تبلیغات
فارقلیط - گلخانه
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : یکشنبه 1 اسفند 1389
نظرات

برای قشنگ ترین بنده خدا

گلدان اول

ایوان كسری شكافت، آتشكده فارس خاموش شد، دریاچه ساوه خشكید، خدایان سنگ و چوب عرب سرنگون شدند. نوری به آسمان بلند شد كه تا فرسنگ ها آن طرف تر دیده شد. انوشیروان و موبدان خواب های وحشتناك دیدند...

و محمد به دنیا آمد.

 

گلدان دوم

سالی مكه را خشكسالی گرفت. قریش سراغ بزرگ خود آمد؛ ابوطالب. گفتند: دعا كن باران بیاید.

ابوطالب دست پسر خردسالی را گرفت و كنار كعبه آمد. گفت: خدایا! به حق این پسر خردسال باران رحمتت را بفرست.

ابری در آسمان نبود كه همه رفتند. ابرها آمدند. رعد و برق، باران، سیلاب. همه آمدند.

 

گلدان سوم

از بازار می گذشت. دید مردی قمار می كند. اول شترش را باخت. بعد خانه اش را، بعد هم ده سال از زندگی اش را. آن قدر ناراحت شد كه از شهر رفت بیرون. به غار حرا. زیاد می رفت آنجا. گاهی یك ماه تمام. شده بود یار لحظه های تنهایی و دلشكستگی، این غار.

 

گلدان چهارم

رفته بود طائف برای تبلیغ. سنگش زدند. دنبالش كردند و او پناه برد به یك باغ انگور.

ابوطالب كه رفت آزارها شروع شد.

 

گلدان پنجم

دیر كرده بود. هیچ وقت برای نماز جماعت دیر نمی آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش. دیدند بچه ای را سوار كولش كرده و برایش نقش شتر بازی می كند. گفتند: از شما بعید است، نماز دیر شد.

رو به بچه كرد و گفت: شترت را با چند گردو عوض می كنی؟ بچه چیزی گفت.

گفت: بروید گردو بیاورید و مرا بخرید. كودك می خندید پیامبر هم.

 برگرفته از كتاب "آفتاب آخرین" اثر "مهدی قزلی" 


پ.ن: این سری داستان از یه كودك شروع شد و به یه كودك دیگه ختم شد. كودكی كه شاید دوباره جا پای رسول(ص)بذاره و این هدیه رو تقدیم كنه به یه كودك دیگه.

پ.ن: حیف كه كمبود جا و وقت اجازه نمی ده كه داستان های بیشتری بنویسم. پیشنهاد می كنم این كتابو حتما بخونید.

پ.ن: فكر كنم در حق پیامبر ظلم كردیم كه هیچ جا از زندگی مون رنگ پیامرو نداره. خیلی قشنگه كه با رنگین كمان محمد(ص) تموم زندگی رو نقاشی كنیم. پیشنهاد می كنم هر وقت دور هم جمع می شیم یه داستان یا یه نكته از زندگی پیامبر بگیم.

                                                                            

 


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
حله دوشنبه 23 اسفند 1389 06:49 ب.ظ
سلام
وبلاگ ادبیات -حله-به روز است با "اولین سلام"

دعوتید
حله جمعه 20 اسفند 1389 06:07 ب.ظ
سلام
دانشجویان ادبیات - حله - بروز است با

یک غزل بارانی

"هوای کوچه به یادت دوباره بارانی ست
هوای پرسه زدن در تبی خیابانی ست ..."

3/2 جمعه 20 اسفند 1389 04:25 ب.ظ
سلام اومدم دعوتتون کنم
... چهارشنبه 18 اسفند 1389 08:08 ب.ظ
خوب بود:خیلی خوب،یاد محمد صلی الله علیه و سلم همیشه خوشبو و تازه است
یگانه چهارشنبه 18 اسفند 1389 01:24 ب.ظ
از طرف من به جوانان بگویید چشم شهیدان و تبلور خونشان به شما دوخته است به پا خیزید و اسلام را و خود را دریابید.

حله سه شنبه 17 اسفند 1389 04:33 ب.ظ
سلام
دانشجویان ادبیات - حله - بروز است با
"تحلیل و بررسی سیمرغ"
منتظریم
سحر یکشنبه 15 اسفند 1389 02:04 ب.ظ
سلام
بسیار بسیار ممنونم از لطفتون
انشاءالله همیشه موفق باشید.
ایلیا شنبه 14 اسفند 1389 02:29 ب.ظ
سلام
مطلب جالبی بود
من رو یاد کارای خانم نظرآهاری انداخت.
امیرعلی پنجشنبه 12 اسفند 1389 11:22 ب.ظ
((این سری داستان از یه كودك شروع شد و به یه كودك دیگه ختم شد. كودكی كه شاید دوباره جا پای رسول(ص)بذاره و این هدیه رو تقدیم كنه به یه كودك دیگه.))
خیلی حرف جالبی هست، كاش همیشه می شد این هدیه ها ی كودكی و نگه داشت، كاش ...
حله پنجشنبه 12 اسفند 1389 08:18 ب.ظ
سلام بزرگوار
دانشجویان ادبیات - حله - بروز است با


"حالا که نیستی و غزل نیست..."

غزلی هست چشم انتظار خوانش شما
حله یکشنبه 8 اسفند 1389 09:15 ب.ظ
سلام
حله بروز است با
"خلسه"
. شنبه 7 اسفند 1389 10:20 ق.ظ
سلام.
خوشحال میشم اگه بهم سر بزنید و نظرتون رو راجعبه مطلبم بگید...
اعتراض دارید؟...
هانیه شنبه 7 اسفند 1389 10:08 ق.ظ
با آناکارنینا بروزم
یگانه جمعه 6 اسفند 1389 01:44 ق.ظ
دل های ما پر از زخم تیرهای نگاه ها و رفتارها و کلام های امثال شماست...
.
.
.
منتظر نظر ارزشمندتون
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
البته قابل توجه دوستان:
این تیتر یه مطلبه!
حله پنجشنبه 5 اسفند 1389 09:13 ق.ظ
سلام
دانشجویان ادبیات - حله - بروز است با
غزلی
"یک آسمان تغزل رنگین کمانی ام"
ش.ق پنجشنبه 5 اسفند 1389 09:07 ق.ظ
اسمم یادم رفت.
پنجشنبه 5 اسفند 1389 09:07 ق.ظ
سلام
میشه لطفا بفرمایین این جمله یعنی چی؟

كودكی كه شاید دوباره جا پای رسول(ص)بذاره و این هدیه رو تقدیم كنه به یه كودك دیگه.
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
یعنی همون بچه ای كه با پیامبر بازی می كرد شاید در آینده مسلمان بزرگی بشه و وقتی صاحب بچه شد دوباره همین حادثه تكرار بشه و هدیه محبت پیامبر رو به بچه اش بده!
چهارشنبه 4 اسفند 1389 01:25 ب.ظ
سلام،بهتره تادیرنشده طرح مربوط به متنتو اجراکنی.
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
كدوم طرح؟
قرائی چهارشنبه 4 اسفند 1389 11:38 ق.ظ
سلام .شرمنده باید زودتر میومدم اما نشد.گلدونات خیلی قشنگ بود البته اول فکر کردم خودت یه داستان نوشتی اما اینم در نوع خودش بی نظیر بود! کتابش و حتما میخونم امروز یه کتاب از جبران خوندم خیلی قشنگ بود جون میداد واسه روحیه لطیفه تو یعنی یه چیزایی توش نوشته بود که من زیاد سر در نمی اوردم اما تو اگه بخونی میفهمی !حالا اگه اسمش و بهت گفتم!!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
لطف كردی اومدی
انجم شعاع سه شنبه 3 اسفند 1389 10:41 ق.ظ
سلام
از این جور نوشته ها خیلی خوشم میاد
واقعا قشنگ بود
عیدت مبارک
آرش سه شنبه 3 اسفند 1389 01:01 ق.ظ
گلدونات همیشه پر گل ;)
سید مهدی دوشنبه 2 اسفند 1389 10:26 ب.ظ
سلام
خیلی قشنگ بود
مسعود دوشنبه 2 اسفند 1389 12:34 ب.ظ
منم عید رو به همه تبریک می گم
قشنگ بود
علی دوشنبه 2 اسفند 1389 11:51 ق.ظ
سلام عیدت مبارک
جالب بود. فقط منظور از گلدان یعنی چه؟
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام عزیز
منظور از گلدون محیطیه كه یه گل از گلستان زندگی پیامبر توشه!
حله دوشنبه 2 اسفند 1389 11:04 ق.ظ
سلام
وبلاگ دانشجویان ادبیات - حله - بروز است با
"اعتراف"
داستان کوتاه
سحر دوشنبه 2 اسفند 1389 06:21 ق.ظ
سلام
خیلی جالب بود...

عیدتون مبارک
محسن.ق دوشنبه 2 اسفند 1389 12:44 ق.ظ
سلام
عید بر شما مبارک

احمدجون تو دعا کن سر من خلوت شه ، حتما میخونمش!

جالب بود.البته من منتظر یه داستان کوتاه از خودد هستم!
haleh دوشنبه 2 اسفند 1389 12:33 ق.ظ
محشر بود واقعا .. رفتم دنبال كتابش ..
مورد اول و آخرش خیلی قشنگ بود..
یگانه یکشنبه 1 اسفند 1389 10:45 ب.ظ
سلام

میلاد رسول خاتم (ص) فرخنده و شادباش...

داستان ها خیلی زیبا بود! لذت بردیم

در پناه حق یا علی ع
ehsan یکشنبه 1 اسفند 1389 09:27 ب.ظ
عید همه مبارك
واقعا قدر نشناسیم (البته آدمای مثل من)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی