تبلیغات
فارقلیط - داستان كوتاه(7)
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : سه شنبه 7 تیر 1390
نظرات

آرام آرام پله های زیرزمین را پایین می رفت. ترس تمام وجودش را گرفته بود. چند شب بود كه صدایی ضعیف می پیچید توی سرسرا. صدایی شبیه ناله یك زن. دلش نمی خواست پایین تر از این برود. هی با خودش كلنجار می رفت. كنجكاو شده بود ببیند صدا از كجاست. لای در كمی باز بود. ترسیده بود. این را می شد از لرزش دست هایش فهمید. در را با احتیاط باز كرد. بوی تند خون زد توی صورتش. عقب كشید. باز شمرده تر جلو رفت. چند قدم كه بر می داشت، بر می گشت و دور و برش را می پایید. تاریكی همه جا را گرفته بود. كورمال كورمال كلید برق را پیدا كرد. چراغ را كه زد یكهو نفسش بند آمد. كپ كرده بود. آب دهانش را نمی توانست قورت بدهد. جمع شده بود ته حلقش. داشت خفه می شد. چشمش را بست. نشست گوشه كارتن هایی كه بد فرم و نا مرتب روی كله هم سوار شده بودند. خون دلمه كرده بود روی صورت گربه سیاهی كه از سقف آویزان شده بود.

تند برگشت بالا. دم در سرسرا آرش را دید كه پالتوی سیاه رنگش را روی دوش انداخته بود و لم داده بود روی مبل راحتی گوشه اتاق و داشت خیلی با آرامش سیگارش را آتش می كرد.

-چی شده بهروز جان؟ ترسیدی بابا! چیزی نبود كه عزیزم. فقط یه گربه كوچولو موچولوی سیاه بود. (سیاهش را با حالت ترسناكی گفت) مادرت هم از گربه ها می ترسید. مخصوصا از سیاهاش. تا گربه می دید سفت دست منو می چسبید نكنه یكیشون بپره تو دلش. اما من خیلی گربه ها رو دوست دارم. كوچیك كه بودم خونه مون پر بود از بچه گربه. هم بازیام بودن. عمو اردشیرم  یه اتاق درست كرده بود مخصوص گربه ها.

پك اول را عمیق زد. به سرفه افتاد. همین طور كه حرف می زد دود از دهانش بیرون می آمد. پسر فقط زل زده بود به دهانش اما دیگر چیزی از حرفهایش نمی فهمید. گریه اش گرفته بود. تند دوید سمت اتاق. در را بست و پتو را كشید روی سرش.

صدای خفه ای می آمد از سمت اتاق آرش. شبیه صدای زنی كه دارد جان می كند. همین طور كه می لرزید لای در را باز كرد. كسی نبود. با ترس رفت سمت اتاق. هر چه كه نزدیك تر می رفت صدا بلند تر می شد. از لای در كه نگاه انداخت فقط توانست چند چشم براق ببیند. دوید توی اتاقش و در را قفل كرد. داشت دیوانه می شد.

در سرسرا محكم خورد به هم. باد زوزه می كشید توی خانه. پنجره اتاق را بست. چند سایه پریدند روی دیوار.  نمی دانست چكار باید بكند. چاقو را از توی كشوی آشپزخانه برداشت. صدا هنوز می آمد اما این بار از زیر زمین. صدا دیگر خفه نبود. زنی قهقهه می زد و جیغ می كشید.

پالتوی آرش افتاده بود كف حیاط. پله ها را خون گرفته بود. برگشت سمت سرسرا. چند قطره خون روی مبل راحتی ریخته شده بود. عقب عقب رفت. یكهو خورد به چیزی. برگشت. بوی خون خورد توی صورتش. خون دلمه كرده بود روی صورت مردی كه از سقف آویزان شده بود.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How does Achilles tendonitis occur? سه شنبه 28 شهریور 1396 01:40 ق.ظ
I think this is among the most vital info for me. And i'm glad reading your article.
But wanna remark on some general things, The site style is ideal, the articles
is really excellent : D. Good job, cheers
What is leg length discrepancy? شنبه 4 شهریور 1396 02:49 ب.ظ
Hello to all, how is all, I think every one
is getting more from this website, and your views are good
in support of new viewers.
edward1rush9.jimdo.com یکشنبه 15 مرداد 1396 10:06 ق.ظ
Hurrah! Finally I got a weblog from where I be able to in fact take helpful information concerning my study
and knowledge.
http://dan9wilkinson17.jimdo.com/2015/06/21/recovering-from-bunion-and-hammertoe-surgery سه شنبه 10 مرداد 1396 02:02 ب.ظ
I am extremely impressed with your writing abilities and also with the format for your
blog. Is this a paid subject matter or did you customize it yourself?
Either way stay up the excellent high quality writing, it's rare to see a nice weblog like this one these
days..
leg an foot pain چهارشنبه 21 تیر 1396 09:15 ق.ظ
We are a bunch of volunteers and starting a new scheme in our community.
Your website provided us with useful info to work on. You have done an impressive process and
our whole neighborhood will probably be thankful to you.
decorousblasphe52.snack.ws سه شنبه 20 تیر 1396 02:28 ب.ظ
This article offers clear idea designed for the new visitors of blogging, that in fact how
to do running a blog.
Tabitha پنجشنبه 21 اردیبهشت 1396 03:38 ق.ظ
You could definitely see your enthusiasm in the
work you write. The world hopes for more passionate writers such as you who are not
afraid to say how they believe. Always go after your heart.
BHW دوشنبه 21 فروردین 1396 06:10 ق.ظ
Very energetic blog, I liked that a lot. Will there be a part 2?
ح.س یکشنبه 26 تیر 1390 09:05 ب.ظ
سلام
نوشته ی جالبیه اما یکم به کار بیشتری از لحاظ جمله بندی ها نیاز داره.
فقط چند نکته ی کوچیک رو بگم یکی اینکه وقتی دوید توی اتاق و در و قفل کرد چطور از توی کشوی آشپزخانه چاقو برداشت
بعد فکر میکنم در فاصله ی زمانی شنیدن صدای قهقهه و اینکه پسر پایین میره وقت نمیشه که خون دلمه ببنده.

موفق باشید:)
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون از دقتتون.
نكاتی رو كه گفته بودین تو داستان دنبال كردم. فكر نكنم توی این داستان كه خیلی كوتاهه نیاز باشه وقایع لحظه به لحظه نوشته بشه. این حادثه ها یه لحظه اتفاق نیافته بلكه چندین ساعت طول كشیده.
تشكر
نازنین یکشنبه 26 تیر 1390 07:28 ب.ظ
شعر قیصر امین پور چه ناز بود...اخی
سحر یکشنبه 26 تیر 1390 06:35 ق.ظ
سلام
بسیار ممنونم
عید شما هم مبارک

التماس دعا
یگانه یکشنبه 26 تیر 1390 12:05 ق.ظ
سلام

سیستمم مشکل داشت ، سرم هم شلوغ بود نتونستم آن بشم

ممنون که سر زدید

عیدتون هم مبارک !!
سحر جمعه 24 تیر 1390 05:41 ق.ظ
حله چهارشنبه 22 تیر 1390 02:21 ب.ظ
سلام

وبلاگ دانشجویان ادبیات - حله - بروز است با

"پیراهن غزل با طرح اسلیمی"

نقدی بر مجموعه غزل "از ماه تا ماهی" سروده ی پانته آ صفایی

منتظرتان هستیم
س.ف.ط چهارشنبه 22 تیر 1390 10:32 ق.ظ
شعرهاشو دوست دارم همه جوره
قیصر رو میگم
شیرین.غریبه آشنا سه شنبه 21 تیر 1390 10:48 ب.ظ
راستی منم از گربه وحشت دارم زیاااااد. از شعر بریدی که اومدی سراغ داستان یا هنوز تنهایی هات رو با بیت های خیال پرمیکنی؟.......قلبت رادنبال کن.قلب تو برای هر کار بزرگی راهنمای درستی است.قلب من محدود است.....تقدیر هر کاری که انجام میدهی با آن عنصر قدسی که در درون هر یک از ماست تعین میشود. (خلیل جبران)
سه شنبه 21 تیر 1390 10:38 ب.ظ
فوق العاده بود
شیرین.غریبه آشنا سه شنبه 21 تیر 1390 10:37 ب.ظ
خوب بود.خیلی خوب
انجم شعاع دوشنبه 20 تیر 1390 07:51 ب.ظ
نه بابا!یواش یواش دیدی تو نوشتن اره ی 8 ازت استفاده کردن
با قبلی ها فرق داشت جاذبه ی داستانت بیشتر شده .هدف مند
خوبیش اینه آخرش معلومه چی شد به مثل قبلی!
آرش دوشنبه 20 تیر 1390 04:45 ب.ظ
سیگاریمونم که کردی!
حالا چرا اینقده خشن؟ :)
ولی توصیفات ملموس و قابل تجسمه!
سحر شنبه 18 تیر 1390 06:01 ق.ظ
آشفته جمعه 17 تیر 1390 03:21 ق.ظ
فکر کنم تحت تاثیر دو نقطه پیمان هوشمندزاده بودید و این داستان را نوشتید! درست حدس میزنم!!؟؟
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ژانر وحشت با این موضوع رو قبلا به شكل دیگه ای نوشته بودم بعدش دوتا نقطه رو خوندم دیدم چقدر به هم شبیه اند. با اینكه اونهم چنتا داستان اولش حدودا به این داستان و داستان2 شبیهه اما فكر نمی كنم تحت تاثیرش قرار گرفته باشم.
علی پنجشنبه 16 تیر 1390 10:06 ق.ظ
توصیفاتش خیلی زیبا و قوی بود ولی اگر یک پیام هم همراهش باشه خیلی بهتره آخه بدون پیام و هدف داستان یه طوریه
سحر سه شنبه 14 تیر 1390 07:02 ق.ظ
مقدسین دوشنبه 13 تیر 1390 04:40 ب.ظ
با سلام
داستان در برانگیختن حس مخاطب به گونه ای که خود را در موقعیت قراردهد موفق بود
اما گویا بیشتر به دنبال برانگیختن حس مخاطب بود واصلا دنبال اینکه یک نتیجه ای بیرون بدهد نبود بر خلاف داستانهای گذشته که لااقل مخاطب را به جستجوی نتیجه وامی داشت. به نظرم سیر داستان های گذشته را نداشت یه جورایی مثل این نوشته هایی بود که چند خط وحشتناک می نویسند ومخاطب باخودش میگه که طوری شده خبری شده چیزی شده بعد می بینه که نه چیزی شده وحالا اتفاقی که نیفتاده
به نظر می رسد که می شد در همان بند اول، جایی که به این جمله خاتمه می یابد:« خون دلمه كرده بود روی صورت گربه سیاهی كه از سقف آویزان شده بود.» داستان را پایان داد که لااقل یک داستانک بشود به هرحال شما خواستید این نوشته را ادامه بدهید که با این حجم داستان وبدون هیچگونه مقدمه ای نمیتوان بین بند اول و بند آخر داستان ارتباطی برقرار کرد مگر اینکه مخاطب در تخیلات خودش رابطه ای برقرار کند واصلا خود برای خود داستان آفرینی کند واین نوشته ی شما را به گونه ای به عنوان نقطه ی اوج یا نقطه ی ابهام در لابلای داستان خودش جای دهد من به شخصه نمی توانم درک کنم که نام داستان بر این نوشته بگذارم چرا که مثل این است که سروته یک داستان زده شده واین به عنوان یک نوشته ای از میانه ی داستان ارایه می شود
درپایان چون همیشه : اینها صرفا یک نظر بود
موفق باشید
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون
محسن.ق یکشنبه 12 تیر 1390 10:07 ب.ظ
سلام
شرمنده که دیرشد.
ناقلایه زدی تو کار جناییا!!

قشنگ بود بخصوص توصیفاتش.ولی چند تا نکته به ذهنم رسید:
1) به نظرت زیادی کوتاه نیست؟
2)یکم مبهم تومو شد
3)نتونستم بفهمم چه پیامی رو میخواستی به خواننده منتقل کنی

4) بابا من یه عمره تو بیمارستانم ولی خداییش بوی خون تاحالا به مشامم نخورده. اصا مگه خونم بو داره؟!!!

با همه این چرت و پرتا که گفتم ، شما با همین فرمون برو جلو(به کارت ادامه بده)

من شخصا عاشقانه هاتو بیشتر تر میپسندم

موفق باشی
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
نیاز نیست مفهمومی ازش برداشت بشه همین كه بتونه حسی رو منتقل كنه كافیه.

هاله شنبه 11 تیر 1390 10:02 ب.ظ
این جمله که نوشتی ( کپ کرد) یه جوری بود.. اصلا به متن نمیومد انگار ..
دیر هم اومدم معذرت .. درگیر امتحاناتم همچنان
مسعود شنبه 11 تیر 1390 03:25 ب.ظ
اولش كپی هری پاتر بود
خیل قشنگ بود
هر موقع جای جی كی رولینگ رو گرفتی ما رو فراموش نكن!!!!!!!
هانیه مزاری شنبه 11 تیر 1390 03:02 ب.ظ
سلام
خیلی خوب بود
توصیفهاتون بجا و موجزن .. داستان به معنای واقعی کوتاه !! لذت میبرم از این شیوه ...
موضوع جالبی هم بود
سپاس
س.ف.ط جمعه 10 تیر 1390 04:40 ب.ظ
چه داستان عجیبی!
مبهم بود اما فضا سازیش خیلی خوب از کار در امده بود...شاید اگر توصیفهاش بیشتر میشد و توضیحاتش شاید شاید واضح تر میشد

خشن تمام شد ها!!!...قشنگ بود اما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی