راست می گویم كه شما را مفید است كه من بروم.اگر من نروم آن فارقلیط نزد شما نخواهد آمد.اما اگر بروم او را نزد شما خواهم فرستاد.
(انجیل یوحنا باب16)



بازدیدهای دیروز سایت : نفر
كل بازدیدهای سایت : نفر
بازدید این ماه سایت : نفر
بازدید ماه قبل سایت : نفر
تعداد نویسندگان سایت : عدد
كل مطالب ارسال شده: عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
بحرین ساغر از لب ایران گرفته است
گویی دوباره میكده سامان گرفته است
گه می شود مجاور ایوان كربلا
گه دامن غریب خراسان گرفته است
مال و مقام و اهل به سویی نهاده است
چون زاهدی كه راه بیابان گرفته است
گل می شكوفد از نفس باغبان مست
این خطه بوی گلشن لبنان گرفته است
افسوس كز شرارت كین داغ ماند و داغ
آتش به دامن گل و ریحان گرفته است
دست خزان گرفته گلوی بهار را
این روزها هوای بهاران گرفته است
بر پا نمانده هیچ گلی در هجوم خار
زین غم بنفشه سر به گریبان گرفته است
بر باد می رود به خدا! دودمان ظلم
مطرب خبر كنید كه طوفان گرفته است!
پ.ن1: طرفدار هیچ جناح سیاسی نبوده و نیستم و نخواهم بود. صرفا جهت بیزاری از ظلم سرودم.
پ.ن2: دلم تنگ است برای كوخ نشینانی كه رفتند تا جایشان را كاخ نشینان پر كنند.
پ.ن3: خدا به داد مردمی برسد كه برده سیاست بازان شده اند!

1
2
همسایه بودیم. مرتضی ده سال از من بزرگتر بود و این بزرگی نه در سن خلاصه می شد و نه در تحصیلات. مرتضی بهانه من بود و در واقع بهانه آشنایی ما همین راهنمایی بود. كتاب های خوب، سخنرانی ها، كنسرت های موسیقی و خلاصه هر چیز خوبی كه خودش كشف می كرد.
3
انقلاب كه پیروز شد، یك اتفاق بزرگ در زندگی ما افتاد. انگار كه مرتضی به یكباره جواب سؤالاتش را پیدا كرده باشد. برای من كه در این سال ها در كنارش بودم، عجیب نبود كه اگر امام را هم مدتی پس از آشنایی كنار می زد، اما نزد. مرتضی چیزی را كه سال ها به دنبالش بود، در وجود مبارك امام پیدا كرده بود. گویی مرتضی پس از سال ها جستجو به سرچشمه رسیده بود. بعد از انقلاب حتی سیگارش را ترك كرد. خیلی ساده در حال تغییر و تحول بود.
4
همان قدر با روشن فكری و تجدد سر ستیز داشت كه با تحجر مبارزه می كرد و چه بسا از آنجا كه تحجر غالبا در پس ظاهر شریعت پنهان می شود، آن را خطر بزرگتری بر سر راه تحقق آرمان های انقلاب می دانست. در طی یكی دو سال قبل از شهادتش بیشتر آماج حملات متحجران قرار داشت تا روشن فكران؛ كسانی كه او را در تنگنا قرار داده بودند و به محكمه مطبوعات خود كشاندند.
5
اولین بار توی جمكران دیدمش. آن وقت هنوز نمی شناختمش. نشسته بود و با صدایی گرم، دعا می خواند و نرم نرم می گریست. كنارش نشستم و دل به دعایش سپردم. دعا كه تمام شد، سلام و علیكی كردم و التماس دعایی. گفت: محتاج دعاییم و وقتی دیوان حافظ را در دستم دید، ادامه داد: با حافظ همراهید؟ گفتم: دوست دارم، گفت: برایم باز كن. باز كردم، آمد: "خرم آن روز كزین منزل ویران بروم". گریست، من هم گریستم. گفتم: شما؟ گفت: مهره ای گم در صفحه شطرنج الهی.
6
حالا دیگر حدود پانصد متر را درون میدان مین و به سمت قتلگاه فكه طی كرده بودیم. بچه ها می گفتند برگردیم ولی مرتضی برای فیلم برداری از قتلگاه اصرار می كرد. هیچ ردی از معبر نبود. هر كس جا پای نفر جلو می گذاشت. با صدای انفجار، همه زمین خوردیم. مین والمری بود. حدود نیم متر بالا می پرید، بعد منفجر می شد. با حجم تركشی به مراتب بیشتر از مین معمولی. بلافاصله جمع شدیم بالای سر آقا مرتضی و سعید یزدان پرست. پای سید از زیر زانو قطع شده بود. یك برانكارد دستی با اوركت بچه ها درست كردیم. خواستم از صحنه فیلم بگیرم اما دوربین كار نمی كرد. كاش می توانستم از چهره ای كه یك ذره درد تویش دیده نمی شد، فیلم بگیرم.
برگرفته از كتاب "سید مرتضی آوینی" از سری كتب دانشجویی با اندكی تغییر
چند وقتی در اینجا را تخته كرده بودم. حالا بماند كه خواسته یا ناخواسته. گفتم دم عید شگون دارد دستی به سر و گوشش بكشم. این شد كه كركره ها را زدم بالا.
حالا بدك نیست به جای چرندیات قبلی این دفعه شرح قصه ام را در این چند وقت بنویسم. عرضم به خدمت شما كه اوایل اسفند به سرم زد كه كار و بار و اهل و عیال را چند روزی بی خیال شوم و بزنم به جاده. چند تا از رفقا هم از این طرف و آن طرف جمع شدند دارالحكومه كه منبع فیض! است و محل قرار و مدار های با بهانه و بی بهانه بچه های اهل دل!
الحاصل، شدم مسافر تهران و بعد از چند روز مجاور مشهد. جای شما خالی، بد جوری چسبید. قبل تر ها صدقه سر چهار تا كتاب كه خوانده بودم، با آداب تمام می رفتم زیارت. راست راست، عینهو عصا قورت داده ها. حال نمی كردم آن قدر. گاهی آداب دست و پای آدم را بدجوری می بندد. این بار آن رگ عوامانه ام گرفت. گفتم بی خیال بعضی آداب خاص پسند. دیدم دور ضریح خلوت است، خودم را انداختم قاطی آن چند صف اطراف ضریح. دستم را رساندم به آن پنجره های قشنگی كه وجود عزیزی را در بغل گرفته است. كلی عین بچه ها ذوق كردم . یادم می آید بچه تر كه بودم، ضریح برایم خیلی جاذبه داشت. جادو می كرد انگار. می رفتم روی شانه پدرم و آرام آرام از روی سر و كله دیگران خودم را می رساندم به ضریح. این بار هم همان بچگی دوست داشتنی كه زیاد ارادت خدمتشان دارم آمد سراغم. انصافا هم بد نیست آدم گاهی خودش را بزند به آن در.
از زیارت و مخلفاتش كه بگذریم، خیلی به خودم رسیدم از لحاظ اطعمه و اشربه. سعی كردم بد بهم نگذرد. بالاخره آدم گاهی دلش می خواهد دیگر. خلاصه دنیا و آخرت را كمپلت بیمه كردم و برگشتم به همان خوان اول.
از برگشتنم یكی دوهفته ای می گذرد. فردا ناخواسته باید بروم سفر. می شود گفت توفیق اجباری است. خودمانیم، ماركوپولویی شده ام برای خودم.
خب عارضم به خدمتتان كه دانشگاه را هم دارم كج دار و مریز تمامش می كنم. البته باید بگویم كه من از آن دسته دانشجونماها نیستم كه از اول ترم حتی اگر استاد هم نیاید، باید حاضری بزنند و تا اساتید را آخر ترم بدرقه نكنند خیالشان راحت نمی شود. نذر كرده بودم پنج ساعتی این طرف عید بروم كه خدا نخواست و فقط با ضرب و زور توانستم چهار ساعتش را به جا بیاورم، قربة الی الله.
حالا لحظه شماری می كنم برای سال نو. با عید، اساسی حال می كنم. نو شدن را دوست
دارم و ایضا گره خوردن با طبیعت را. بی رو دربایستی منتظر یك چیز دیگر هم هستم و
آن سری جدید "كلاه قرمزی" است. چه كنیم دیگر؟! هیچ چیزمان به هیچ
چیزمان نمی خورد. خدا به خیر كند آخرش را.

وا مانده ایم بعد تو با یک تبار، غم
این خلق را شده است شب و روز، کار، غم
دشتی ز لاله بعد تو ای نوبهار حسن
بر دل زده است داغ هزاران هزار غم
تنها نی ایم در ره پر خون حادثه
ما را بس است هم نفس و هم قطار، غم
عشقی به غیر عشق تو در سینه مان نبود
حالا به دشت سینه فکنده است، بار، غم
تقویم ما به فصل عزا ختم می شود
از اشک چشم ما شده دنباله دار، غم
پ.ن: در اصل این غزل را برای رحلت پیامبر عزیز (ص) سرودم و البته خیلی هم بی مناسبت نیست با حال هر روزه ما
در اتوبوس جرّ و جرّی كرد و بسته شد. نگاهش افتاد به پیرزنی كه دنبال جایی می گشت برای نشستن. بی تفاوت نگاهش را برگرداند روی شیشه جلو. مردانه، كیپ تا كیپ پر بود. به ایستگاه كه رسید، خواست پیاده شود اما انگار یاد چیزی افتاده باشد، برگشت سر جایش. پسر جوانی كلاه سفیدی را تا پیشانی كشیده بود پایین و هندزفری اش را چپانده بود توی گوشش. سرش را چسبانده بود به شیشه و داشت بیرون را نگاه می كرد. سرش را انداخت پایین. چند لحظه ای زل زد به كیف زهوار در رفته اش كه بین دو تا پا نگهش داشته بود. داد و هوار از ته اتوبوس بلند شد. زنانه، مثل همیشه ریخته بود به هم. حتم داشت كه باز زنی لای در گیر كرده است و یا زن دیگری وسط لاف زدن برای مسافران اتوبوس یادش آمده كه باید پیاده شود. شیشه را بخار گرفته بود. معلوم بود هوای بیرون حسابی سرد است. پسر جوان همان طور كه سرش را به شیشه چسبانده بود، با انگشت خط های درهم و برهمی روی شیشه می كشید. اتوبوس هنوز هم شلوغ بود. مردی با فشار می خواست خودش را لای جمعیت جا كند. با زحمت خودش را رساند آخر مردانه. با نگاهش مرد را دنبال كرد كه شال سیاهی را پیچیده بود دور گردنش و غر غر كنان می خواست برای خودش جا باز كند. نگاه بی جانش را از مرد برداشت و باز زل زد به شیشه روبه رویش. نمی دانست امشب باید چكار كند. دیشب تا رسید به مسافرخانه سعدی، مثل نعش افتاد روی تخت. امشب هم خسته بود. چشمانش خستگی را نشان می داد. آرام زد روی شانه پسر جوان. پسر نفهمید. دوباره زد روی شانه اش. پسر سرش را برگرداند. همین طور كه زل زده بود توی چشمهایش، هندزفری اش را در آورد.
-بله؟
-كی می رسیم میدون خراسون؟
-می رسیم ... می رسیم.
اتوبوس كم كم داشت خالی می شد. پسر جوان ایستگاه بعدی پیاده شد. با نگاهش پسر را دنبال كرد كه دست هایش را كرده بود توی جیبش و تند تند پیاده رو را خلاف جهت اتوبوس بالا می رفت. نشست جای پسر جوان. سرش را گذاشت روی شیشه. با آستین كتش شیشه بخار گرفته را پاك كرد. یادش نمی آمد كه از كی به این روز افتاده بود. شاید از وقتی كه خبردار شد نرگس مرده است، او هم مرد. چه كسی حرف مردن نرگس را انداخته بود سر زبان ها؟ مگر چند ماه پیش نامه ای با دستخط نرگس به اش نرسیده بود؟ مگر از یوسف حاج جواد نشنیده بود كه نرگس درسش تمام شده؟ خود یوسف كه نم پس نمی داد. با هزار كلك از زیر زبانش كشیده بود كه نرگس دیگر آن آدم سابق نیست. شنیده بود كه می خواهد همان جا ماندگار شود. چند وقت بعدش از عروس بهرام پور شنید كه نرگس مرده. نمی شود كه آدم به این زودی بمیرد، می شود؟ نمی شود كه راست راست راه برود و بعدش بگویند كه یكهو مرده. نه نمی شود. خودش چند وقت پیش نامه اش را خوانده بود. از حالش گفته بود كه خوب است. پس عروس بهرام پور چی می گفت؟ پس آن تكه پارچه سیاه روی در خانه شان چكار می كرد؟
-حاجی تا میدون خراسون خیلی مونده؟
- انگار خوابی داداش! خیلی وقته میدون خراسونو رد كردیم. چته؟ اینجاها رو بلد نیستی؟
-.....
-می خوای كمكت كنم؟
-......
-هی داداش حواست كجاس؟ خوابی؟
-......
نمی شود آدم به این زودی بمیرد. اصلا نرگس كه مردنی نبود. همین چند وقت است كه برگردد. آن وقت با هم می رویم شاه عبدالعظیم. از سر بازارچه می دویم تا دم مغازه آقا یوسف. آن وقت او مثل همیشه آب هویج و بستنی سفارش می دهد و همین طور كه دارد بستنی ها را با قاشق می خورد، زیرجلكی نگاهم می كند. حتم دارم كه تا حالا فهمیده من از آب هویج و بستنی خوشم نمی آید. آخر، بستنی و آب هویج چه ربطی به هم دارند؟ بعدش هم قاطی شان كنی و آن طور حال به هم زن بشود. ظهر هم برویم كبابی حاجی یدالله. انصافا بهتر از كبابی حاجی یدالله هیچ كجا پیدا نمی شود. بعد مشت مشت ریحان بچپانم توی دهانم و او هی سرخ و سفید شود كه : نمی دونم چطور گیر تو دیوونه افتادم. بعدش با هم بزنیم زیر خنده و همین طور كه مشغولش می كنم به كشكول و تبرزین و شمایل و قاب عكس های رنگ و رو رفته و هزارها چیز دیگری كه به دیوار آویزان شده، یواشكی یك سیخ كبابش را كش بروم و به روی خودم هم نیاورم كه دارد زل زل نگاهم می كند و چقدر دوست دارم خنده ای را كه بعد، خیلی قشنگ می نشیند روی صورتش.
به دلم برات شده كه همین روزها می آید. خودش توی نامه نوشته بود. تازه، عكسش را هم برایم فرستاده بود. خودمانیم، این عروس بهرام پور هم خیلی خاله زنك است. حتما این ها را هم كوكب خانم بهش یاد داده كه به من بگوید و گر نه، نرگس كه مردنی نبود.