تبلیغات
فارقلیط - داستان كوتاه(3)
 

تعداد مطالب :
تعداد نویسندگان :
آخرین بروز رسانی :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
بازدید کل :
آخرین بازدید :

 
 
نویسنده : احمدرضا رضائی
تاریخ : دوشنبه 17 آبان 1389
نظرات

زمستان آن رویش را گذاشته بود. سوز و برف بود كه می خورد توی صورتت.دماغم سرخ شده بود.گوشه شال گردنم را گرفتم روی دماغم. یك ساعتی می شد كه گوشه خیابان منتظر ایستاده بودم.به ساعتم نگاه كردم. چند دقیقه ای از ده شب گذشته بود. خیابان كم كم داشت خلوت می شد. عابرها تند تند خیابان را هاشور می زدند و بی توجه به اطراف رد می شدند . هیچ كس حتی این زحمت را به خود نمی داد كه ویترین مغازه ها را تماشا كند. از بس كه هوا سرد بود هر كدامشان می خواست سریع خودش را بچپاند توی یك تاكسی .یك لایه سفید نشسته بود روی اوركتم. دستم از سرما خشك شده بود. چند بار خواستم سیگاری از جیبم در بیاورم و آتش كنم اما انگار حال هیچ كاری به جز انتظار كشیدن را نداشتم.

كافی شاپ آن طرف خیابان داشت صندلی هایش را وارونه می چید روی میز ؛ یعنی كه كافه تعطیل است.

در مغازه را باز كردم. یكی از صندلی ها را برگرداندم وخودم را ول كردم رویش.گارسون از ته مغازه دادكشید: آقا تعطیله.بی تفاوت سیگاری آتش زدم و بی خیال شروع كردم به خواندن روزنامه هایی كه روی میز پهن شده بود.طبق معمول صفحه حوادث را باز كردم . از موقعی كه یادم می آید عاشق حوادث بوده ام. همیشه روزنامه را فقط برای صفحه حوادثش می خریدم.سرنوشت بقیه صفحه ها هم می شد سطل آشغال.

دختری بیست و پنج ساله خود را آتش زد.

فكر كردم چه راه جالبی برای پایان دادن به زندگی. تازه آتش چقدر به زمستان می خورد. حتما اگر می خواست تابستان این كار را بكند خودش را توی آب خفه می كرد.خاكستر سیگار ریخت روی صفحه روزنامه. آتش... چقدر دلم تنگ شده بود برای آتش بازی.

یك بار دیگر نگاه كردم به نامه هایی كه همه اش برگشت خورده بود. تایشان كردم و گذاشتم توی جیب اوركتم. كوچه را درست آمده بودم اما انگار اثری از خانه نبود.زنگ یكی از خانه ها  را زدم. زنی میان سال در را باز كرد. چادر نمازش را بسته بود دور كمرش طوری  نگاهم كرد كه انگار هفت نسلشان را از دم كشته بودم.

-چیكار داری؟

-ببخشید این آدرس رو می شناسین؟

-پس تو رو هم خر كرده!

-كی؟

-دیگه اینجا نیستند. خونشون شده سگ دونی. مث آشغال انداختنشون از اینجا بیرون

-شاید منظور منو... 

-دختره چندسال این خیابون اون خیابون می كرد حالا هم نمیدونم كدوم گوریه! 

-نمی دونین میشه كجا پیداش كرد؟

- یه تك پا برو قبرستون شاید پیداش كردی!

 

بچه ها داشتند وسط خیابان آتش به پا می كردند. یادم آمد كه امشب چهارشنبه سوری است.

چقدر دلم تنگ شده بود برای یك آتش سوزی...


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
foot problems شنبه 18 شهریور 1396 06:58 ب.ظ
Hello just wanted to give you a brief heads up
and let you know a few of the pictures aren't loading correctly.
I'm not sure why but I think its a linking issue.
I've tried it in two different browsers and both show the same
results.
How much can you grow from stretching? یکشنبه 5 شهریور 1396 07:31 ق.ظ
Its like you read my mind! You seem to know so much about this, like you
wrote the book in it or something. I think that you could do
with some pics to drive the message home a bit, but instead of that, this is wonderful blog.
A great read. I'll definitely be back.
ivelisseharnar.hatenablog.com دوشنبه 9 مرداد 1396 02:05 ب.ظ
You need to be a part of a contest for one of the best sites on the
web. I'm going to highly recommend this website!
lozcantrell.hatenablog.com یکشنبه 8 مرداد 1396 12:10 ق.ظ
I really love your website.. Great colors & theme.
Did you build this website yourself? Please reply back
as I'm wanting to create my own personal site and would like
to find out where you got this from or just what the theme is called.

Appreciate it!
leontinecragar.hatenablog.com چهارشنبه 20 اردیبهشت 1396 08:18 ق.ظ
Loving the information on this website, you have done outstanding job on the posts.
BHW دوشنبه 28 فروردین 1396 09:11 ق.ظ
I constantly spent my half an hour to read this blog's content daily along
with a cup of coffee.
ش.ق یکشنبه 5 دی 1389 11:09 ب.ظ
سلام
ممنون از دعوتتون...به زودی میام می خونمش...
یگانه پنجشنبه 2 دی 1389 12:18 ق.ظ
اینجا تهران است ... آنجا کربلا ...
.
.
تو بگو که این ها بی حرمتی نیست؟؟؟؟؟

***

بالاخره برگشتم!!
کلبه آرام دل سه شنبه 23 آذر 1389 11:54 ب.ظ
بسم الله اگر حریف مایی

دعوتید به نگارش حرف های حسینی در کلبه آرام دل

ماییم و نوای بی نوایی...
ش.ق یکشنبه 21 آذر 1389 10:48 ب.ظ
سلام
حالا من سفر بودم یه ده روزی...شما چرا با آپتون شرمندمون نمی کنین آقای فعال؟؟؟
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
شرمنده حالش نبود...
هاله شنبه 20 آذر 1389 09:54 ب.ظ
سلام...
وای لینک نبودید.. معذرت ..حالا هستید...
قرار نیست مطلب جدید بذارید؟ووو
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
امیدوارم به زودی
سحر شنبه 13 آذر 1389 06:33 ب.ظ
سلام
ممنونم از لطف و نظر بسیار خوبتون.
موفق باشید
amisina جمعه 12 آذر 1389 11:15 ب.ظ
slm,ahmadreza!
Aval begam va3 in k inghadr dir shod sharmande!:(
Dastanet kheili ebham dare.doroste k khanande mitune ye chizaio hads bezane vali lozuman hadse un ba etefaghi o natijei k madnazare toe ta behesh ber3 yeki nist vali kheili khube faza sazie sarma kheili khub bud.paye shufazh yakh kardam:)
قرائی چهارشنبه 10 آذر 1389 10:34 ب.ظ
سلام.خداییش ادم چه نتیجه ای باید از داستانت بگیره؟ راستشو بخوای من فقط با خوندنش احساس سرما کردم نه اینکه خوب نباشه امایه جوریه! شخصیت دختره بیش ازحد مبهمه! من نمیدونم تو این همه ابهام و از کجا میاری.اما استعدادخوبی داری امیدوارم تو این زمینه پیشرفتهای بیشتری داشته باشی.
قرائئ دوشنبه 8 آذر 1389 08:33 ب.ظ
سلام .چهارشنبه امتحان تجزیه وتحلیل دارم حتما بعداز امتحان نظر میدم.ببخشیداگردیر شدواقعا سرم شلوغه!
سادات یکشنبه 7 آذر 1389 03:12 ب.ظ
سلام اخوی,مثل همیشه عالی بود.
به روزم بسری خوشحال میشویم.
موفق باشی یا علی
ش.ق جمعه 5 آذر 1389 08:13 ب.ظ
سلام
ممنونم...
شما هم همینطور...برای من و رفقا دعا کنید لطفا

و به روز بفرمائید...
هاله جمعه 5 آذر 1389 04:40 ب.ظ
سلام ...
وقت شد نظرم را مینویسم...اگر وقت گذاشت...

لطفا معنی عنوان وبلاگت را برایم بنویس... اگر زحمتی نیست
سجاد جمعه 5 آذر 1389 02:45 ب.ظ
قبلی ها رو نخوندم ولی این یکی جالب بود ! اینکه آخرش مبهم میمونه یه فرصته برای تخیل هر فرد تا بتونه خودش داستانو ادامه بده !
خسته نباشی.یا علی...
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
ممنون از نظرت عزیز
هاله پنجشنبه 4 آذر 1389 12:21 ق.ظ
سلام .... ممنون که سر زدین....

یه سوال مگه وبلاگ من درهم بر همه که شما اینطور نوشتین..(وبلاگ من یه کم مثل این وبلاگه اما در هم و برهم تر. بخونش ...) ... اره درهمه برای من؟؟

جالب شد .. من هرچی سعی میکنن پستهای درست و درمون و مرتب بنویسم ..انگار برعکس میشه...
در هرصورت وقت گذاشتید و خوندید ..خیلی تشکر
مقدسین یکشنبه 30 آبان 1389 07:45 ب.ظ
سلام
متن داستان راخواندم داستان اولت را نیز خواندم،می خواستم مقایسه کنم . بین این سه داستان به نظر من داستان دوم را باید درصدر قرار داد(البته نظراتم رادر مورد داستان دوم قبلا دادم.)
اما در مورد این داستان چند مطلبی است باید بگویم:
1- این طور که به نظر می رسد داستان،روایتی دو سویه است به عبارتی دیگر داستان هم روایت اول شخص است وهم روایت سوم شخص؛تا اینجا خوب؛ اما اینطور که از ظواهر داستان برمی آید، داستان بیشتر متمایل به این است که از سوم شخص (دختر)بگوید وروایت کند لکن ما بیشتر شاهد این هستیم که راوی بیشتر خود را وحالات خود را واحساسات خود را (به عبارتی اول شخص )را مطرح می کند در صورتیکه این طورکه از ظواهر داستان برمی آید، شخصیت اول داستان باید سوم شخص،یعنی دختر باشد،چرا که نقطه ی اوج داستان وهم چنین گره وابهام داستان درمورد اوست ولی نویسنده بیشتر روی خود مانور می دهد درصورتی جاداشت بیشتر روی سوم شخص متمرکز شود(جای بحث بیشتردارد وقت ندارم.)
2- بعضی عبارات هیچ لزومی ندارد که در متن داستان ذکر شود،مثل چهارشنبه سوری؛چراکه بود ونبود این کلمات هیچ تاثیری نه در روند داستان دارد ونه در نتیجه گیری؛فلذا غیرازاین که ذهن مخاطب را به نوعی پراکنده کند ودر برابر یک سری گزینه های هم عرض قرار دهد هیچ فایده ای ندارد.
3- داستان،جالب به پایان نمی رسد شاید نپسندی ولی باز هم شما را به نظراتم در داستان دوم ارجاع می دهم!!!
این ها صرفا یک نظر بود.
ادامه بدهید موفق باشید.
احمدرضا رضائی پاسخ داد:
سلام
خیلی ممنون از نظراتت.
روش فكر می كنم.
مقدسین شنبه 29 آبان 1389 08:28 ب.ظ
سلام سرم شلوغه
نمی خواهم یک نظر همینجوری بذارم برای همین می خام سرفرصت بیام نظربدم
ش.ق جمعه 28 آبان 1389 01:55 ق.ظ
خوشم میاد که هر چی خواننده جلز و ولز می کنه شما اصلا ککت هم نمی گزه و تو داستان بعدی باز هم ملتو می ذاری سر کار....!!!
موفق باشید...
شاگرد قیصر دوشنبه 24 آبان 1389 03:11 ق.ظ
به روزم...
سحر شنبه 22 آبان 1389 01:17 ق.ظ
سلام
ممنونم از لطفتون
ش.ق جمعه 21 آبان 1389 07:27 ب.ظ
شیطنت اذیت کردن و گیج کردن خواننده دیگه...
ehsan پنجشنبه 20 آبان 1389 05:42 ب.ظ
جالب بود
ولی آخرش دوباره مبهم شد كلا عشق زیر آبی رفتنی
سحر پنجشنبه 20 آبان 1389 02:05 ب.ظ
سلام
ممنون كه سر زدید.
از نظر بسیار خوبتون هم كمال تشكر رو داریم.
شاگرد قیصر پنجشنبه 20 آبان 1389 04:00 ق.ظ
منم به روزم...
شاگرد قیصر پنجشنبه 20 آبان 1389 03:56 ق.ظ
شما دوست داری داستان کوتاهات متفاوت و جذاب و خواننده گیج کن باشن...
دوتای اولش خوبه..اما این شیطنت آخری رو کنترل کن...

از اون داستان جنیه بهتر بود...اما جای کار زیاد داشت...
در کل خسته نباشید...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30
 
 
راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.

(انجیل یوحنا باب16)

احمدرضا رضائی