تبلیغات
فارقلیط - داستان كوتاه(6)
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390
نظرات

از آن شب های سرد زمستان بود. سوز بود كه از لای درز شیشه ماشین می زد تو.خیابان خلوت خلوت بود. انگار نه انگار كه تازه اول شب است. به نظر می آمد كه مردم از زور  سرما  ولگردی پنجشنبه شب ها را ول كرده اند و چپیده اند كنج بخاری خانه شان. هر كاری كرد شیشه بالا نمی رفت. گیر كرده بود لامصب. با هر ضرب و زوری كه بود شیشه را كشید بالا و پیچ گوشتی را كرد لای درز  در كه شیشه محكم محكم شود ولی با این حال باز سرش باز مانده بود و سوز می خورد تو مغز آدم. یقه كتش را داد بالا. گوشش سرخ شده بود. هرچه توی تاریكی دنبال كلاهش گشت پیدایش نكرد. شاید اصلا از خانه نیاورده بود و بی خود داشت سر خودش را گرم می كرد. بخاری ماشین را روشن كرد. باد سردی از دریچه زد بیرون. حواسش نبود كه بخاری یك عمر است كه خراب است و تا حالا حالش را نداشته ببردش تعمیر. توی دلش یك مشت فحش و بد و بیراه حواله خودش كرد كه اگر به جای گشت زدن از این خیابان به آن خیابان و تا خروس خوان با رفقا تو سر و كله هم زدن و ور ور كردن می رفت تعمیرگاه شاید چند دقیقه بیشتر طول نمی كشید و حالا نباید چند ساعتی را گوشه خیابان با سرما دست و پنجه نرم كند.

حالا سرما بیشتر شده بود. دست هایش را كه مثل چوب خشك شده بودند را نزدیك دهانش برد و ها كرد شاید یخش وا برود اما انگار نفسش هم یخ زده بود. هیچ وقت این قدرمعطل نمانده بود. آن هم توی این برهوت. سرش را چسباند به شیشه.با بی میلی بیرون را نگاه كرد. دانه های ریز برف بود كه آرام آرام می نشست روی شیشه و آب می شد.یادش آمد روزی را كه توی همهمه ایستگاه خودش را یك طوری چپانده بود توی صف و رفته بود تو. یادش آمدكه یكهو بوی ملایم  عطر زنانه ای خورد توی صورتش. یادش آمد كه هرچه خواست سرش را بچرخاند و دنبال بو بگردد نتواست. یادش آمد كه تنها یك ریسه موی طلایی دید كه ریخته شده بود روی صورتش.

***

كاغذ را مچاله كرده بود لای دستش. بد جور داغ كرده بود. دستش را كه خیس عرق بود چندبار كشید به شلوارش. دوباره شماره را گرفت. جمعیت پشت باجه هی می زدند به شیشه. پس چرا بر نمی داشت؟ با عجله نگاه انداخت پشت سرش. با دست و سر نشان داد كه همین حالا تمام می كند. دوباره تای كاغذ را باز كرد و با دقت شماره گرفت.صدای آشنایی از آن طرف خط گرفته بودش. تا آمد به خودش بجنبد یكهو بوق بوق تلفن بود كه مثل پتك خورد توی سرش.

-آقا دوتا دو زاری داری؟ به خدا همین حالا تمومش می كنم.

-بیا بیرون مرتیكه! خجالت نمی كشی دوساعته ملتو علاف خودت كردی؟

-حاجی به قرآن كار واجب دارم. ننه ام مریضه. فقط دو  دقیقه حالشو بپرسم. یه جوری از ....

-حالا بیا برو فعلا ته صف. ما هم والا یه كرور علیل و ذلیل ریخته سرمون.بی كار كه نیستیم صب تا غروب وایسیم پشت این در!

-حالا....

كسی توی كوچه نبود. آفتاب غروب بود. صدای خفه اذانی می ریخت توی سكوت كوچه. فقط از آن ور خط صدای بوق می آمد.

***

برف دیگر داشت گوشه خیابان می نشست. خسته شده بود. نگاه انداخت به خیابانی كه به بجز تك و توكی بقیه مغازه هایش بسته بود. نور زرد چراغ خطر افتاده بود روی سایه ای كه زیر چراغ ایستاده بود. سایه كه نبود اما از دور تنها یك سیاهی دیده می شد.دید انگار فایده ای ندارد. با بی میلی ماشین را آتش كرد. ماشین هن و هنی كرد و خاموش شد. ساساتش را كشید و استارت زد. ماشین مثل پیرمردی كه به سرفه افتاده باشد نالید و روشن شد. آرام آرام به سایه نزدیك شد. برایش بوق زد كه یعنی بیاید بالا. سایه كه حالا كمی شفاف شده بود این پا و آن پا كرد و سوار شد.بوی ملایم عطر زنانه ای یادش آمد. از آینه زل زد به موهایی كه آشفته ریخته بود گوشه صورتش. تا میدان همایون چشم ازش برنداشت حتی آن وقتی كه آینه كوچكش را در آورده بود و داشت خودش را بزك می كرد. خیابان شهناز را رفت تا بالا. از این كوچه رفت توی آن كوچه تا بالاخره ایستاد نزدیك یك خانه ویلایی.

***

نگاه اش را برنداشت از خیابانی كه هنوز بوی ملایم عطر زنانه ای می داد.نگاهش را برنداشت از دانه های برفی كه آرام آرام روی شیشه می نشست آن قدر كه دیگر همه چیز مات شد. مات مات... 


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What makes you grow taller during puberty? دوشنبه 27 شهریور 1396 08:56 ق.ظ
Hey there! This post couldn't be written any better!
Reading this post reminds me of my previous room mate!
He always kept talking about this. I will forward this page to him.
Fairly certain he will have a good read. Many thanks for sharing!
How can I increase my height after 18? سه شنبه 17 مرداد 1396 12:02 ب.ظ
Hurrah, that's what I was seeking for, what a information! present here at this website, thanks admin of this web page.
home std test یکشنبه 4 تیر 1396 08:05 ب.ظ
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین اصل آیا واقعا
نشستن بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی درون جملات شما قادر به من مؤمن اما فقط برای
کوتاه در حالی که. من هنوز کردم مشکل خود را با فراز در منطق و یک ممکن است
را خوب به پر همه کسانی شکاف. که شما در واقع که می توانید انجام من
می قطعا بود در گم.
http://sheilahcrosbie.hatenablog.com/entry/2015/07/21/214456 شنبه 23 اردیبهشت 1396 09:25 ق.ظ
Every weekend i used to visit this web page, as i wish for enjoyment, as this this site conations truly good funny stuff too.
حله پنجشنبه 12 خرداد 1390 10:55 ب.ظ
سلام بزرگوار

وبلاگ دانشجویان ادبیات - حله - بروز است با

یک غزل

شراب و شاهد و شب بود و شیوه ی قجری
من و مکاشفه و ماه و میلِ حور و پری...
حسن چهارشنبه 11 خرداد 1390 07:41 ب.ظ
سلام.ممنون از حضورتون. قلتون بسیار دلنشین جذاب و موشكافانه هستش خدا قوت.فقط به نظرم كمی مبهم مینویسید.

یا علی مدد
شاگرد قیصر دوشنبه 9 خرداد 1390 02:27 ق.ظ
تازه الان که داستان رو خوندم یادم اومد که یه بار دیگه قبلا اومدم و خوندمش فقط چون سریع خونده بودم یادم نمونده بود.!
خب نقد ادبی بکنم یا روانشناسی؟!
به نظر من فرم داستانتون از قبل بهتر شده بود. توصیف ها خیلی بهتر و جوندار تر شده بودن و این بار دیگه مثل همیشه خواننده رو بیش از اندازه تو ابهام نگه نداشتین...همین قدر ابهام کافیه که شما معمولا بخاطر علاقه شدیدتون به سرکار گذاشتن جماعت خواننده بیشترش می کردین که کاملا خواننده رو کلافه می کرد.!
به نظر من که این داستان اولین داستان "عادی" شما در این وبلاگه!
راستی به عنوان یک ادبیاتی عرض می کنم که هیچوقت "را" بعد از فعل نمیاد...

جدیدا زدین تو تم عاشقانه!؟؟
این هم نقد روانشناسیتون!
ش.ق دوشنبه 9 خرداد 1390 02:00 ق.ظ
سلام
شرمنده من هنوز فرصت نکردم داستانتونو بخونم.
فعلا فقط اومدم تشکر کنم از دعوت های مکررتون ، ایضا ریختن چند قطره عرق شرم...
موفق باشید...
سحر یکشنبه 8 خرداد 1390 05:25 ق.ظ
سلام
انشاء الله موفق و موید باشید.
از پست جدیدتان هم استفاده کردم.
هانیه مزاری شنبه 7 خرداد 1390 11:59 ق.ظ
به روزم
به هیچ!
متین جمعه 6 خرداد 1390 10:58 ب.ظ
روند داستانهاتون جالب بود .به نظر میاد استعداد و تخیل داستان نویسی دارید ولی ذهنتون آشفته است.
داستان نویسی یکی از روشهای بیان احساسات افراداست.
فرصت کردید به این وب سر بزنید.
hassandelbary.blogfa.com
دوست گلاره جمعه 6 خرداد 1390 10:31 ب.ظ
سلام.
گفتی بمرم زعشقت ای بدرمنیر
گفتم زنخیل بصره خاری کم گیر
(البته بااندکی تصرف)
خسته نباشین بااین به روزرسانی...
تازه اون هم سرقتی....
حله جمعه 6 خرداد 1390 06:57 ب.ظ
سلام و خسته نباشید
وبلاگ ادبی "حله"به روز شده است با " برخی افسانه های شاهنامه و همتایان چینی آنها"
سری بزنید و دیدگاهتان را بیان کنید خوشحال می شویم.
amirsina پنجشنبه 5 خرداد 1390 08:26 ب.ظ
kheili bahal budan ham tamum mishodan ham tamum nmishodan,vali age az kargardanaye televison yad begiri yekam keshesh bdiii kollli bahaltar mishe:)))
هانیه مزاری پنجشنبه 5 خرداد 1390 11:31 ق.ظ
سلام
بروزم با
سه کوتاه
یگانه سه شنبه 3 خرداد 1390 07:00 ب.ظ
سلام

میلاد بانوی دوعالم(سلام الله علیها)

و نورچشم پیغمبرخاتم(صلوات الله علیها)

تهنیت و شادباش!
سحر سه شنبه 3 خرداد 1390 05:07 ق.ظ
سلام
عیدتون مبارک.
التماس دعا.
حله یکشنبه 1 خرداد 1390 08:36 ب.ظ
سلام

وبلاگ دانشجویان ادبیات - حله - بروز است با

یک متن ..

" واین ابتدای فاجعه بود..!!"

پاره ای از متن : "...هر روز، یا نه، هر لحظه نو به نو جهانی در نگاه ما متولد می­شود. جهانی با همان همیشه­های مکرر و مبادهای مدام که می­دانی. این را تو می­گفتی که در نگاهت درد بود که تکثیر می­شد و درد. و در چشم­هایت انگار ..."

منتظر نگاهتان هستیم
حله پنجشنبه 29 اردیبهشت 1390 01:39 ب.ظ
سلام

وبلاگ دانشجویان ادبیات - حله - بروزاست با
مقالتی در باب سه گانی پردازی ...
ح.س دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 07:28 ب.ظ
سلام
خوب بود اما...اون قسمتی که گفت برف روی شیشه میریخت و آب می شد...در اون سرمایی که شما توصیف کردید و با بخاری خاموش ماشین..برف که نمیشد آب بشه...
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
حتما از اون برفای آبكیه كه زود آب میشه!
هانیه مزاری دوشنبه 26 اردیبهشت 1390 05:34 ب.ظ
سلام
بروزم با
"در حاشیه ی نمایشگاه کتاب..شاید!"
به شاعران این مرز و بوم
دوست گلاره یکشنبه 25 اردیبهشت 1390 02:34 ب.ظ
سلام.
اگه دوست داریدمحض رضای خدابه روزشید
چریكی جنگ نرم شنبه 24 اردیبهشت 1390 06:11 ب.ظ
سلام
من هم با موضوع : بیایید بگوییم چرا " به روزم
خوشحال میشوم سر بزنی
هانیه مزاری شنبه 24 اردیبهشت 1390 04:11 ب.ظ
سلام

بروزم :

...دست کن توی جیبت و هایاهای ببار!

فقط حواست باشد جیبت را نزنند

که دست های این جماعت بریدنی نیست...!
حله شنبه 24 اردیبهشت 1390 10:05 ق.ظ
سلام

وبلاگ دانشجویان ادبیات - حله- بروز است با

"ویکتور هوگو - پدر مکتب رمانتیسم-"

به مناسبت درگذشت هوگو
نیما.ش جمعه 23 اردیبهشت 1390 12:42 ق.ظ
سلام ، به نظر من خوب بود ولی کمی گنگ بودن داستان زیاد بود باید در جاهایی از داستان توصیفات عمیق تری انجام میدادی ، توصیف حسی خوبی داشت
هانیه مزاری سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 05:22 ب.ظ
سلام
بروزم با
ماه شب زده ...
علی دوشنبه 19 اردیبهشت 1390 08:48 ق.ظ
سلام
موضوع داستان خوب بود ولی به نظرمن اگه یکخورده آسیب های روحی اول شخصت را هم مثل محیطش توصیف می کردی بهتر بود. در ضمن اسم هم برای داستان هایت بگذار.
حله شنبه 17 اردیبهشت 1390 12:09 ب.ظ
سلام

دانشجویان ادبیات ـ حله ـ بروز است با

در ستایش آزادگی
در حاشیه ی کتاب تیرانا [به مناسبت سالروز وفات مهرداد اوستا]
هانیه مزاری شنبه 17 اردیبهشت 1390 12:08 ب.ظ
سلام
داستان را خواندم!
راستش خشکم زده
از شروعش خوشم نیامد اما پیش که آمدم ...
روایت قوی و جالبی بود!
و اینکه اول شخص دانای کل نبود شیوه ی خوبی ست به نظرم !
داستان هایتان حس خاصی دارند
سپاس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی