تبلیغات
فارقلیط - داستان كوتاه(5)
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : سه شنبه 24 اسفند 1389
نظرات

گوش تا گوش نشسته اند روی سیم برق. مدتی است كه مونس تنهایی هایم شده اند توی این خراب شده. اوایل قار قارشان كلافه ام می كرد اما چند وقت كه گذشت بهشان عادت كردم. حالا هم كه جا خوش كرده اند لا به لای افكارم توی قسمت حاشیه ها.

پنج هفته ای می شود كه اینجایم. شاید هم پنج ماه. نه... فكركنم حدود پنج سال است كه تنهایی را به خودم تحمیل كرده ام. 

خرابم. دستم به نوشتم نمی رود. خیلی حالم گرفته است. انگار میان یك چند راهی گیر افتاده باشی وسط یك بیابان بی آب و علف. از تشنگی نای راه رفتن نداری اما به ناچار باید یكی از این سه راه را انتخاب كنی. یعنی خودت كه كشكی،برایت انتخاب می كنند. سر در گمم. هر چه كه جلوتر می روم هی گزینه ها نزدیك تر می شوند. هی گزینه ها بیشتر می شوند. هی گزینه ها جلوتر می آیند. هی گزینه ها دل آشوب ترت می كنند. هی گزینه ها شب و روز برایت نمی گذارند.

فكر نمی كردم یك روز خودم را كه توی آینه می بینم نشناسم. پنج ماهی می شود كه ریش و موهایم را كوتاه نكرده ام. شاید هم پنج سال. شاید هم ...

انگار هزار سال است كه از تمدن دور افتاده ام. از تكنولوژی. از موبایل. از تلویزیون. از هزار كوفت و زهرمار دیگر. از همه چیزهایی كه باز من را بگذارد وسط آتش. وسط یك سه راهی. وسط یك چند راهی. وسط كوچه پس كوچه هایی كه می دانی به هیچ جهنم دره ای راه ندارند اما باز خبط می كنی و یكی شان را انتخاب میكنی. 

اینجا هوا خیلی سرد است. آن قدر برف باریده كه در را به زحمت می توانی باز كنی. برای من كه همیشه اهل آتش بازی بوده ام  خیلی غریب است كه حالا برف نشین شوم. ننه معصومه هر روز چندتا كنده را تكه تكه می كند و می گذارد كنار دیوار انباری تا هر وقت سردم شد چندتایی اش را بچپانم توی بخاری هیزمی گوشه اتاق. خدا خیرش بدهد خیلی زن خوبی است. خیلی پاك است. بهش می گویم مادر، چون همیشه من را یاد مادرم می اندازد مخصوصا وقتی كه چارقد سفید گلدارش را سرش می كند.

مدت هاست كارم شده نقاشی كردن درخت و سیم خاردار و پنجره و تخت و هرچیزی كه دم دستم است. خودم بهتر می دانم كه نقاش نبوده ام. تا جایی كه یادم می آید داستان می نوشتم. نمی دانم چطور شد كه یكهو سر از نقاشی در آوردم. گمانم از همان موقعی كه داستان ((برف بازی)) را نوشتم. البته داستان كه نبود واقعیت بود. یك شب تا صبح گشتم دنبالش توی هر سوراخ و سمبه دلم تا توانستم بنویسمش.

بهش می گفتم كه همیشه همان روسری سفید را سرش كند. همان كه به سفیدی صورتش عجیب می آمد. همان كه وقتی باد تكانش می داد دل من هم تكان می خورد. می گفت نامه بنویسیم بهتر است تا اینكه این طرف و آن طرف هی نقل مجلسمان كنند كه: ببینشان انگار نه انگار كه توی این دنیا هستند.

خیلی وقت است كه نامه ننوشته ام. نه اینكه نخواسته باشم. هوای اینجا آن قدر سرد است كه احساساتم را منجمد كرده. تازه اگر هم بنویسم چه كسی برساندش؟

خیلی وقت است كه نامه ننوشته ام. فقط می نشینم لب پنجره و هی زل می زنم به دسته دسته كلاغی كه صبح می روند و غروب می آیند.

خیلی وقت است كه نه از روسری سفید خبری هست و نه از آبی و نه از هر رنگی كه هی بیاید جلو. هی شب و روز برایت نگذارد. هی هر روز رنگت كند.

پنج هفته ای می شود كه خشك شده ام. پنج هفته ای است كه ننه معصومه نیست. من نیستم. او نیست. اویی كه چند وقتی است سوم شخص غایب شده...

 


پ.ن یه كوچولو شبیه داستان لیلی اثر فائزه شكیبا شده

 


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
یه قاچ انار چهارشنبه 17 فروردین 1390 09:32 ب.ظ
سرهمچنان به سجده فروبرده ام ولی
درعشق سال هاست که فتواعوض شده است...
یاعلی
هانیه پنجشنبه 11 فروردین 1390 06:08 ب.ظ
سلام
بروزم با یک -شاید-شعر
"بهار"
انجم شعاع چهارشنبه 10 فروردین 1390 10:57 ق.ظ
سلام
از نوشته های قبلیت هدفمند تر بود
باید سعی کنی در رسوندن مقصودت شفافتر باشی
چاکریم
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ما بیشتر!
قرائی چهارشنبه 10 فروردین 1390 10:34 ق.ظ
سلام من که این قضیه نامه نوشتن و تو داستانت نفهمیدم کی بهت گفته بود نامه بنویسی بهتره یا وقتی حرف از تکنولوژی جدید میزنی باز چرا دنبال نامه نوشتنی؟معنی اینم نفهمیدم انگار نه انگار.....من از این مدل تنهایی های بی معنی خوشم نمیاد اخه ادم تو این تنهایی دنبال چی می گرده؟ارامش یا دور شدن از زندگی روزمره.این راوی داستان تو که به هیچ کدومشم نرسیده به نظر من این داستان یه جورایی شرح زندگی ادمایی رو میگه که دچار افسردگی شدن اونا زندگیشون دقیقا همینطوریه من تجربشو دارم!اما تنهایی ادم عادی اینطوری نیس یا این مدلی نیس.بد نبود داستانت در عین اینکه دنبال تنهایی میگشت اما خیلی شلوغ بود!راستی* عیدت مبارک*بعدشم این داستانا رو ننویس افسردت میکنه تو همینطوری منزوی هستی دیگه بدتر از این میشی از من گفتن بود!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون از نظرت.
در جواب نظرات دیگرون اینا رو گفتم اما خیلی كوتاه باید بگم یه كم با دقت تر باید خونده بشه البته نه به این معنا كه داستان خوبیه بلكه بخاطر اینكه شفاف تر منظور داستان فهمیده بشه.در جواب این كه آیا راوی به آرامش رسیده یا نه باید بگم كه با اینكه دلش میخواد از همه چی ببره اما ذهنش هنوز مشغوله تا اینكه در آخر داستان كاملا به انزوا میره.
ش.ق سه شنبه 9 فروردین 1390 09:20 ق.ظ
سلام
اولش که می خوندم می خواستم براتون بنویسم تعلیقش خیلی خوبه...
اما الان که داستانو تموم کردم به این نتیجه رسیدم که تعلیق کجا بود؟ سرکار بودیم باز...!
اولا که بارها درباره گزینه ها حرف زدین اما اصلا به روی مبارک نیاوردین که خواننده بی نوا منتظره که بدونه این گزینه ها چین!!! و راوی تو چه مخمصه ای افتاده تا بتونه باهاش همدردی کنه و به قول ادبیش " همذات پنداری " کنه!

دوم این که هی گفتین 5 هفته..5ماه اما نگفتین که این زمان از کی شروع شد و چرا شروع شد؟
می دونین استدلال تو داستانتون ضعیفه.
شما باید یه تصویر واضح از علت تنهایی راوی به مخاطب بدین.

زبان کاملا یکدست نیست.
مثلا یک جاهایی دارین با ادبیات یک آدم کلافه و امروزی صحبت می کنین بعد یک مرتبه می رین تو فاز اخلاقی و با لحنی عاطفی از ننه معصومه می گین.

می گفت نامه بنویسیم بهتر است تا اینكه این طرف و آن طرف هی نقل مجلسمان كنند كه: ببینشان انگار نه انگار كه توی این دنیا هستند.

به نظر شما خواننده باید از این جمله چی برداشت کنه؟
ببینشان انگار نه انگار كه توی این دنیا هستند.
!!!!
و چه ربطی به جمله بالاییش داره؟


و این دو جمله تضاد آشکار دارن با هم:

1- ننه معصومه هر روز چندتا كنده را تكه تكه می كند و می گذارد كنار دیوار انباری

2-پنج هفته ای می شود كه خشك شده ام. پنج هفته ای است كه ننه معصومه نیست.

و در کل اینکه موجز نوشتن و حتی مبهم نوشتن به این معنی نیست که منطق در داستان قربانی بشه...

آخرین جملتون زیبا بود اما تازه و نو نبود.

این کتابچه های کوچولوی "داستان های کوتاه معاصر"رو بخونین. راهنمای خوبین برای این سبک نوشتن شما.

موفق باشین...
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون از نظرات بلندبالاتون.
اولا در جای دیگه ای هم گفتم كه باید از لحن پیدا باشه كه فرد دچار سردرگمیه. ثانیا در باره این جمله كه "نامه بنویسیم بهتر است..." اشاره كوتاهی به علت سردرگمی فرد كردم اما درباره تضاد ظاهری باید بگم كه مسلما اگه دور از چشم دیگران دونفر احساسشونو بروز بدن بهتر از اینه كه همیشه كنار هم تو چشم باشن.(البته برداشت بد نشه)
ثالثا داستان پراكنده است و قسمت آخرش الزاما دنباله اولش نیست.بلكه احتمالا چند روز بعد بازگو شده.رابعا به نظرم می رسه كه روایت داستان از نوع تك گویی درونی و به بیان روشن تر حدیث نفسه گویی اصلا مخاطبی وجود نداره. خامسا باید اعتراف كنم كه هنوز اول اول راهم و انشاالله با نقدهای قشنگ دوستان بتونم تا سی چهل سال آینده بهتر از این بشم!
علی دوشنبه 8 فروردین 1390 03:43 ب.ظ
داستانت خوب بود. ولی اگر از استعاره ی آشکار بیشتر استفاده کنی جذابیتش بهتر می شود.
آرش دوشنبه 8 فروردین 1390 01:54 ق.ظ
یکی دو جاشو دو سه بار خوندم تا بفهمم ...
گفتی که داستانت حس محوره! قبول دارم ولی نتونستم ازش نتیجه ای بگیرم! ...
فک کنم 1 بار دیگه بخونم بد نباشه :)
ایشالا تو سال جدید بازم بنویسی و ما نظر بدیم :)) 
amirsina یکشنبه 7 فروردین 1390 12:45 ب.ظ
خوب بود با قبلیات فرق داشت ولی یه جایه متنت نوشتی:"هر چه كه جلوتر می روم هی گزینه ها نزدیك تر می شوند. هی گزینه ها بیشتر می شوند."
فکر کنم کسی که تنها زندگی می کنه اونم با این شرایط با گذشت زمان انتخاب هاش برای تغییر شرایطش کمتر میشه نه بیشتر
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
ممنون از نظرت.
بحث سر اینه كه شخص اول داستان تنهایی رو به خودش تحمیل كرده نه اینكه خیلی از این انتخاب راضی باشه. نكته دیگه اینه كه قبل از تنهایی افكار پریشانی داشته كه هنوز نتونسته فراموشش كنه.
ش.ق جمعه 5 فروردین 1390 08:30 ق.ظ
سلام
سال نو مبارک.
می خونم اما بعدا نظر میدم چون فرصتم کمه.
مهدیار چهارشنبه 3 فروردین 1390 01:33 ق.ظ
بهتره به جای این داستان هایکمی هم مسایل روزدنیا روبه صورت داستان بیان کنی،مطالبی که به جای نوازش احساسات خواننده یکم وجدانشوبه دردبیاره
نیما چهارشنبه 3 فروردین 1390 01:27 ق.ظ
نمیخوام منفی نگرباشم ولی اصلاازداستان هایی باامواج منفی لذت نمیبرم هرچندقلم قوی داشته باشند به امیدداستان های زیباتر
محسن.ق جمعه 27 اسفند 1389 12:58 ب.ظ
خسته نباشی
متفاوت از قبلیا بود
حله پنجشنبه 26 اسفند 1389 05:01 ب.ظ
سلام
دانشجویان ادبیات - حله - بروز است با
یک غزل

"مثل یک جاده ی بی نهایت"
سهرابی پنجشنبه 26 اسفند 1389 12:00 ب.ظ
سلام
این داستانهای ساکن رو دوست دارم....
امیرعلی چهارشنبه 25 اسفند 1389 06:16 ب.ظ
سلام
نوشته ی خیلی قشنگی بود، خیلی خوب حس سردر گمی و گیجی را بیان می كنه، خیلی خوب بود
فقط یه چیزی، من هم با نظر بقیه دوستان كه گفت اند كه این متن بیشتر شبیه به یك یادداشت ویا یه خاطره هست تا یه داستان كوتاه موافق هستم، با یه داستان كوتاه هنوز فاصله داره
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
نحوه نگارش این داستان با بقیه فرق میكنه. بیشتر این داستان حس محوره تا ماجرا محور
مسعود چهارشنبه 25 اسفند 1389 03:08 ب.ظ
خیلی قشنگ موضوعات رو به هم ربط داده بودی ولی به نظرم داستان 4 خیلی بهتر از این بود
ehsan چهارشنبه 25 اسفند 1389 02:04 ب.ظ
حیف كه داستان كوتاه ،
میشد خیلی پر و بالش داد
خیلی خوبه بنویس بازم
مقدسین چهارشنبه 25 اسفند 1389 01:48 ب.ظ
سلام
بیشتر به یه نوشته ی ادبی می مونه تا داستان
یه نظرم سیر وروند داستانهای گذشته ات از دستت خارج شده
در کل قشنگ بودولی می گم بیشتر شبیه خاطره و دلنوشتهی ادبی بود اون فضای داستانی گذشته را نداره
موفق باشی.
زینب چهارشنبه 25 اسفند 1389 12:41 ق.ظ
سلام
سردرگمی ...
حس جالب و متفاوتیه،البته وقتی ازش بیرون میای و به عنوان یه خاطره بهش نگاه می کنی،نه وقتی که وسط میدون در حال جان دادن هستی!
یه وقتایی هم تو خرابه هستیم و یه وقتایی هم اطرافمون خرابه می سازیم آدرس خرابه داستان شما رو بلد نیستم
اما اینو میدونم که اگه آدم بخواد نه تنها پنج هفته و پنج ماه و پنج سال ،میتونه تمام عمر ،خودشو تو خرابه ها زندانی کنه!(اینجاش بی رحمانه شد
)موقع خوندن داستان به دلیل امواج سردی که از سمت مانیتور ساطع می شد صورتم یخ زد!هااااا
...
موفق باشید
یگانه سه شنبه 24 اسفند 1389 11:46 ب.ظ
سلام

جمله بندی های زیبایی داشت...

من داستان لیلی رو نخوندم اما داستان شما جالب بود

یا علی ع
haleh سه شنبه 24 اسفند 1389 09:29 ب.ظ
سلام
خوب قلم زدید این كسالت و روزمرگی و توصیف صحنه ها و عادات و...
من داستان اون پ.ن رو نخوندم ..پس از شباهتش هم بی خبرم ..
ولی قشنگ بود
سحر سه شنبه 24 اسفند 1389 04:42 ب.ظ
سلام
جالب بود...
ولی یه کم داستانهاتون غم انگیزه!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی