تبلیغات
فارقلیط - داستان كوتاه (4)
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : دوشنبه 4 بهمن 1389
نظرات

سرم تو لاك خودم بود. كاری به كسی نداشتم. راه راستم دانشگاه بود، راه چپم هم دانشگاه. زیاد با كسی گرم نمی گرفتم. دم در دانشگاه كه سرم را می انداختم پایین دم دانشكده ادبیات بلند می كردم. با بچه ها شده بودم مثل جن و بسم الله. تا می دیدمشان، تند تند از گوشه كریدور راهم را می گرفتم و می رفتم توی كلاس. می نشستم همان جای همیشگی . صندلی آخر ردیف آخر. درست كنج كلاس.جایی كه استاد هیچ وقت نفهمد كه به جای آنكه زل بزنم توی چشم هاش و گوشم را تیز كنم تا خزعبلات قرن پنجم ششم را بهتر بفهمم با خیال راحت از این سر اسفار می پرم آن سرش.

دیر از خواب بیدار شدم. وقت نكردم مثل هر روز جلوی آینه دو ساعت به خودم ور بروم. تا سر خیابان دویدم. دربست گرفتم تا دانشگاه.آن قدر هول بودم كه نزدیك بود دو سه باری پهن بشوم كف كریدور. به هن و هن افتاده بودم كه رسیدم دم كلاس. خیلی شلوغ بود. نامردها جایم را گرفته بودند. مجبور شدم خودم را یك جایی وسط كلاس بچپانم. این طور كه بویش می آمد انگار امروز قرار بود تا خود نه و نیم سرم را بكنم توی كتاب عروض و قافیه.

گلاره اش را می شد خواند. با خط خوشی اسمش را نوشته بود كنار كتاب اسفارش. حسابی رفته بود توی بحر كتاب. نمی توانستم نگاهش كنم. خیلی تابلو بود. زل زدم به نوشته های كتاب و انگشتان زیبایی كه خط ها را دنبال می كرد.

((ان هذا العشق اعنی الالتذاذ الشدید بحسن الصورة الجمیلة و المحبة المفرطة لمن وجد فیه الشمایل اللطیفة و تناسب الاعضاء وجوده التركیب لما كان موجودا علی نحو وجود الامور الطبیعیة فی نفوس اكثر الامم من غیر تكلف و تصنع.))(1)

ماتم برده بود به انگشتانی كه عجیب خوش تراش بودند.دلم مور مور می شد. نمی دانم چه ام شده بود.

رفتم از كلاس بیرون. حال و حوصله درست و حسابی نداشتم. كز كردم یك گوشه. معمولا وقتی دلم خیلی می گرفت قرآن جیبی ام را در می آوردم. چند صلوات می فرستادم و همین طوری لای اش را باز می كردم. همیشه جواب می داد. آرامم می كرد.

((و الذین امنوا اشد حبا لله))(2)

قبلا چند باری این آیه را خوانده بودم. این طرف و آن طرف هم شنیده بودم كه راستِ كار عرفاست اما هیچ وقت نشده بود كه واقعا حس اش كنم. چندبار دیگر خواندمش. قلبم تند تند می زد. كله ام گر گرفته بود. انگار گرمای شدیدی بخواهد مرا آرام آرام بكشد توی خودش.

چند مشت آب زدم به صورتم . حالم سر جا آمد. هنوز بیرون ایستاده بودم. باد سردی خورد توی صورتم. یقه ی اور كتم را دادم بالا. شالم را خوب پیچیدم دور گردنم. سوز بود كه می زد تا مغز استخوان آدم. چاره ای نبود. باید پناه می بردم به همان كلاس كذایی.

نشستم سر همان جای قبلی. سرم را انداخته بودم پایین و زیر زیری می پاییدمش. هر از گاهی سرم را بالا می آوردم و وانمود می كردم كه كاملا گوش و هوشم پیش استاد است. با قیافه حق به جانب كه سرم را تكان می دادم دیگر استاد دلش قرص قرص بود كه اگر فقط یك نفر درس را گرفته باشد حتما آن یكی منم.

آرام آرام راه افتادم دنبالش. فهمیده بود حواسم تمام وقت پیش اش بوده است. یكهو برگشت . براق شد توی چشمانم.

-كاری داشتین؟

-نه والا.... می دونین... خب... خب... می دونین.  می خواستم بدونم شما فلسفه می خونین؟

-نه خیر. بعضی وقتا یه نگاهی می ندازم چه طور؟

- هیچی گفتم اگه .. چیز.. اگه... مشكلی داشتین.. جایی اش رو نفهمیدین .... به هر حال من در خدمتم

-ممنون. سعی می كنم خودم یه كاری اش بكنم.

چند قدم نرفته بود كه برگشت.

-شما می دونین معنی (( المجاز قنطرة الحقیقة))(3) چیه؟

...

 


پی نوشت

1. قسمتی از اسفار اربعه نوشته ملاصدرا كه مضمون آن چنین است: عشق همانا محبت مفرط نسبت به چهره زیبا و اعضای همگون است كه در وجود امت های خالی از تكلف و تصنع و خشونت قرار داده شده است.

2. كسانی كه ایمان آورده اند نسبت به خدا محبت بیشتری دارند. (بقره ،165)

3. اصطلاحی است كه بین عرفا رایج بوده است  به معنای اینكه : مجاز پلی است برای رسیدن به حقیقت.

 *خیلی قصدم داستان نویسی نبود. بیش تر دوست داشتم بعضی از مفاهیم عرفانی رو القاء كنم.

 

 

 

 

 


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
at home std test kit جمعه 2 تیر 1396 06:50 ب.ظ
بسیار ریشه از خود نوشتن در حالی که ظاهر شدن دلنشین در آیا واقعا حل و فصل بسیار خوب با من پس از برخی از زمان.
جایی در سراسر جملات شما موفق به من مؤمن متاسفانه
فقط برای while. من این مشکل خود را با فراز در مفروضات و شما ممکن است را سادگی
به کمک پر همه کسانی معافیت.
اگر شما که می توانید انجام من را قطعا تا پایان تحت تاثیر قرار داد.
ایلیا شنبه 14 اسفند 1389 02:33 ب.ظ
خیلی زیبا بود نه به خاطر اصطلاحات فلسفیش...
ش.ق شنبه 30 بهمن 1389 11:07 ب.ظ
وا...!!!
من سر نمی زنم؟!
من هفته ای یکی دو بار سر می زنم اما خوب وقتی شما به روز نکردین چی بنویسم براتون؟!

در ضمن شما لطف دارین.
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون
خدا خیرتون بده
سحر پنجشنبه 28 بهمن 1389 06:24 ق.ظ
سلام
ممنونم از لطفتون
موفق باشید
حله چهارشنبه 27 بهمن 1389 03:46 ب.ظ
سلام
دانشجویان ادبیات - حله - بروز است با
تقاطع زبان و عرفان
در حاشیه ی مبانی عرفان و تصوف
هانیه یکشنبه 24 بهمن 1389 02:01 ب.ظ
سلام
سپاس
لینک شدید
یگانه شنبه 23 بهمن 1389 09:17 ب.ظ
از مردم این شهر بخواهید نام چند شهید را ببرند و با انگشتان کوچکتان نام ها را بشمارید!
.
.
.
بچه ها! چه کسی می داند باد زمان ما را کجا برده است؟

***
منتظر حضورتون
هانیه شنبه 23 بهمن 1389 05:31 ب.ظ
سلام
اول ممنون از حضورتون
دوم
داستان را خواندم
زیبا بود
از آن تیپ روایی هایی بود که علاقه دارم و میخوانمش هرچند ترجیح میدادم ادامه ی بیشتر بیابد اما اصل حرف را زده بود
سپاس
سادات پنجشنبه 21 بهمن 1389 11:27 ب.ظ
سلام
موضوع عوض کردید؟!!به نظرم قبلی ها خیلی بهتر بود.البته از نظر من.
اخرش نتونستم یک تصویر ذهنی درست داشته باشم یا ادامه اش بدم.
با این حال قشنگ بود.
محسن.ق یکشنبه 17 بهمن 1389 11:37 ب.ظ
مطمانا من مثه شما ادبیاتیا تخصصی نمیتوتنم بررسی کنم ولی بازم میگم در حد مطالعات خودم من داستان کوتاه اولو ترجیح میدم
مقدسین یکشنبه 17 بهمن 1389 02:45 ب.ظ
سلام ببخشید دیر شد
به نظر من همانطوری که خودتون اشاره کردید خیلی قصد داستان نویسی نداشتید. به نظرم بهتره عنوان داستان کوتاه4 را بردارید تا داستان هایتان یک سیری را طی کند. به نظرم این نوشته به قوت داستانهای قبلی نبود والبته از نظر داستانیش، با آن حال وهوایی که مطرح کردید،نتیجه ای حاصل نشد و از نظر عرفانیش ،نیز خیلی گذرا آمدید ورفتید. خلاصه از لطف هم داستان و هم عرفان ، کم کردید. چقدر رک گفتم...!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شاگرد قیصر شنبه 16 بهمن 1389 01:59 ق.ظ
سلام
ببخشین که دیر اومدم. قبلا اومدم یه بار خوندم اما فرصتم کم بود و نمی خواستم الکی یه نظر بذارم و برم...

خیلی روون بود. به نظرم این بار ظاهر داستانتون کاملا پیرایش شده و روون بود. منظورم جمله بندی ها و زبان داستانه. از قبلیا به نظرم خیلی بهتره.
حتی محتواشم ساده و همه فهمه و دیگه مث قبلیا گنگ و نا مشخص و "جن زده" نیست خوشبختانه!
گمونم بالاخره رضایت دادین و ژانر وحشت رو رها کرده و به سمت ژانر عاشقانه عارفانه در حرکتین!
اما هنوز خاص بودنتون رو حفظ کردین و معلومه که دوست ندارین حتی عاشقانه هاتون هندی باشه...
نمی دونم اولین بار که داستان رو خوندم پی نوشت ها رو گذاشته بودین یا نه اما الان خوندم و استفاده کردم.
فقط یه نکته :
اون قسمتی که راوی قرآن رو باز کرد و اون آیه اومد منظور نویسنده خوب منتقل نشده. البته این نظر منه.
می دونین من درست نتونستم بفهمم که راوی از اون آیه چی رو برداشت کرده و در واقع نویسنده چی می خواسته بگه؟
خوب مشخصه که راوی قرآن رو به قصد آروم شدنش باز می کنه . اون آیه می گه کساییکه ایمان آوردن خدا رو بیشتر دوست دارن.و گفتین که این آیه راست کار عرفاست.
آیا این آیه باعث می شه که پسر باب آشنایی رو با اون خانم بازکنه؟
بالاخره تاثیر و نکته این بخش داستان چی و کجاست؟

در کل هم روون بود و هم کشش داشت و هم جوانمردانه و سر راست بود و من به نوبه خودم تشکر می کنم که این بار سرکارمون نذاشتین!
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام ، ممنونم واقعا.
قصد من تو داستان پردازی تموم کردن و گره زدنش نیست. بیشتر دوست دارم خود مخاطب هر طور صلاح میدونه جمعش کنه!
امیرعلی پنجشنبه 14 بهمن 1389 12:03 ق.ظ
داستان خوبی بود، مثل نظر بقیه دوستان، نسبت به داستان های دیگه ات بهتر بود !
امیدوارم باز هم داستان های کوتاه این چنینی را ازت بخونم
amirsina چهارشنبه 13 بهمن 1389 01:05 ب.ظ
slm,in bar dastanet kheili behtar az dafehaye ghabl bud !!montazere edamashim;)
haleh یکشنبه 10 بهمن 1389 10:50 ب.ظ
salam .. khoob bood faghat doros sare bezangah tamoom shod .. ye joori to kafesh manidm
قرائی جمعه 8 بهمن 1389 02:40 ب.ظ
سلام.عالی بود.خیلی بهتر از داستانهای قبلی بود.بااینکه اصلادوست ندارم ازت تعریف کنم اما خوب واقعیت اینه که استعداد خیلی خوبی تو این زمینه داری!* امیدوارم موفق باشی*
آرش جمعه 8 بهمن 1389 01:22 ق.ظ
:)
انحم شعاع پنجشنبه 7 بهمن 1389 10:51 ب.ظ
احمد جان سلام
داستان جالبی بود والبته خوبیش این بود که زیاد مبهم نبود(فکر نکنی منظورم اینه قبلیه یکم میهم بودا!)
خیلی مخلصیم
یگانه چهارشنبه 6 بهمن 1389 10:13 ق.ظ
سلام

قلمتون ... صمیمی و نرم ...

به دل می نشیند...

خدا قوت!
مسعود چهارشنبه 6 بهمن 1389 09:01 ق.ظ
با داستان های قبلیت خیلی فرق داشت بر خلاف قبلیات که مبهم بود این یکی خیلی واضح بود و به نظر من ادامشم معلومه خواستی بعد برات میگم!
ehsan سه شنبه 5 بهمن 1389 10:06 ب.ظ
مسعود راست میگه اول فكر كردم خاطرست
ترجیح میدم همین جا تموم شه داستان تا بخوام واقع بینانه ادامه بدم
نیما سه شنبه 5 بهمن 1389 03:20 ب.ظ
سلام،بدنبود ولی سبک تقلیدی داشت،کتابای رضاامیرخانی روزیادمیخونی،سعی کن یکم متفاوت تربنویسی
باتشکر
محسن.ق دوشنبه 4 بهمن 1389 10:52 ب.ظ
طبق معمول قشنگ بود.قلمتو خیلی دوستدارم.واقعا آدمو سحر میکنه.به خصوص داستان کوتاه اولت که محشر بود
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون. لطف داری!
علی دوشنبه 4 بهمن 1389 07:09 ب.ظ
از نظر من اگه اولش را حذف می کردی و وسط داستان را پر بارتر می کردی بهتر بود. ولی در کل خوب بود.
ایلیا دوشنبه 4 بهمن 1389 06:06 ب.ظ


پایاینش خیلی بهتر شده است.و به مینیمال بیشتر نزدیک شده است.

موفق باشی
سحر دوشنبه 4 بهمن 1389 04:53 ب.ظ
سلام
بسیار عالی بود.
واقعا بهتون تبریک می گم برای قلم بسیار خوبتون.
موفق باشید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی