تبلیغات
فارقلیط - داستان كوتاه(1)
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : چهارشنبه 20 مرداد 1389
نظرات

كوچك بودم. شاید ده ساله.با اینكه هنوز چیزی حالیم نمی شد اما همین كه چشمم به چشمت افتاد دلم هری ریخت پایین.نمی دانم چه حسی است كه هنوز كه هنوز است هر وقت می بینمت اضطراب آوار می شود بر سرم؛ غمی گنگ می جهد توی تمام رگهای بدنم و آن چنان می شوم كه دیگران را وامیدارد تا در گوش هم پچ پچ كنند و با نگاه های مرموزصورت مات مانده من را به هم نشان دهند. اما نمی دانم آیا هنوز خودت فهمیده ای یا نه؟سه روز بود كه آمده بودم. سه روزی كه بعد شد پتكی كه هر ساعت محكم بخورد توی سرم.سه روز بود كه آمده بودم نه برای تو كه اصلا تو را نمی شناختم. نه اینكه برایم غریبه باشی نه! اما این طور آشنا هم نبودی.یادم می آید با دلهره پاورچین پاورچین می آمدم كنارت و توی چشمهایت زل می زدم و تو كه انگار نه انگار كه كسی را دیده ای كارت را می كردی و من كه تمام وجودم را اضطراب فراگرفته بود تنها می توانستم چشمانت را با ذوق نگاه كنم.بزرگتر شده ام خیلی بزرگتر و به همان اندازه بزرگتر تو را می بینم ، بزرگتر تو را می خواهم. هنوز گوشه ای كز می كنم تا رد می شوی تند تند نگاهت می كنم تا اینكه بدون توجه به من راهت را بكشی و بروی.كوچكتر كه بودی تا فرصت می كردی روسریت را بر می داشتی و موهای دسته كرده ات را باز می كردی و من می ماندم و دلی كه نمی دانم چه اش می شد. دلی كه گم می شد لای موهایت. نمی توانم حالا زل زل نگاهت كنم . می دانی كه خیلی تابلو می شود اما هنوز شیطنتی عجیب مرا هل می دهد كه تا حواست به من نیست و باز با خیال راحت روسری از سر برداشته ای و موهایت را شانه می زنی از لای در دزدكی سرك بكشم لحظه ای غرق بشوم در تصویر آیینه و همین كه فهمیدم شاید بو برده باشی یواش یواش همان جای قبلی بنشینم و هی با دلم كلنجار بروم كه باز سر من را شیره مالیدی و باز زنده كردی آتش زیر خاكستر را.حالا كه كنارت می نشینم مثل بچه هایی كه یواشكی دور از چشم مادر كله شان را می كنند توی كشوی آشپزخانه و باز فقط نگاه می كنند به شكلات هایی كه مثلا مادر قایم كرده است. باز گردن كج می كنند و می روند تا فردا باز همین قصه را تكرار كنند.زیر زیری نگاهت می كنم و تا سرت را بالا می آوری كه نگاهم را بخوانی سرم را می دزدم كه به خیال خودم بهت حالی كنم كه همه چیز عادی است.شاید فهمیده باشی. شاید فهمیدی و به روی خودت نمی آوری كه اگر من جای تو بودم خیلی زود می فهمیدم.نكند فكرت جای دیگری است كه این قدر راحت به روی خودت نمی آوری كه شاید دو قدم آن طرف تر خبری شده باشد؟ سه روز بود آمده بودم. بگذار بشمارم… شاید از آن وقت تا حالا ده تا سه روز آمده باشم. نه واقعا باید بگویم كه اندازه صد تا سه روز یا شاید هزار تا سه روز گر می گیرم هر ساعت. یادت هست چقدر دوست داشتی گل سری را كه با هم توی خیابان دیدیم. مغازه كنار گل فروشی را می گویم. همان كه هر وقت گل هاش را دسته می كرد و مریم ها را خیلی قشنگ تر دسته می كرد می گذاشت كنار پیاده رو توی همان گلدان سبزی كه تایش را مادرت داشت و تا تو می دیدی لبخند می زدی و می گفتی كه مریم چقدر دوست داری. فهمیدی كدام را می گویم همان كه خیلی شیك بود و چراغ هایش را شب ها هم روشن می گذاشت و من از تو می پرسیدم كه نكند یارو خیلی پولدار است كه چراغ هایش را خاموش نمی كند و تو با خنده به من می فهماندی كه سؤالم خیلی آبكی بوده است. درست است تو همان موقع هم از من بیشتر می فهمیدی و شاید الآن هم. گل سر را یادت هست همان گل سر قرمز كه به موهای طلاییت چقدر می آمد. هیچ وقت نگذاشتم بفهمی كه چه كسی زیر بالش پنهانش كرد كه تا صبح دیدی اش چشمانت برق زد كه وای چقدر دوست داشتی یك روزی آن را داشته باشی. نگذاشتم بفهمی كه پول    توجیبی هایم را كم كم زیر بالش می گذاشتم تا روزی یك پول گنده بشود و بتوانم با آن هواپیما بخرم اما دیدم چشمانت گل سر را گرفته است.یادت نرفته كه پسر همسایتان چون بازیش نمی دادی موهایت را كشید و من تند پریدم روی سرش و حالا بزن و كی نزن و بعد كه نتوانستم از پس اش بر بیایم آن قدر گریه كردم كه چشمانم كاسه خون شده بود ،پای چشم هام گود افتاده بود و ذق میزد. هرچه مادرم خواست كه دلیل گریه ام را بگویم نگفتم و به خاطر اینكه لباس هایم گلی شده بود _ یادت كه هست؟ كوچه تان را هنوز آسفالت نكرده بودند_ یك روز كامل توی اتاق زندانی شدم.اما تو به روی خودت هم نیاوردی كه چیزی شده است. همان موقع هم مثل حالا قد و مغرور بودی.فكر كنم هنوز یادت نرفته كه پول مادرم را از توی كیفش كش رفتم تا با هم برویم سر آقا محسن همان كه سر كوچه تان بقالی داشت و یك پایش هم می لنگید. برویم پیشش و یك پاكت تخمه بخریم و این بار هم تو بودی كه هی حواسم را پرت می كردی و مشت تخمه را توی جیبت می ریختی. به تو نگفتم. نه نگفتم كه بعد مادرم با دمپایی افتاد به جانم تا دیگر هوس زیر آبی رفتن به سرم نزند.می نشینم كنارت  وقتی هیچ كس نیست باز زل می زنم توی چشمانت . باید بگویم كه نه تو فرقی كردی نه من. چشمانت همان چشم هایی است كه از پنجره مرا می پایید وقتی از مدرسه بر می گشتم. وقتی كاغذی را كه قصه جدیدم را رویش نوشته بودم مچاله می كردم و با زور از لای در هل می دادم توی خانه تان تا تو باز نخوانی و برود قاطی آشغال ها. وقتی می نشینم كنارت تمام غم ها ی عالم می ریزد روی سرم و باز دزدكی آن یك ذره موی طلایی رنگی كه از گوشه روسریت بیرون ریخته شده را نگاه می كنم. دیروز دیدمت كنار سلف دانشگاه. دیدمت كه با آرش همان پسر خوش تیپ دانشگاه داشتی درد دل میكردی .همان كه چند بار زیر زیركی برایم وصفش كرده بودی.نمی دانستی من آن جایم . نمی دانستی كله ام دارد می تركد. دیدمت كه هنوز مثل قدیم ها همان یك ذره موی طلایی را نپوشانده بودی. دیدمش كه زل زده بود توی چشمانت. هوا سرد بود. داغ كرده بودم. چند بار خواستم بپرم وسط و تمام خاطرات تلخ این چند سال را مشت كنم، بزنم زیر لیوان قهوه ای كه در دستت بود. دیدمت داشتی برایش درد دل می كردی و او تنها گوش می داد و آرام نگاه می كرد به همان یك ذره مویی كه هیچ وقت نمی پوشاندی.

نگاه كردم بعد از عمری به خودم. پیراهنم خیس بود.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
real psychics شنبه 15 مهر 1396 02:42 ب.ظ
چطوری من این را درک می کنم مرتب کردن بر اساس موضوع است، اما من نیاز به درخواست.
مدیریت یک وبلاگ به خوبی ایجاد شده مانند شما نیاز به یک
مقدار زیادی از کار؟ من با نام تجاری جدید برای وبلاگ نویسی هستم، اما من نوشتن می کنم
در مجله من هر روز. من می خواهم شروع کنم
یک وبلاگ به طوری که من بتوانم تجربه و نمایش های من را به صورت آنلاین به اشتراک بگذارم.
لطفا اجازه دهید من بدانم اگر شما ایده یا راهنمایی برای نام تجاری داشته باشید
وبلاگ نویسان مشتاق جدید. قدردانی آن
foot pain going up leg دوشنبه 12 تیر 1396 10:57 ب.ظ
These are actually impressive ideas in on the topic of blogging.
You have touched some fastidious points here. Any way
keep up wrinting.
http://sabledispatch3466.exteen.com/20150817/hammer-toe-causes جمعه 22 اردیبهشت 1396 10:27 ق.ظ
Hey there superb blog! Does running a blog such as this take a large
amount of work? I have very little understanding of computer programming however I had been hoping
to start my own blog in the near future. Anyhow, if you have any recommendations or tips for new blog
owners please share. I understand this is off subject but I
simply had to ask. Thanks!
amirsina جمعه 29 مرداد 1389 05:07 ب.ظ
khub bud vali rastesh kheili shabihe ghabliast manzuram ine k ba inke ehsase ghashangio khub tarif mikone vali baz kheili shabihe dastanhai ba hamin mozoo shode
masoud یکشنبه 24 مرداد 1389 09:03 ب.ظ
سلام قشنگ بود ولی فونتش ریز بود
مهسا جمعه 22 مرداد 1389 10:59 ب.ظ
سلام .با مزه بود فقط یكم خوندنش سخت بود هی خطم وگم میكردم اما قشنگ بود!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی