتند كه توی دانشگاه بن لادن صدایم می كردند و من را بگو كه اصلا ككم هم نمی گزید. گفتم تابستان كمی نو نوار شوم. دو سه روز پیش رفتم ریش بر باد بدهم كه دلم نیامد. فقط گفتم، كمی كوتاهش كند.

.

.

.

 همین است كمی از من احمدرضا رضایی. بدون نقاب. بدون روتوش

 


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
amirsina سه شنبه 1 شهریور 1390 11:49 ب.ظ
kheiliii khub bud ahmad reza jan ,khub shod ghazie un rishetam goftiii ma ro az negaranii dar avordiii:
goftiim nakone zade bashii tu kare bikhiaiii donya zahed shode bashiiiD
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
نه بابا كارم اون قدر بیخ پیدا نكرده بود.
نیما چهارشنبه 19 مرداد 1390 05:02 ب.ظ
((لنگ پول بودم گفتم دست من را هم بند كنند. این جور هم كه بویش می آید انگار چغندرغازی!! بیشتر دستم را نمی گیرد...))آخه برادراگه شمالنگ پولی پس مادیگه بایدفاتحه خودمونوبخونیم...
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
واقعا لنگ پول بودم نیما جان
نیما دوشنبه 17 مرداد 1390 02:18 ب.ظ
سلام،خیلی خوب وبی پرواخودتومعرفی کردی ولی یه قسمتاییشم غلوکرده بودی که اگه خواستی بهت میگم...
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
بفرمایید
حله یکشنبه 16 مرداد 1390 03:31 ب.ظ
سلام
وبلاگ دانشجویان ادبیات بروز است با
مصاحبه با محمد سعید میرزایی
هانیه مزاری شنبه 15 مرداد 1390 12:30 ب.ظ
راستش شعر خارجی نخوندم خیلی ... شاید همینطور باشه

بروزم
س.ف.ط پنجشنبه 13 مرداد 1390 06:19 ب.ظ
مستور خواندنی است عجیب هم خواندنی
این سرخ تلخ پنجشنبه 13 مرداد 1390 03:20 ب.ظ
برادر چقدر هندوانه بخوریم؟! سردمان شد ...
خصوص که ماه روزه است و فقط شبها می شود خورد !
پُستی ... مُستی ... چیزی ...
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
چشم. حتما
یگانه چهارشنبه 12 مرداد 1390 01:42 ق.ظ
التماس دعا ...
هانیه مزاری سه شنبه 11 مرداد 1390 09:39 ب.ظ
کار خوبی کردین
هنوز هم معتقدم تماااام این شعر به عنوانشه
وگرنه شعر نیست...
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
از نظر من اصلا شعر به معنای خاصش نیست بلكه تقلیدی ساده و صمیمی از شعرهای خارجیه.
حله یکشنبه 9 مرداد 1390 05:24 ب.ظ
سلام بزرگوار

وبلاگ دانشجویان ادبیات - حله - بروز است با
(کویر، تفرجگاه آسمانیان)
هانیه مزاری شنبه 8 مرداد 1390 09:30 ب.ظ
سلام
اتفاقا امروز داشتم این شعر مستور رو میخوندم...
این شعر اگر شعریت و لطفی دارد تمامش به عنوانش است که شما در این مورد حق رو ادا نکردین ...
عنوان انتخابی خود مستور رو بگذارید

بروزم
نازنین پنجشنبه 6 مرداد 1390 01:50 ب.ظ
وای چقدر این کتب مستور قشنگه...خیلی دوسش دارم...
ش.ق سه شنبه 4 مرداد 1390 11:32 ق.ظ
بخاطر این ناپرهیزی کوچک در نگاشتن از خود...
البته اندکی!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
تأثیرات گرماست!
ش.ق دوشنبه 3 مرداد 1390 08:04 ب.ظ
سلام
ببخشید که خیلی دیر اومدم...
پستتونو دیروز خوندم. ناپرهیزی کردین!
البته هنوزم جای کار (شفاف سازی) داشت اما برای شروع بد نبود!
.
.
پس قضیه ریش پنج ماهه طرف تو داستان قبلی از اینجا آب می خورد!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
حالا چرا ناپرهیزی؟

علی یکشنبه 2 مرداد 1390 03:12 ب.ظ
داستانت خیلی خودمانی و خوب بود بازهم بنویس ولی شعرت جالب تر بود زیرا خیلی اندیشه طلب می کرد خوشم آمد.
قرائی شنبه 1 مرداد 1390 10:37 ق.ظ
خوب بود کم کم داری یه چیزی میشی!اما واقعا با همون قیافه جنگلی میرفتی دانشگاه چرا دوس داری همیشه با بقیه فرق داشته باشی اونم در جهت معکوس البته اینم بگم دست خودت نیست ها این یه نوع مریضی وطبق مطالعاتی که خودم اخیرا از اجدادمون داشتم به این نتیجه رسیدم که متاسفانه اونا هم همین طوری بودن البته نگران نباش دارم رو پادزهرش کار میکنم امکان داره تو جون سالم به در ببری! اما داستانت خوب بود کاملا خودت بود اگه منم سه چهار تا ویژگی دیگه اضافه کنم خود خودت میشه مسافرتم خوش بگذره از این نوع مسافرتا بیشتر برو !
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
خدا شفا بده.
حله جمعه 31 تیر 1390 11:07 ب.ظ
سلام
وبلاگ دانشجویان ادبیات بروز است با
"شاعر و نقش های اسلیمی
آرش جمعه 31 تیر 1390 05:29 ب.ظ
باحال بود! خوشمان آمد.
انجم شعاع جمعه 31 تیر 1390 01:14 ب.ظ
وای وای وای .چه طوری پشمالوی بابا.دلم برات تنگ شده اگه اینقدر مثل ما بیکاری یه سری هم به ما بزن
قشنگ بود برای دوستات که از نزدیک میشناسنت تجدید خاطره بود
مخلصیم
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ما بیشتر
امیرعلی جمعه 31 تیر 1390 12:10 ب.ظ
همون احمدرضایی که می شناسم و نوشتی، واقعا قشنگ بود
مقدسین جمعه 31 تیر 1390 05:52 ق.ظ
اصلاح میکنم
قشنگ بود...
مقدسین جمعه 31 تیر 1390 05:52 ق.ظ
سلام
قشنگ بد
زیبا یود
ehsan چهارشنبه 29 تیر 1390 11:58 ق.ظ
مهم ترین ویژگیتا یادت رفته بگی
خیلی جواب دارم برات ولی فعلا خوش باش
در ضمن جمله اینطوری باشه بهتره
اگر سفره غذای با حالی جور شود رد نمی كنم
این سرخ تلخ چهارشنبه 29 تیر 1390 05:10 ق.ظ
خب اما بالاخره سلامی آشکار ...
عرض به خدمت رفیقِ بی نقاب که ...
تو این چند بندی که از خودت گفتی اگر جای هندوانه و انار ! مثلاً آلبالو ! بود و اگر اصرار بر دوتا بودنشان باشد ! مثلاً هلو!
و اگر صبح ها تازه می خوابیدی ! - مثل الآن که من دارم آخرین لحظات بیداری ام را می گذرانم! -
آن وقت این پایین پستت می شد که اسم مرا بنویسی !
الف نون !!!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
خیلی هم دور نیستیم
یگانه سه شنبه 28 تیر 1390 10:07 ق.ظ
منظورم این بود که وقتی داستان هاتون رو و در کل وبلاگتون رو می خوندیم ، یه برداشت دیگه از نویسنده اش داشتیم و حالا با خوندن این متن یه کم متفاوت شد!!!

همین !!!!
محسن.ق دوشنبه 27 تیر 1390 10:44 ب.ظ
جالب بود.بخصوص بند اولش خیلی قشنگ بود.
نازنین دوشنبه 27 تیر 1390 06:52 ب.ظ
خوشمان امد.....
خودمونی بود....
خوشحال شدیم از اشنایی بیشتر
هانیه مزاری دوشنبه 27 تیر 1390 12:28 ب.ظ
بدون نقاب بود
بدون عینک خواندم
احمدرضا رضایی هم یک ایرانی ست
جان ایرانی جماعت هم به هندوانه ست و شمال ...
مسعود دوشنبه 27 تیر 1390 10:59 ق.ظ
از دسته تو نمیزاری كه ادم دهنش بسته بمونه!

فقط واسه اینكه حاضری زده باشم اومدم و به نفعته كه حضوری و خصوصی نظرمو بت بگم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
تسلیم!!!
یگانه دوشنبه 27 تیر 1390 10:13 ق.ظ
سلام

جالب بود ... خودمونی و صمیمی !!!

البته کمی هم غافلگیر کننده چون این خصوصیات به نوشته هاتون نمیاد ...

به هر حال خوشوقت شدیم!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
كجاش به كجاش نمیاد؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی